به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

طی به ماهی سازد از کندی، ره یک روزه را

رشته بیرون آمده است از پای، ماه روزه را

در مه شوال، دست از باده روشن مدار

صیقل سی روزه باید، ظلمت سی روزه را

در خسیسان عیب ظاهر گردد اسباب طمع

می کند کوری مثنی، کاسه دریوزه را

دل ز دنیا زودتر گردد جوانان را خنک

کهنگی از سردی آب است مانع کوزه را

در غریبی زود میرد ناز پرورد وطن

شد نگین دان چار دیوار لحد فیروزه را

سخت رویی با ملایم طینتان زیبنده نیست

در زمین نرم بیرون آور از پا موزه را

دیده عاشق نگردد صائب از دیدار سیر

کز طمع سیری نباشد کاسه دریوزه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:01 PM

می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را

چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟

نیست ممکن بوی گل خود را کند گردآوری

آه بی تاب از جگر خیزد دل صد پاره را

ماندگی از سیر و دور خود ندارد گردباد

نیست از سرگشتگی سیری دل آواره را

دل نمی سوزد کسی را بر یتیمی های من

سبز اگر سازد سرشکم تخته گهواره را

از نظربازان شود پرکار، حسن ساده لوح

صحبت فرهاد آدم کرد سنگ خاره را

مور در خرمن ز نقل دانه عاجز می شود

حسن کامل، می کند بی دست و پا نظاره را

خاک دامنگیر، بند دست و پای رهروست

توبه مشکل تر بود از صاف، دردی خواره را

از نصیحت کی شود دلهای غافل چرب نرم؟

بهره ای از مومیایی نیست سنگ خاره را

نقطه بی رمال چون مرکز بود ثابت قدم

اختیاری نیست گردش سبعه سیاره را

شد ز فیض عالم بالا زبان من دراز

سربلندی در خور منبع بود فواره را

در رحم رزق مقدر یافت طفل بی زبان

همچنان دل می تپد در سینه روزی خواره را

یک سر مو تیرگی موی سفید از دل نبرد

شد ز سوهان بیش ناهمواری این انگاره را

هست در پاشیدن صحبت، حضور اهل دل

دل ز جمعیت پریشان می شود سی پاره را

از لحد در هر نفس چندین دهن وا می کند

نیست ممکن سیر گشتن خاک مردم خواره را

جز جوانی نیست صائب درد پیری را علاج

از طبیبان تا به کی جویی ز غفلت چاره را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:01 PM

از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را

نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را

خاطر آشفته را شیرازه کنج عزلت است

دل ز جمعیت پریشان می شود سی پاره را

خصم را کردم به همواری حصار خویشتن

می کند آیینه من موم، سنگ خاره را

از تردد کرد آزارم دل بی آرزو

خواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را

نیست چشم شوخ را مانع ز گردش بیخودی

ماندگی از سیر نبود اختر سیاره را

نیست ممکن برق را در ابر پنهان داشتن

چون عنانداری کنم آن شوخ آتشپاره را؟

سیر و دور سبحه در محراب افزون می شود

در عبادت جمع چون سازم دل صد پاره را؟

ریزه چینان قناعت را تلاش رزق نیست

سنگ، روزی می رساند مرغ آتشخواره را

می پذیرد گر به خود شیرازه اوراق خزان

می توان گردآوری کردن دل صد پاره را

کاسه دریوزه گردد چون صدف شد بی گهر

ریزش دندان فزاید حرص روزی خواره را

تا به چند این صید وحشی را عنانداری کنم؟

سر به صحرا می دهم صائب دل آواره را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:01 PM

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را

تخم خال عیب باشد این زمین ساده را

عشرت روی زمین در خاکساری بسته است

بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را

بر سر گفتار، دل را خامشی می آورد

جوش مستی در خم سربسته باشد باده را

هر که پامال حوادث شد به منزل می رسد

از رسیدن پیچ و خم مانع نگردد جاده را

از نظر افتادن اغیار، عین رحمت است

شکوه بی موقع بود عضو به جا افتاده را

می کند قرب خسیسان پاک گوهر را خسیس

می پرد بهر پر کاهی نظر بیجاده را

چون کف بی مغز باشد پیش دریا دل، سبک

زاهد اندازد به روی آب اگر سجاده را

نیست صائب قسمت منعم به جز حسرت ز مال

اشتها در غیب باشد نعمت آماده را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:00 PM

دل سیه سازد در و دیوار، سودا کرده را

شهر زندان است روی دل به صحرا کرده را

کوس رحلت نغمه داود می آید به گوش

پیشتر از کوچ، زاد ره مهیا کرده را

شهپر پرواز چشم است از تمناهای خام

چشم قربانی است دل ترک تمنا کرده را

قطره گردد گوهر غلطان در آغوش صدف

دل تپد در سینه دایم سیر دریا کرده را

لب به روشن گوهران وا کن که ابر نوبهار

مهر گوهر می زند بر لب، دهن وا کرده را

پرده ناموس از زخم زبان لرزد به خود

هیچ پروا از ملامت نیست رسوا کرده را

از دل تارست در چشم تو دنیا بی صفا

یوسفستان است عالم دل مصفا کرده را

چشم پوشیدن بود مشاطه رخسار زشت

جنت نقدست دنیا، رو به عقبی کرده را

ابر نیسان از صدف احسان نمی دارد دریغ

مخزن گوهر شود دل دست بالا کرده را

شبنم گلزار جنت در نمی آید به چشم

گریه همچون شمع در دامان شب ها کرده را

گل به شبنم روی خود را پاک نتوانست کرد

چهره خونین است دایم خنده بی جا کرده را

از سواد شهر بر مجنون شود عالم سیاه

خانه گور تنگ باشد سیر صحرا کرده را

زندگی بر من شد از تیغ شهادت ناگوار

می شود باطل تیمم آب پیدا کرده را

عالم پر شور صائب وحشت آبادی بود

سیر کوه قاف عزلت همچو عنقا کرده را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:00 PM

کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را

پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را

می شود ظاهر عیار فقر بعد از سلطنت

توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را

تن به هر تشریف ناقص کی دهد نفس شریف؟

کعبه هیهات است پوشد جامه پوشیده را

همت عالی شود نازل ز پیوند خسیس

برگ کاهی مانع از پرواز گردد دیده را

منع ما از سیر گلزار ای چمن پیرا مکن

ور نه برمی چیند آهی این بساط چیده را

قدر یاقوت لب او را که می داند که چیست؟

جوهری قیمت نداند جوهر نادیده را

گرمخونی می کند بیگانگان را آشنا

موج می شیرازه گردد صحبت پاشیده را

صیقل دل های بی غم گر چه باشد ماه عید

تازه می سازد به ناخن داغ ماتم دیده را

رتبه کامل عیاران بیش گردد از محک

نیست پروایی ز میزان مردم سنجیده را

خود حسابان صائب از دیوان محشر فارغند

از حساب اندیشه ای نبود قیامت دیده را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:00 PM

از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را

توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را

دیده یعقوب می خواهد نسیم پیرهن

نیست هر نادیده لایق جامه پوشیده را

گر چه باشد صیقل زنگ کدورت ماه عید

ناخن الماس باشد، داغ ماتم دیده را

خود حساب از پرسش روز حساب آسوده است

نیست پروایی ز میزان مردم سنجیده را

می نمودم وحشت از کثرت، ندانستم که خار

از گریبان سر برآرد دامن برچیده را

چند باشم زان رخ مستور، قانع با خیال؟

در گریبان تا به کی ریزم گل ناچیده را؟

بی قراری های دل زنگ کدورت را فزود

پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را

بهره زان موی میان نازک خیالان می برند

در نیابد هر کسی این معنی پیچیده را

زلف با افتادگی بر سر کشان غالب شود

فتح باشد در رکاب این رایت خوابیده را

نیست جز انسان کسی شایسته اوصاف حق

شاه می بخشد به خاصان جامه پوشیده را

سخت تر گردد گره، هر گاه صائب تر شود

باده هیهات است بگشاید دل غم دیده را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:00 PM

می کنم از سینه بیرون این دل افسرده را

بشنوم تا چند بوی این چراغ مرده را؟

شب چو خون مرده و سنگ مزارش خواب توست

زنده گردان از عبادت این زمین مرده را

ای گل بی درد، پر زر کن دهان بلبلان

در گره چون غنچه خواهی بست چند این خرده را؟

زنگ هیهات است از پیکان زداید خون گرم

باده چون آرد به حال خود دل افسرده را؟

از ترشرویان شود ماتم سرا دارالسرور

ره مده رضوان به جنت زاهد دلمرده را

باعث آرامش دل گشت صائب خط یار

توتیای چشم باشد خاک، طوفان برده را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:00 PM

می کند پامال، تن آخر دل آسوده را

می شود دامن کفن این پای خواب آلوده را

جز پشیمانی ندارد حاصلی طول امل

چند پیمایی مکرر این ره پیموده را؟

آن که دارد آرزوی راه بی پایان عشق

کاش می دید این دل و دست و قدم فرسوده را

می کشد در حلقه فرمان به اندک فرصتی

گوشمال آسمان، گوش سخن نشنوده را

از دل شب می کند در یوزه روز سیاه

دید تا ماه تمام آن روی مشک اندوده را

دل چو غافل شد ز حق، فرمان پذیر تن شود

می برد هر جا که خواهد اسب، خواب آلوده را

کی برابر می کنم صائب به ماه و آفتاب؟

چهره بر آستان خاکساری سوده را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:00 PM

پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را

حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را

بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست

سود ندهد مهر خاموشی دل آزرده را

خضر در سرچشمه تیغش نمازی می کند

عمر اگر باشد، دهان آب حیوان خورده را

نقد جان را چون شرر بر آتشین رویی فشان

در گره تا کی توان چون غنچه بست این خرده را؟

آب را استادگی آیینه روشن کند

صاف می سازد تحمل، طبع بر هم خورده را

می کند باد مخالف شور دریا را زیاد

کی نصیحت می دهد تسکین، دل آزرده را؟

هر چه رفت از کف، به دست آوردن او مشکل است

چون کند گردآوری گل، بوی غارت برده را؟

این جواب آن که وقتی حالتی فرموده است

از نصیحت می دهم تسکین، دل آزرده را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121762
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث