به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به هر نوعی که می خواهد دلت بشکن دل ما را

که از مستان نمی گیرند خون جام و مینا را

ز هجر عافیت دشمن تبی در استخوان دارم

که نبضم مضطرب سازد سرانگشت مسیحا را

حساب سال و ماه از کارفرمایان چه می پرسی؟

چه داند سیل بی پروا شمار ریگ صحرا را؟

ازان روزی که جست آهوی او از دام من صائب

به ناخن می خراشد سیل اشکم روی صحرا را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟

محرک نیست حاجت، گرد سر گردیدن ما را

توان کردن به اندک روزگاری سنگ را آدم

لب شیرین و روی گرم باید کارفرما را

حساب سال و ماه از دشت پیمایان چه می پرسی؟

چه داند سیل بی پروا، شمار ریگ صحرا را؟

دل عاشق ز گلگشت چمن آزرده تر گردد

که هر شاخ گلی دامی است مرغ رشته بر پا را

نمی ارزد به یک چین جبین صد دامن گوهر

نمی بیند مگر غواص، روی تلخ دریا را؟

ز شوق بیستون آیینه را بر سنگ زد شیرین

خوشا کاری که بر آتش نشاند کارفرما را

نه فرهادم که بتوان بر گرفتن چشم از کارم

شرار تیشه من گرم سازد کارفرما را

کشید از دامن معشوق دست از بیم رسوایی

همین تقصیر بس تا دامن محشر زلیخا را

کنار صفحه را چون شکرستان می کند صائب

زبان بازی به طوطی می رسد کلک شکرخارا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

سپند از مردم چشم است حسن عالم آرا را

که نیل چشم زخم از عنبر ساراست دریا را

کند مژگان من هرگاه دست از آستین بیرون

شود گرداب بر کف کاسه دریوزه دریا را

چه پروا دارد از سنگ ملامت دل چو شد وحشی؟

که کوه قاف نتواند شکستن بال عنقا را

مگر آن سرو بالا بر سر من سایه اندازد

وگرنه سایه بی دست شاخ و برگ، سودا را

نگردد مانع پرواز جان را تار و پود تن

نبندد رشته مریم پر و بال مسیحا را

هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد

به یوسف می توان بخشید تقصیر زلیخا را

کند موج سراب دشت پیما را عنانداری

هوسناکی که می پیچد به کف دامان دنیا را

مبین زنهار اسباب تعلق را به چشم کم

که سوزن لنگر پرواز می گردد مسیحا را

به اندک التفاتی، نقش پای ناقه لیلی

به مجنون دامن گل می کند دامان صحرا را

سیه بختی چه سازد با من حرف آفرین صائب؟

نگردد سرمه از گفتار مانع چشم گویا را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

ز سرسبزی حیات جاودان بخشد تماشا را

به آب زندگی پرورده اند آن سرو بالا را

رسانیده است حسن او به جایی دلفریبی را

که خالش حلقه بیرون در سازد سویدا را

ز چشم پر خمارش نیستم آگه، همین دانم

که خون در دل کند لبهای میگونش تمنا را

ز چشم پاک شبنم، می شود گل زهره پیشانی

مپوش از دیده من زینهار آن روی زیبا را

غبار لشکر بیگانه خط تند می آید

ز خواب ناز کن بیدار چشم باده پیما را

نسازی دست اگر آلوده خونم ز بی قدری

به خون من نگارین ساز باری آن کف پا را

ز رحمش بیشتر می ترسم از بیداد او، ورنه

مسلمان می توانم ساختن آن شوخ ترسا را

محبت کهنه چون شد، تازه گردد زور بازویش

به مطلب می رساند عاقبت یوسف زلیخا را

ز طوق قمریان می شد سراپا دیده حیران

اگر می دید سرو بوستان آن قد رعنا را

ز شیرین کاری فرهاد، بی آرام شد شیرین

خوشا کاری که سازد تلخ، خواب کارفرما را

دل از نازک خیالان می رباید معنی نازک

میفکن بر کمر زنهار آن زلف چلیپا را

نصیب مور بی زنهار خط سنگدل سازد

دریغ از تلخکامان داشتن لعل شکرخا را

علاج دردمندان را کند دیگر به بیماری

اگر افتد نظر بر چشم بیمار تو عیسی را

اگر بر من نداری رحم، بر خود رحم کن ظالم

عنانداری کنم تا چند آه بی محابا را؟

اگر بیرون دهم خونی که پنهان در جگر دارم

ز حیرت چشم قربانی شود گرداب، دریا را

سر گرمی که مجنون من از سودای او دارد

ز نقش پا چراغان می کند دامان صحرا را

به چشمش تیغ زهرآلود می گردید هر سروی

چمن پیرا اگر می دید آن شمشاد بالا را

ازان زلف مسلسل داغ ها دارم به دل صائب

که می بیند به چندین چشم حیران آن سراپا را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

ز سیما می شود روشندلان را مهر و کین پیدا

که در دل هر چه پوشیده است، گردد از جبین پیدا

نسازد پرده شب، گوهر شب تاب را پنهان

دل سوزان من باشد ز زلف عنبرین پیدا

چنین گر چاک سازد سینه ها را زلف مشکینش

نگردد نافه سربسته در صحرای چین پیدا

یکی صد شد ز خط، حسن لب یاقوت فام او

که گردد در نگین دان بیشتر حسن نگین پیدا

سخن سنجیده گفتن نیست کار هر تنک ظرفی

نمی گردد ز هر آب تنک، در ثمین پیدا

به وا کردن ندارد حاجت این مکتوب سر بسته

که گردد تنگدستی بی سخن از آستین پدا

جگرگاه زمین می شد ز خواب آلودگان خالی

اگر آسودگی می بود در روی زمین پیدا

سیه رویی ندارد راستی در پی، نظر واکن

که این معنی ز نقش راست باشد در نگین پیدا

نبود از درد دین، زین پیش خالی هیچ دل صائب

به درمان در زمان (ما) نگردد درد دین پیدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

عتاب و لطف می گردد ز ابروی بتان پیدا

که باشد قوت بازوی هر کس از کمان پیدا

چو تار از گوهر و جوهر ز تیغ و موجه از ساغر

بود از پیکر سیمین او رگهای جان را

نسازد حسن را چون مضطرب نادیدن عاشق؟

که گل بر خویش لرزد چون نباشد باغبان پیدا

نسیم پیرهن را در کنار مصر می گیرم

که دارد صبر، تا گردد غبار کاروان پیدا؟

نمی آید به چشم از پرتو دل، داغهای من

ستاره روز روشن چون شود از آسمان پیدا؟

ز آه سرد من خورشید تابان رنگ می بازد

بلرزد برگ بر خود چون شود باد خزان پیدا

نیامد آفتاب بی مروت بر سر احسان

چو ماه نو ز پهلویم نشد تا استخوان پیدا

چه باشد شعله غیرت، چراغ زیر دامن را؟

نگردد همت عالی به زیر آسمان پیدا

درین موسم که صائب می کند هنگامه آرایی

چه خوش باشد اگر بلبل شود در بوستان پیدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

به عریانی نگردد از لطافت آن بدن پیدا

مگر در پیرهن گردد تن آن سیمتن پیدا

ز رخسارش خط نارسته باشد مو به مو ظاهر

چنان کز آب روشن می شود عکس چمن پیدا

به آب زندگی پی از سیاهی می توان بردن

ز خط عنبرین گردید آن تنگ دهن پیدا

نگردد سد اسکندر حجاب جذبه عاشق

که شیرین را ز سنگ خاره سازد کوهکن پیدا

ز نور حق نمی گردد حجاب آسمان مانع

ز رود نیل باشد یوسف سیمین بدن پیدا

قیاس زور هر می می توان کرد از خمار او

که از واسوختن گردد عیار سوختن پیدا

ز راز سر به مهر غیب نتوان سر برآوردن

به آن تنگ دهن خط ساخت چون راه سخن پیدا؟

نگردد سرخ رو بی داغ سودا پاره های دل

که گردد از سهیل این رنگ بر روی یمن پیدا

کشد سر در گریبان خموشی شمع از خجلت

شود حسن گلوسوز تو چون در انجمن پیدا

به خون از نعمت الوان قناعت کن که مشک تر

به خون خوردن شد از ناف غزالان ختن پیدا

شب قدری است گردآورده نور خویش را صائب

نه خال است این که گردیده است ازان سیب ذقن پیدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

اگر در دل ز سوز عشق داغی می شود پیدا

به هر جانب که رو آری چراغی می شود پیدا

چراغ لاله از صدق طلب در سنگ روشن شد

برای سینه ما نیز داغی می شود پیدا

اگر مخمور پیش می نریزد آبروی خود

همان از بی دماغی ها دماغی می شود پیدا

غریبی ناله را رنگینی دیگر دهد، ورنه

برای بلبل ما کنج باغی می شود پیدا

به غیر از گوشه دل نیست صائب، بارها دیدم

اگر زیر فلک کنج فراغی می شود پیدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

در آن زلف سیه دلهای خونین می شود پیدا

درین سنبلستان آهوی مشکین می شود پیدا

به دامن می رسد چاک گریبان گلعذاران را

به هر محفل که آن دست نگارین می شود پیدا

به هر صورت که باشد عشق دل را می دهد تسکین

که بهر کوهکن از سنگ شیرین می شود پیدا

سیه روزی ندارد عشق او چون من که مجنون را

ز چشم شیر، شمع از بهر بالین می شود پیدا

به نومیدی مده از دست خود دامان شب ها را

که از خاک سیه گلهای رنگین می شود پیدا

گرانی های غفلت لازم افتاده است دولت را

که در جوش بهاران خواب سنگین می شود پیدا

سبکروحانه سر کن گر سبکباری طمع داری

که در دل کوه غم از کوه تمکین می شود پیدا

ز حرف عشق، صائب می روند افسردگان از جا

اگر در مرده ها جنبش ز تلقین می شود پیدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

هزاران همچو بلبل هر بهاری می شود پیدا

نواسنجی چو من در روزگاری می شود پیدا

گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم

که صد دریای آتش از شراری می شود پیدا

تو از سوز جگر پیمانه ای چون لاله پیدا کن

که از هر پاره سنگی چشمه ساری می شود پیدا

ز فیض خاکساری دانه نخل پایداری شد

تو گر از پا درآیی شهسواری می شود پیدا

من آن وحشی غزالم دامن صحرای امکان را

که می لرزم ز هر جانب غباری می شود پیدا

اگر خود را نبیند در میان مستغرق دریا

به هر موجی که آویزد، کناری می شود پیدا

مجو حسن عمل از کاروان ما تهیدستان

که پیش ما دل امیدواری می شود پیدا

ز دست رشک هر داغی که پنهان در جگر دارم

به صحرا گر بریزم لاله زاری می شود پیدا

اگر چه شیرم اما بی تأمل می دهم میدان

ز هر جانب که طفل نی سواری می شود پیدا

وفا خار ره است، ارنه برای آشیان ما

به هر گلشن که باشد، مشت خاری می شود پیدا

ز جوش لاله خاک کوهکن کان بدخشان شد

برای بیکسان شمع مزاری می شود پیدا

سبکرو جای خود وا می کند در سنگ اگر باشد

چو آب افتاد در ره، جویباری می شود پیدا

اگر چه آتش نمرود دارد خشم در ساغر

ولی از خوردنش در دل بهاری می شود پیدا

اگر آلوده درمان نسازی درد را صائب

ز بیماری همان بیمار داری می شود پیدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121340
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث