به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را

نیست صدر و آستانی خانه آیینه را

راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار

آب این گوهر به طوفان می دهد گنجینه را

نسبت یکرنگی طوطی است باغ دلگشا

نیست از زنگار در خاطر غبار آیینه را

دامن پاک گهر از گرد تهمت فارغ است

ابر اگر بر سینه دریا گذارد سینه را

چشم خونخوار ترا خط کرد با من مهربان

گر چه نتوان دوست کردن دشمن دیرینه را

گوشه چشمی اگر باشد ازان وحشی غزال

سهل باشد نافه کردن خرقه پشمینه را

برنمی دارد فشار قبر دست از دامنت

تا ز روی دل نیفشانی غبار کینه را

بر گرفت از خاک تا آیینه را عکس رخت

آب خضر از دور می بوسد زمین آیینه را

می تواند کرد صائب روی عالم را به خود

هر که چون آیینه سازد پاک، لوح سینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

چهره ات خورشید سیما می کند آیینه را

لعل جان بخشت مسیحا می کند آیینه را

گر چه از آیینه گویا می شود هر طوطیی

طوطی خط تو گویا می کند آیینه را

ساده لوح آن کس که بهر دیدن رخسار تو

تخته مشقر تماشا می کند آیینه را

تا چه کیفیت دهد، کز آبداری لعل تو

پر می لعلی چو مینا می کند آیینه را

حسن روزافزون او در هر تماشا کردنی

نشأه حیرت دو بالا می کند آیینه را

شوق دامنگیری تمثال آن یوسف لقا

دست گستاخ زلیخا می کند آیینه را

دیدن پیشانی واکرده ات هر صبحگاه

چین جوهر از جبین وا می کند آیینه را

چون برآرد شوکت حسن تو دست از آستین

شق چو ماه عالم آرا می کند آیینه را

می کند زنجیر جوهر پاره چون دیوانگان

گر چنین حسن تو شیدا می کند آیینه را

مردمان را آب اگر گردد به چشم از آفتاب

پرتو روی تو دریا می کند آیینه را

چون زمین تشنه ای کز ابر گردد تازه رو

از عرق روی تو احیا می کند آیینه را

نفس بدکردار خواهد خانه دل را سیاه

زنگ بر زنگی گوارا می کند آیینه را

کلک صائب چون عصای موسوی در رود نیل

رخنه ها در سینه پیدا می کند آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

چهره ات گل در گریبان می کند آیینه را

طره ات سنبل به دامان می کند آیینه را

از سر زانو اگر یک دم گذاری بر زمین

دل تپیدن سنگباران می کند آیینه را

طوطی از شرم صفای روی او، از بال و پر

در لباس زنگ پنهان می کند آیینه را

در دل و در دیده ما گر نگنجد دور نیست

عرض حسنش تنگ میدان می کند آیینه را

جبهه واکرده آن دلبر آیینه رو

تنگ بر طوطی چو زندان می کند آیینه را

طوطی ما را کند آیینه گر شیرین زبان

نطق ما هم شکرستان می کند آیینه را

کیست تا آراید او را، کز حجاب عارضش

در بغل مشاطه پنهان می کند آیینه را

می شود پاک از قبول نقش، لوح ساده اش

گر چنین روی تو حیران می کند آیینه را

ساده لوحان زود برگردند از آیین خویش

آن فرنگی، کافرستان می کند آیینه را

گر چه از آیینه طوطی می شود صاحب سخن

طوطی آن خط، سخندان می کند آیینه را

آفتاب بی زوال عارض او از شکوه

همچو صبح از سینه چاکان می کند آیینه را

منت خشک و جبین تلخ آب زندگی

بر سکندر آب حیوان می کند آیینه را

می زنم صائب من از شوق لبش بر سینه سنگ

لعل میگونش بدخشان می کند آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را

سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را

دست و پا گم کردم از نظاره آن چشم مست

من که بر سر می کشیدم این نفس میخانه را

این که کردم خرده جان صرف این بی حاصلان

می فشاندم در زمین شور کاش این دانه را

پنجه مشکل گشا هرگز نمی افتد ز کار

هست در خشکی گشایش بیش، دست شانه را

شد جهان بر چشم من از رفتن جانان سیاه

برد با خود میهمان من چراغ خانه را

بحر را موج خطر مانع نمی گردد ز شور

می کند ویرانه تر زنجیر این دیوانه را

آب در استادگی از سرو یابد فیض بیش

چشم حیران قدر داند جلوه مستانه را

عاشقان را نیست بر دل، سردی معشوق بار

شمع کافوری نسازد دل خنک پروانه را

چوبکاری آتش سوزنده را بال و پرست

چوب گل سازد دو بالا شورش دیوانه را

دل نگیرد یک نفس در سینه گرمم قرار

تابه تفسیده از خود دور سازد دانه را

هست زور می کلید خانگی این قفل را

از برون گر محتسب بندد در میخانه را

بی سخن، در کوزه لب بسته دارد خامشی

گر شراب بی خماری هست این میخانه را

می برد خاشاک اگر از طبع آتش سرکشی

چوب گل هم می کند عاقل من دیوانه را

عاشقان را وصل در سرگشتگی باشد که شمع

مرکز پرگار بال و پر شود پروانه را

نیست صائب در ترازوی شعورش سنگ کم

هر که در یک پله دارد کعبه و بتخانه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را

می شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را

گر می روشن کند از مشرق مینا طلوع

صبح شنبه می توان کردن شب آدینه را

می توان در سینه روشن ضمیران روی دید

آب می سازد فروغ این گهر گنجینه را

زندگانی با فشار قبر کردن مشکل است

پاک کن از صفحه خاطر غبار کینه را

دیده آیینه را جوهر بود موی زیاد

پاک کن چون صوفیان از علم رسمی سینه را

با بصیرت، چشم ظاهربین نمی آید به کار

روزنی حاجت نباشد خانه آیینه را

چون زره زیر قبا، پوشیده از مردم کنند

موشکافان طریقت خرقه پشمینه را

خرقه پوشی، بر دو عالم آستین افشاندن است

چون گدایان رقعه حاجت مکن هر پینه را

در غم فردا سرآمد شادی امروز ما

یاد شنبه تلخ بر طفلان کند آدینه را

نیست صائب علم رسمی سینه صافان را به کار

می کند مغشوش، جوهر صفحه آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را

اختری پیوسته باشد در گذر پروانه را

ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را

برنمی دارد ازان دست از کمر پروانه را

نیست ممکن سر برآرد از گریبان چراغ

تا نمی سوزد حجاب بال و پر پروانه را

می کند قایم قیامت را ز آه آتشین

گر نباشد شمع بر بالای سر پروانه را

شب کز آن رخسار آتشناک مجلس در گرفت

شمع پنهان شد به زیر بال و پر پروانه را

جان ز ما خواهی محبت کن که روی گرم شمع

در هلاک خود کند صاحب جگر پروانه را

پر به دندان خواهد انگشت ندامت را گزید

شمع اگر گیرد به این عنوان خبر پروانه را

بی گناهم گر چه می سوزد، به این شادم که نیست

غیر پای شمع، مأوای دگر پروانه را

من ندارم اختری در هفت گردون، ورنه هست

اختری از هر شرر پیش نظر پروانه را

شمع را چون شعله جواله بی آرام ساخت

تا چها آن سنگدل آرد به سر پروانه را

گر چه می دانم ندارد حاصلی جز سوختن

نامه می بندم همان بر بال و پر پروانه را

طالب نور حق از هر ذره ای در آتش است

تازه گردد داغ شمع از هر شرر پروانه را

روی آتشناک او هر جا براندازد نقاب

گرمی پرواز سوزد بال و پر پروانه را

هر شراری دود برمی آورد از مغز خشک

از شب مهتاب می باشد خطر پروانه را

بر ندارد دل در ایام خط از رویش نظر

کار افتاده است با شمع سحر پروانه را

گر برون از پرده آید داغ عالمسوز عشق

شمع چون فانوس گردد گردسر پروانه را

بس که صائب خانه ام روشن ز سوز دل شده است

جامه فانوس آید در نظر پروانه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟

جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را

تا نگردد آب دل از ناله های آتشین

نیست ممکن یافتن آن گوهر یکدانه را

ابجد عشق مجاز از نونیازان خوشنماست

پیر گشتی واگذار این بازی طفلانه را

از خس و خاشاک بگذر، گرد گلها طوف کن

تا چو زنبور عسل پر شهد سازی خانه را

دامن فرصت مده از کف که دوران بهار

نیست چندانی که گل بر سر کشد پیمانه را

رحم کن بر ما سیه بختان که با آن سرکشی

شمع در شبها به دست آرد دل پروانه را

هر که آمد پیش آن کان ملاحت سرگذاشت

از زمین شور بیرون شد نباشد دانه را

سرمپیچ از تیغ اگر داری سر جانان که هست

ره در آن کاکل ز هر زخم نمایان شانه را

آسمان ها در شکست من کمرها بسته اند

چون نگه دارم من از نه آسیا یک دانه را؟

هیچ عضوی بی بصیرت نیست در ملک وجود

ورنه چون پهلو شناسد بستر بیگانه را؟

بیشتر گردید سودای من از تدبیر عقل

چوب گل شد تخته مشق جنون دیوانه را

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست

پیش مردم شمع در بر می کشد پروانه را

یک جهت شو در طریق حق که نتواند گرفت

هر دو عالم پیش راه همت مردانه را

میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست

کج بنا کردند از اول، قبله این خانه را

مشکل است از درد و داغ عشق دل برداشتن

ورنه می دادم به سیلاب فنا این خانه را

در سحر زنهار بی اشک پشیمانی مباش

می کند این سرزمین پاک، گوهر دانه را

همتی ای کعبه در کار من دیوانه کن

تا مگر شایسته گردم خدمت بتخانه را

فارغ از وسواس شیطان است دلهای سیاه

نیست شبهای بهاران رونقی افسانه را

زود باشد از خجالت آب گردد چون حباب

هر که از دریا جدا کرده است صائب خانه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

شمع چندانی که سوزد بال و پر پروانه را

بی قراری می دهد بال دگر پروانه را

گر نباشد شمع در مد نظر پروانه را

خانه روشن می کند سوز جگر پروانه را

حسن سنگین دل کجا، دلسوزی عاشق کجا

شمع می راند به آب از چشم تر پروانه را

می شود بر شمع باد صبح آب زندگی

گر شود دست حمایت بال و پر پروانه را

گرد یار دیگران گشتن ز آزادی است دور

ورنه می کردیم خونها در جگر پروانه را

عشق سازد در نظرها حسن را صاحب شکوه

ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را

هر چه رنگ یار دارد، نور چشم عاشق است

خوشترست از خرده جان هر شرر پروانه را

نامه و قاصد نمی خواهند بی تابان شوق

نیست مکتوبی به غیر از بال و پر پروانه را

نیست بی پروای ما را فکر عاشق، ورنه شمع

از فروغ چهره می گیرد به زر پروانه را

دست و پا گم می کند شمع از نسیم صبحدم

آه اگر آهی برآید از جگر پروانه را

بی بلا گردان خطر دارد ز چشم شور، حسن

وای بر شمعی که افکند از نظر پروانه را

بی قراری های دل افزود در ایام خط

کرد شمع صبحگاهی گرمتر پروانه را

بر تهی آغوشی خود آه حسرت می کشم

هر کجا بینم کشد شمعی به بر پروانه را

در قبای آل، عالمسوز می گردد جمال

شمع در فانوس سوزد بیشتر پروانه را

از مروت نیست با ما سرکشی، کز قرب شمع

نیست آغوش وداعی بیشتر پروانه را

در تلاش سوختن چندین چه می سوزد نفس؟

پرده بیگانگی گر نیست پر پروانه را

شعله پا در رکاب شمع را آن رتبه نیست

نعل در آتش بود جای دگر پروانه را

دامن خورشید شبنم از سحرخیزی گرفت

چون بود شب زنده داری بی اثر پروانه را؟

جرأت عاشق شود در روزگار خط زیاد

ظلمت شب می کند صاحب جگر پروانه را

می شود روشندلان را هر سیاهی خضر راه

دود می گردد به آتش راهبر پروانه را

جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم

سنبلستانی است شبها در نظر پروانه را

پیش ازین پروانه می گردید اگر بر گرد شمع

شمع می گردد کنون بر گردسر پروانه را

گرد دل صائب نگردد سیر باغ جنتش

آتشین رویی چو باشد در نظر پروانه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را

سوختن شد باعث نشو و نما این دانه را

محو شد در حسن آن کان ملاحت، دیده ها

از زمین شور، بیرون شد نباشد دانه را

عشق سازد حسن عالمسوز را در خون دلیر

ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را

می شود در ساغر مخمور، می آب حیات

عاشقان دانند قدر جلوه مستانه را

نیست پروا سیل بی زنهار را از کوچه بند

می گشاید زور می آخر در میخانه را

در حریم کعبه خودبین سجده بت می کند

قبله رو گرداندن است از خویشتن این خانه را

از سفر با خود رهاوردی که آرد میهمان

بهتر از ترک فضولی نیست، صاحبخانه را

بس که دیدم کجروی از راست طبعان جهان

گردش گردون شمارم گردش پیمانه را

گنج را زین پیش در ویرانه می کردم نهان

این زمان در گنج پنهان می کنم ویرانه را

خلق دریا را نسازد گوهر شهوار تنگ

نیست پروایی ز سنگ کودکان دیوانه را

مصرف بیهوشدارو نیست مغز غافلان

پیش خواب آلودگان کوته کن این افسانه را

تا مگر ذکر مرا کیفیتی پیدا شود

از گل پیمانه سازم سبحه صد دانه را

یافت مژگان من از نور سحرخیزی فروغ

زلف شب سرپنجه خورشید کرد این شانه را

می گرفتم پیش ازین از دست ساقی می به ناز

این زمان از دور می بوسم لب پیمانه را

در ترازوی قیامت نیست صائب سنگ کم

عشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه را

شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را

می کند روشن نظر بستن دل فرزانه را

چشم روزن می کند تاریک این غمخانه را

نیست پروای دل ویران من جانانه را

گنج هیهات است آبادان کند ویرانه را

پنجه مشکل گشایان را نمی پیچد اجل

خشکی دست از گشایش نیست مانع شانه را

مستی بلبل ز شاخ گل نمی دارد خمار

نشأه بیش از باده باشد جلوه مستانه را

داغ دل ها را ز چشم بد سپرداری کند

نیل چشم زخم باشد جغد، این ویرانه را

چون نجوشد دل به درد و داغ ناکامی، که شد

سوختن بال و پر نشو و نما این دانه را

درد سر بسیار دارد قیل و قال باطلان

لازم افتاده است صندل زین سبب بتخانه را

خواب چون افتاد سنگین، حاجت پا سنگ نیست

می کند کوتاه صبح نوبهار افسانه را

عاشقان را سردی معشوق بر دل بار نیست

شمع کافوری کند سرگرم تر پروانه را

در سوادشهر، سودا همچو خون مرده است

دامن صحراست باغ دلگشا دیوانه را

تا سرم گرم از شراب عشق چون مجنون شده است

ناله نی می شمارم نعره شیرانه را

سنگ می بارد ز وحشت از در و دیوار شهر

دامن صحرا بود دارالامان دیوانه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121680
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث