به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما

پیچ و تاب بی قراری ها بود مکتوب ما

پیش ما وصل لباسی پرده بیگانگی است

چشم می پوشد ز بوی پیرهن یعقوب ما

غیر تسلیم و رضا در وحشت آباد جهان

کیست دیگر تا کند مکروه را مرغوب ما؟

تیغ را گردد زبان کند از سپر انداختن

خصم غالب می شود ز افتادگی مغلوب ما

از تلاش وصل بر ما زندگانی تلخ بود

شد ز حسن عاقبت درد طلب مطلوب ما

جذبه دریا دلیل سیل پا در گل بس است

رهنما را می شمارد سنگ ره مجذوب ما

هست در هر نقطه ای پوشیده صد طومار حرف

سرسری چون خامه صائب مگذر از مکتوب ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:30 PM

داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ما

جغد می گردد همایون در خراب آباد ما

جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران

از تزلزل بیش محکم می شود بنیاد ما

چشم گیرا می کند نخجیر را بی دست و پا

از کمند و دام مستغنی بود صیاد ما

نیست چون مجمر دل گرمی بساط خاک را

گرم دارد چون سپند این بزم را فریاد ما

نقش شیرین را به خون دل مصور ساختیم

بیستون کان بدخشان گشت از فرهاد ما

از نسیم نوبهاران غنچه پیکان شکفت

هیچ کس را نیست پروای دل ناشاد ما

نیست جرم دوستان گر یاد ما کمتر کنند

وحشت از ما دور گردان بیش دارد یاد ما

تیر کج هرگز نگردد راست از زور کمان

بگذر ای پیر مغان از وادی ارشاد ما

آه آتشبار را در سینه می سوزد نفس

تا شود نرم این دل چون بیضه فولاد ما

سبزه بیگانه بستانسرای عالمیم

جز پشیمانی ندارد حاصلی ایجاد ما

صبح خیزان جهان را خواب غفلت برده است

می کند گاهی به آهی صبحدم امداد ما

تا به روی سخت ما صائب سر و کارش فتاد

توبه کرد از سخت رویی سیلی استاد ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:30 PM

گر زند آتش به جان رویش چنین آیینه را

زود خواهد کرد خاکسترنشین آیینه را

عکس خط و خال عنبربار آن مشکین غزال

می کند پرنافه چون صحرای چین آیینه را

تا چه خواهد کرد یارب با دل مومین من

ساخت مجمر آن عذار آتشین آیینه را

بر سر زانو به چندین عزتش جا می دهند

تازه رخساران ز چشم پاک بین آیینه را

جبهه او را گشایش هاست از چین غضب

موج صیقل می کند روشن جبین آیینه را

تا شد از خاکستر خط صیقلی رخسار او

روی می مالد خجالت بر زمین آیینه را

دیدن روی عرقناک تو در بزم شراب

چون صدف سازد پر از در ثمین آیینه را

تا برآمد خط سبز از لعل شکربار او

عکس طوطی زهر شد زیر نگین آیینه را

از قبول نقش، دل را پاک سازد تیرگی

به بود زنگ از حصار آهنین آیینه را

در نظرها می کند شیرین تر از تنگ شکر

کلک صائب از حدیث شکرین آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:08 PM

از غباری خانه گردد بی صفا آیینه را

می شود دربسته از آهی، سرا آیینه را

شد ز بخت تیره، دل را در نظر عالم سیاه

گر چه می باشد ز خاکستر جلا آیینه را

سینه صافان نیستند ایمن ز بیم چشم زخم

هست از جوهر زره زیر قبا آیینه را

عالم صورت نمی شد پرده بینایی اش

در صفا می بود اگر چون رو، قفا آیینه را

آن که چشمم می پرد در آرزوی دیدنش

چشم نامحرم شمارد از حیا آیینه را

خیره چشمان را ز نزدیکی شود جرأت زیاد

بر سر زانو مده زنهار جا آیینه را

حسن هیهات است غافل گردد از دلهای صاف

خودپرست از خود نمی سازد جدا آیینه را

صاف کن دل را که می گیرند با آن سرکشی

گلعذاران همچو شبنم از هوا آیینه را

فکر آب و نان نگردد در دل حیران عشق

نعمت دیدار می باشد غذا آیینه را

گر نشد دیوانه از حسن جنون فرمای تو

زلف جوهر از چه شد زنجیرپا آیینه را؟

قرب خواهی، پاک کن از آرزو دل را که ساخت

محرم خوبان، دل بی مدعا آیینه را

دل چو نورانی بود، گو چشم ظاهر بسته باش

روشن از روزن نمی گردد سرا آیینه را

تشنه چشمان می برند آب از عقیق آبدار

پیش رو مگذار از بهر خدا آیینه را!

دیده حیران به روشنگر ندارد احتیاج

تیره می گردد نظر از توتیا آیینه را

از قد خم گشته صائب غفلت من شد زیاد

گر چه می افزاید از صیقل جلا آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:08 PM

چهره ات بال سمندر می کند آیینه را

خنده ات دامان گوهر می کند آیینه را

این شکوه حسن با خورشید عالمتاب نیست

شوکت حسنت سکندر می کند آیینه را

جلوه آن خط نوخیز و لب شکرفشان

بال طوطی، تنگ شکر می کند آیینه را

آفتاب بی زوال حسن عالمسوز او

گرم چون صحرای محشر می کند آیینه را

جلوه روی عرقناک تو ای ماه تمام

سیر چشم از ماه و اختر می کند آیینه را

تا چه خواهد کرد یارب با دل مومین من

آتشین رویی که مجمر می کند آیینه را

اشتیاق گردسر گردیدنت، بی اختیار

در کف مشاطه شهپر می کند آیینه را

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است

روی او خورشید منظر می کند آیینه را

جلوه همچشم، ابر نوبهار خجلت است

آن رخ شبنم فشان، تر می کند آیینه را

ساده لوحان زود می گیرند رنگ همنشین

صحبت طوطی سخنور می کند آیینه را

نعمت دیدار یوسف را نیارد در نظر

گر چنین رویش توانگر می کند آیینه را

می کند از علم رسمی سینه ها را پاک عشق

روشنی مفلس ز جوهر می کند آیینه را

از فروغ حسن، می گردد دل فولاد آب

آن بهشتی روی، کوثر می کند آیینه را

چون دل عاشق نگردد صائب از حسنش غیور؟

صحبت او نازپرور می کند آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:08 PM

صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه را

می کند دربسته آهی خانه آیینه را

درد و داغ عشق را در دل نهفتن مشکل است

این سپند شوخ، مجمر می کند گنجینه را

عمر باقی مانده را نتوان به غفلت صرف کرد

ساقیا پیش آر آن ته شیشه دوشینه را

زنگ از آیینه تاریک صیقل می برد

مگذران بی باده روشن شب آدینه را

هیچ سیل خانه پردازی چو گرد کینه نیست

در درون خانه باشد خصم، صاحب کینه را

گل ز شبنم در دل شبها نمی باشد جدا

خودپرستان در بغل گیرند شب آیینه را

از نمد، آیینه صائب در حصار آهن است

صوفیان دانند قدر خرقه پشمینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:08 PM

یک نفس گر دور سازی از کنار آیینه را

می کند بی تابی دل سنگسار آیینه را

تا خط سبز تو آمد در کنار آیینه را

می رود آب خضر در جویبار آیینه را

بر شکستی تا ز روی ناز دامان نقاب

آب شد دل از گداز انتظار آیینه را

تا به حسن هرزه گرد او شود جایی دچار

نیست چون آب روان یک جا قرار آیینه را

می کند زنجیر جوهر پاره چون دیوانگان

بس که دارد شوق رویت بی قرار آیینه را

جوی خونی از رگ هر جوهرش وا کرده است

با همه رویین تنی، مژگان یار آیینه را

در تماشاگاه حسن دین و دل پرداز او

آه می خیزد ز دل بی اختیار آیینه را

عشق بی تاب است، ورنه طوطی گستاخ ما

همچو موم سبز دارد در کنار آیینه را

سینه صافان را ز چشم بد حصاری لازم است

چشم زخم روست، پشت زرنگار آیینه را

رفته رفته حسن پرکار ترا تسخیر کرد

ساده لوحی عاقبت آمد به کار آیینه را

دیده روشن ضمیران جلوه گاه عبرت است

هیچ نقشی نیست در دل پایدار آیینه را

در تماشای جمال خویش بی تاب است حسن

می گذارد گل ز شبنم در کنار آیینه را

بی تکلف بر سر بالینش آید آفتاب

هر که سازد همچو شبنم بی غبار آیینه را

اهل صورت از نزاکت های معنی غافلند

ره مده در خلوت خود زینهار آیینه را

با دل نازک ملایم ساز خلق خویش را

بیشتر از موم می باشد حصار آیینه را

در نزاکت خانه دل ها نفس را پاس دار

تیره می سازد دم سردی هزار آیینه را

چشم حیران مرا مژگان نمی پوشد به هم

بخیه جوهر نمی آید به کار آیینه را

خاطر روشندلان بسیار صائب نازک است

می توان کردن به آهی زنگبار آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:08 PM

از نظرها چون کند وحشت نهان دیوانه را

سنگ طفلان می شود سنگ نشان دیوانه را

چون سیاوش سالم از دریای آتش بگذرد

مرکب نی گر بود در زیر ران دیوانه را

آتش سوزنده را خاشاک بال و پر شود

هیچ پروا نیست از زخم زبان دیوانه را

برگ عیش بیکسان در هر گذر آماده است

سنگ، هم نقل است و هم رطل گران دیوانه را

از ملامت می کند اندیشه عقل شیشه جان

سنگ طفلان می شود سنگ فسان دیوانه را

از رفیقان موافق، شوق می گردد زیاد

می کند باد بهار آتش عنان دیوانه را

شوکت دریا نگنجد زیر دامان حباب

پرده ناموس چون سازد نهان دیوانه را؟

قسمت کامل ز ناقص نیست غیر از حرف سخت

سنگ می باشد نصیب از کودکان دیوانه را

با من مجنون مکن کاوش ز نادانی که نیست

غیر حرف راست، تیری در کمان دیوانه را

می برد آیینه را خاکستر از دل زنگ غم

گوشه گلخن به است از گلستان دیوانه را

سنگ بارد صائب از یاد جنون بر سر مرا

هر کجا گیرند طفلان در میان دیوانه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:08 PM

شوق دیدار تو می بخشد نظر آیینه را

می دهد در بیضه فولاد پر آیینه را

جوهر آسوده را شوق تماشای رخت

خارخار عشق سازد در جگر آیینه را

پرتو خورشید را تسخیر کردن مشکل است

شوخی حسن تو دارد دربدر آیینه را

کی به فکر دیده حیران من خواهد فتاد؟

حسن محجوبی که افکند از نظر آیینه را

کشور حسن ترا در یک نفس تسخیر کرد

هست اقبال سکندر در نظر آیینه را

چرب نرمی را اگر طوطی شعار خود کند

همچو موم سبز می گیرد به بر آیینه را

یک نظر رخسار او را دید و مدتها گذشت

آب می گردد همان در چشم تر آیینه را

از قبول نقش خواهد ساده شد لوح دلش

گر چنین سازد جمالت بی خبر آیینه را

جلوه گاه دوست را دارند اهل دل عزیز

عاشق از رخسار می گیرد به زر آیینه را

زود می گردد مکدر خاطر روشندلان

بیم زنگارست از آب گهر آیینه را

کم نشد از گریه اندوهی که در دل داشتم

پاک نتوان کرد با دامان تر آیینه را

علم رسمی می گزد روشندلان را همچو مار

می خلد در دل ز جوهر نیشتر آیینه را

هیچ نعمت با دل روشن نمی گردد طرف

می دهد ترجیح، طوطی بر شکر آیینه را

کوته اندیشند صائب مردم خودبین دهر

ورنه صد تیغ است در زیر سپر آیینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را

نیست صدر و آستانی خانه آیینه را

راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار

آب این گوهر به طوفان می دهد گنجینه را

نسبت یکرنگی طوطی است باغ دلگشا

نیست از زنگار در خاطر غبار آیینه را

دامن پاک گهر از گرد تهمت فارغ است

ابر اگر بر سینه دریا گذارد سینه را

چشم خونخوار ترا خط کرد با من مهربان

گر چه نتوان دوست کردن دشمن دیرینه را

گوشه چشمی اگر باشد ازان وحشی غزال

سهل باشد نافه کردن خرقه پشمینه را

برنمی دارد فشار قبر دست از دامنت

تا ز روی دل نیفشانی غبار کینه را

بر گرفت از خاک تا آیینه را عکس رخت

آب خضر از دور می بوسد زمین آیینه را

می تواند کرد صائب روی عالم را به خود

هر که چون آیینه سازد پاک، لوح سینه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 4:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121668
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث