به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

که را می گشت در دل کز زمین انسان شود پیدا؟

که می گفت از تنور خام این طوفان شود پیدا؟

به آه گرم دل را آب کن گر تشنه وصلی

که آن گوهر درین دریای بی پایان شود پیدا

نیفشانم ازان بر گرد هستی دامن جرأت

که می ترسم غباری بر دل جانان شود پیدا

ز ابردست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد

که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا

اگر از ظلمت راه طلب سالک نیندیشد

همان از نقش پایش چشمه حیوان شود پیدا

درآ در عالم حیرت اگر آسودگی خواهی

که در دل انقلاب از جنبش مژگان شود پیدا

به مقدار تمنا آه افسوس از جگر خیزد

به قدر خس شرار از آتش سوزان شود پیدا

سپند من ز مهتاب حوادث رنگ می بازد

چه خواهم کرد اگر آن آتشین جولان شود پیدا؟

شکوفه با ثمر هرگز نگردد جمع در یک جا

محال است این که با هم نعمت و دندان شود پیدا

نمی دانند صائب بیغمان قدر کلام ما

مگر اهل دلی در عالم امکان شود پیدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 6:02 PM

کدامین برق جولان گوشه ابرو نمود اینجا؟

که آتش زیر پا دارند دلها همچو عود اینجا

مکش سر از خط فرمان که گردون بلند اختر

ندارد فرصت خاریدن سر از سجود اینجا

به دلتنگی شدم خرسند ازین گلزار، تا دیدم

چه خونها خورد گل تا عقده ای از دل گشود اینجا

درین دریای گوهر خیز نومیدی نمی باشد

غنی شد چون صدف هر کس دهان خود گشود اینجا

شکست از ساده لوحی شهپر پرواز روحم را

به من از دوستان هر کس که روی دل نمود اینجا

گر از مجمر گذاری بند آهن بر سراپایش

محال است این که یک دم بیش ماند بوی عود اینجا

نپاشیده است ای صیاد تا از هم سراپایت

کمندی می توانی ساختن زین تار و پود اینجا

ازان پیوسته چون پرگار می گردم به گرد دل

که وقتی جلوه گاه آن پری رخسار بود اینجا

درین عالم سبکدستی رباید گوی از میدان

که خود را از میان مردم عالم ربود اینجا

سرت تا هست، تخم سجده ای در خاک کن صائب

که دارد سرفرازی ها در آن عالم، سجود اینجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

منال از نقش کم گر شد قمارت بدنشین اینجا

که چشم بد به قدر نقش باشد در کمین اینجا

اگر خواهی که نگذارد کسی انگشت بر حرفت

به هر نقشی مده از سادگی تن چون نگین اینجا

کلید گنج شو، نه قفل در، ارباب حاجت را

که ماری می شود هر چین که داری بر جبین اینجا

شنیدی روزی آدم چه شد از خوردن گندم

به نان جو قناعت کن ز نان گندمین اینجا

زر بی غش ز پاکی خط پاکی در بغل دارد

نیندیشد ز دوزخ هر که گردد پاک دین اینجا

کمر نابسته خواهی طعمه سیل حوادث شد

مکن رخت اقامت پهن ای کوتاه بین اینجا

ز خامی های طینت آن قدر از پای ننشستی

که گور خویش را کردی تنور آتشین اینجا

به دامان تو از صحرای محشر گرد ننشیند

اگر افشانده ای گردی ز دل های غمین اینجا

مگر غافل شدی کز خرمن چرخ است رزق تو؟

که گردن کج کنی چون خوشه، پیش خوشه چین اینجا

ز تنهایی نخواهی کرد وحشت در لحد صائب

اگر پیش از اجل گردیده ای عزلت گزین اینجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

فقیری پیشه کن، از اغنیا حاجت مخواه اینجا

که از درویش، همت می کند دریوزه شاه اینجا

برآ زین خاکدان گر گوشه آسودگی خواهی

که چون صحرای محشر نیست امید پناه اینجا

ز پستی می توان دریافت معراج بلندی را

سرافراز از شکستن می شود طرف کلاه اینجا

به دیوان قیامت چون شود حاضر گرانجانی

که نتواند قدم برداشت از بار گناه اینجا؟

به خون انداختم از حرص نان خود، ندانستم

کز اکسیر قناعت مشک می گردد گیاه اینجا

ز راه جذبه توفیق، سالک می شود واصل

به بال کهربا پرواز گیرد برگ کاه اینجا

گزیر از سرمه نبود دیده آهو نگاهان را

مکن گر اهل دیدی، شکوه از بخت سیاه اینجا

درین عبرت سرا مگشا نظر زنهار بی عبرت

که می گردد ز گوهر قیمتی تار نگاه اینجا

جهان چون کاروان ریگ دارد نعل در آتش

مکن چون غافلان ریگ روان را تکیه گاه اینجا

سر از یک جیب با خورشید بیرون آوری صائب

ز صدق دل برآری گر نفس چون صبحگاه اینجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

به قدر رم ازین عالم، توانی آرمید آنجا

که اینجا هر که سستی کرد نتواند رسید آنجا

رواجی نیست در محشر عبادات ریایی را

به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید آنجا

هلال جام می هر جا نماید گوشه ابرو

ز خجلت پشت سر خارد به ناخن ماه عید آنجا

در اقلیم مدارا ضعف بر قوت بود غالب

به مویی می توان کوه گرانی را کشید آنجا

میاسا از گرستن گر وصال کعبه می خواهی

که باشد جامه احرام از چشم سفید آنجا

به غربال بصیرت پاک گردان دانه خود را

که هر تخمی که کاری، یک به یک خواهد دمید آنجا

اگر بر دفتر عصیان، خط باطل کشی اینجا

نخواهی بر زمین از شرمساری خط کشید آنجا

ز خشکی، خرده ای کز تنگدستان در گره بستی

عرق خواهد شد و بر چهره ات خواهد دوید آنجا

اگر اینجا گشایی عقده ای از کار محتاجان

در جنت به رویت باز گردد بی کلید آنجا

نسازی تا به خون چون لاله اینجا چهره را رنگین

ز جوی شیر نتوان کاسه ها بر سر کشید آنجا

ره بی منتهای عشق دارد جذبه ای صائب

که نتواند شکار وحشی از دنبال دید آنجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

چه گردیدی گره، تخمی پی فردا بکار اینجا

به دامن از ندامت قطره چندی ببار اینجا

کف افسوس ازین دریای پرگوهر مبر با خود

ز گوهر چون صدف لبریز کن جیب و کنار اینجا

گره تا می توانی باز کرد از کار محتاجان

چو بیکاران به ناخن گردن خود را مخار اینجا

به شمع موم ممکن نیست زین ظلمت برون رفتن

به آه گرم دود از خرمن هستی برآر اینجا

ز آغوش کفن چون گل صبوحی کرده برخیزی

دو روزی گر توانی صبر کردن بر خمار اینجا

نگیرد هیچ کس در دامن محشر گریبانت

اگر دامان خود را جمع سازی غنچه وار اینجا

به شرم موشکافان قیامت برنمی آیی

نظر کن از سر دقت به پشت و روی کار اینجا

ز روی شاهدان غیب خجلت می کشی فردا

ز گرد جسم کن آیینه دل بی غبار اینجا

اگر خواهی که بستر از گل بی خار سازندت

مکن زنهار روی خود ترش از زخم خار اینجا

ترا در بوته گل بهر آن دادند این مهلت

که سیم ناقص خود را کنی کامل عیار اینجا

نصیب تلخکامان است صائب میوه جنت

دو روزی همچو مردان بر جگر دندان فشار اینجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

مشو از نفس ایمن تا توانی آرمید آنجا

که بیم این جهانی، می شود یکسر امید آنجا

مگیر آرام اینجا، تا توانی آرمید آنجا

که هر کس گشت کاهل، روی آسایش ندید آنجا

ندارم با سیه کاری ز محشر بیم رسوایی

که از خجلت نخواهد نامه من شد سفید آنجا

ازان خون بر سر تیغ شهادت می شود اینجا

که چون گل، سرخ رو از خاک می خیزد شهید آنجا

غریبی ناگوار از قطع اسباب است بر مردم

نبیند روی غربت هر که رخت خود کشید آنجا

نخورد اینجا ز غفلت هر که روی دست از دنیا

نخواهد از ندامت پشت دست خود گزید آنجا

ز خاموشی گذارد هر که اینجا بر جگر دندان

به جنت می تواند رفت بی گفت و شنید آنجا

کسی کز سایه اش اینجا نیاسود آتشین مغزی

کجا در سایه طوبی تواند واکشید آنجا؟

چو خود را یافتی، در توست هر مطلب که می جویی

به خود هر کس رسید اینجا، به آسانی رسید آنجا

ز دل باشد، گشادی هست اگر در حشر جانها را

که عقل از اندرون خانه می دارد کلید آنجا

مشو صائب ز آه و ناله غافل تا نفس داری

که آه سرد اینجا، سایه ها دارد ز بید آنجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

مرو چون غافلان ای طالب منزل به خواب اینجا

که نعل از ماه نو دارد در آتش آفتاب اینجا

به پیچ وتاب کوته می شود این راه بی پایان

مکن تا هست فرصت، کوتهی در پیچ و تاب اینجا

بهشت و دوزخ باریک بینان نقد می باشد

حساب خود نیندازد به فردا، خود حساب اینجا

زر کامل عیار از بوته آید سرخ رو بیرون

نیندیشد ز آتش هر که گردیده است آب اینجا

ز خامی در قیامت طعمه آتش نسازندت

ز شوق آن لب میگون اگر گردی کباب اینجا

ز آغوش کفن چون گل صبوحی کرده برخیزی

ز خون دل اگر چون عاشقان سازی شراب اینجا

میسر نیست خود را یافتن در شورش محشر

سری در جیب تنهایی بکش، خود را بیاب اینجا

ترا سازند فردا خوابگاه از سایه طوبی

ز بیداری نمک ریزی اگر در چشم خواب اینجا

سر از پیراهن حوران برآری چون ز هم پاشی

گل خود را ز سوز دل اگر سازی گلاب اینجا

به بازار قیامت نیست رایج هر زر قلبی

مکن جز در دو داغ عشق، نقدی انتخاب اینجا

نگاه خیره گردد رشته اشک پشیمانی

مبین در روی شرم آلود خوبان بی حجاب اینجا

اگر خواهی گذشتن از صراط آسان شود بر تو

قدم بیرون منه زنهار از راه صواب اینجا

عجب دارم ترا صبح قیامت هم به هوش آرد

چنین کز باده غفلت شدی مست و خراب اینجا

هوا در پرده بیگانگی دارد ترا صائب

تهی از باد نخوت کن سر خود چون حباب اینجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

متصل گردد فلک را بر یک آیین آسیا

از شکست دل نگردد سیر هیچ این آسیا

می شود از دل شکستن تیزتر دندان او

حیرتی دارم ز دندان سختی این آسیا

حرص پیران شد زیاد از ریزش دندان به نان

دانه خواهد بیش چون افتد ز کار این آسیا

نه همین تنها ز تیغ ماه نو خون می چکد

تیغ خونریزی بود هر پره ای زین آسیا

رحم در دوران دولت از زبردستان مجو

متصل زور آورد بر سنگ زیرین آسیا

بی تردد دامن روزی نمی آید به دست

می کند با کاهلان این نکته تلقین آسیا

گردد از شور و فغان، خواب گرانجانان سبک

خواب ما را کرد سنگین، گردش این آسیا

پوچ سازد مغزها را چرخ تا روزی دهد

باشد از ریزش فزون آوازه این آسیا

لنگر رطل گران از زور می کمتر شود

با وجود سیل، می گردد به تمکین آسیا

گرد بر می آورد از عقده دلبستگیش

می کند با دانه کار رطل سنگین آسیا

لقمه های پاک، دندان را کند انجم فروغ

می شود از دانه خورشید، زرین آسیا

چرخ می گردد به کام مردم دون این زمان

گر به نوبت بود در ایام پیشین آسیا

صبر را عاجز کند دردی که بیش از طاقت است

می کند سررشته گم از آب زورین آسیا

سعی در رزق کسان دل را منور می کند

کم بود دلهای شب بی شمع بالین آسیا

رو سفیدی می دمد از سختی دوران چو صبح

گندم آید سینه چاک از کشت تا این آسیا

گر چه بالاتر نباشد از سیاهی هیچ رنگ

موی ما را کرد از گردش سفید این آسیا

دوستی و دشمنی با چرخ می بخشد اثر

می دهد پس هر چه بردی، جو به جو این آسیا

خواب غفلت از صدای آب اگر گردد گران

می جهد ز آواز آب از خواب سنگین آسیا

تازه شد ایمان من، تا دیدم از صنع اله

می کند بی آب، سیر و دور چندین آسیا

نیست در عقل متین دست تصرف باده را

دانه را سازد سفید از آب رنگین آسیا

تنگ چشمان را وصال رزق می آرد به چرخ

دانه چون نبود، گذارد سر به بالین آسیا

برنمی آید ز فکر بیستون و کوهکن

گر بگرداند فلک بر فرق شیرین آسیا

گر کند آفاق را چون صبح از احسان رو سفید

نیست جز گرد کدورت، رزق من زین آسیا

نیست یک گندم خیانت در سرشت آسمان

هر چه بردی، جو به جو پس می دهد این آسیا

اهل غیرت را نباشد چشم بر دست کسی

آب چون دندان ز خود بیرون دهد این آسیا

نعلش از خورشید صائب روز و شب در آتش است

تشنه خون است از بس گردش این آسیا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

 

گهر نشمرده می ریزند بر کوته زبان اینجا

سخن بی پرده می گویند باگوش گران اینجا

سبکروحانه خود را بر دم تیغ شهادت زن

به کوری خرج خواهی کرد تا کی نقدجان اینجا؟

ز بخت سبز بیزارند، حیران گشتگان تو

نمی گیرد به خود عکس چمن آب روان اینجا

به خون عاجزان چرخ سیه دل تشنه تر باشد

سر شبنم کند خورشید تابان بر سنان اینجا

که می آید برون از عهده دریای شکر او؟

چه سازد گر نگردد آب، شمشیر زبان اینجا؟

ز صحرای تعلق چون کسی سالم برون آید؟

زمین گیرست از تر دامنی ریگ روان اینجا

به ناکامی سرآور تا به کام دل رسی صائب

نراند هر که کام از خود، نگردد کامران اینجا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121741
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث