به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای دل بیدار را از چشم مستت خوابها

دیده را از پرتو روی تو فتح البابها

گر چنین روی تو آرد روی دلها را به خود

رفته رفته طاق نسیان می شود محرابها

هر سبکدستی نیارد نغمه از ما واکشید

در شکست خویش می کوشند این مضرابها

گرد عصیان رحمت حق را نمی آرد به شور

مشرب دریا نگردد تیره از سیلابها

عاقبت انجم ز روی چرخ می ریزد به خاک

چند ماند بر کف آیینه این سیمابها؟

پرتو حسن جهانسوز تو بر مسجد گذشت

زاهدان قالب تهی کردند چون محرابها

عقل معذورست در سرگشتگی زیر فلک

چون برآید مشت خاشاکی ازین گرداب ها؟

چون نگردد آب جان ها تیره در زندان جسم؟

رنگ می گرداند از یک جا ستادن آبها

می به دورافکن که تا بر خویشتن جنبیده ایم

خون ما را می کند در کوزه این دولابها

چند صائب شکوه دل را به مسجدها برم؟

از دم گرم من آتشخانه شد محرابها

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

راز دل را می توان دریافت از سیمای ما

نشأه می تابد چو رنگ از پرده مینای ما

قهرمان عدل چون پرسش کند روز حساب

از بهشت عافیت خاری نگیرد پای ما

گر چه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر

درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما

از دل پر خون ما بی چاشنی نتوان گذشت

خون رغبت را به جوش آرد می حمرای ما

گوهر خورشید اگر از دست ما افتد به خاک

زیر پای خود نبیند طبع بی پروای ما

سبحه ذکر ملایک از نظام افتاده است

بس که پیچیده است در گوش فلک غوغای ما

از خط فرمان او روزی که پا بیرون نهیم

تیشه گردد هر سر خاری به قصد پای ما

چون بساط سبزه زیر پای سرو افتاده است

آسمان در زیر پای همت والای ما

ریخت شور حشر در پیمانه عالم نمک

می زند جوش سیه مستی همان صهبای ما

حال باطن را قیاس از حال ظاهر می کند

دام را در خاک می بیند دل دانای ما

پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست

آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها

رنگ خون پیدا کند در صلب گوهر آبها

عالمی را همچو خود سرگشته دارد آسمان

چون برآید مشت خاشاکی ازین گردابها؟

بی قراران محبت زیر گردون چون کنند؟

شیشه سربسته زندان است بر سیماب ها

زنگ غفلت لازم تن پروری افتاده است

سبز گردد از روانی چون بماند آبها

در وصال بحر، بی شوق رسا نتوان رسید

خرج راه از نرم رفتاری شود سیلابها

دولت بیدار اگر یک چند بی خوابی کشید

کرد در ایام بخت ما قضای خوابها

کعبه و بتخانه از دل زندگان خالی شده است

نیست جز قندیل، روشندل درین محرابها

از گل تن تا به آسانی تواند خاستن

کشتی دل را سبک کن صائب از اسبابها

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

درنمی آید به چشم از لاغری مجنون ما

محمل لیلی بود سرگشته در هامون ما

می شود خوشوقت از خلوت دل محزون ما

در خم خالی چو می می جوشد افلاطون ما

گر چه جای باده، خون در جام ما چون لاله است

داغ دارد عالمی را کاسه پر خون ما

می گذارد پنجه شیر و بال می ریزد عقاب

در بیابانی که جولان می کند مجنون ما

ابر نتواند تهی کرد از گرفتن بحر را

از گرستن کی شود خالی دل پر خون ما؟

صبح نتواند شفق را در ته دامن نهفت

می کند گل از بیاض گردن او خون ما

از عتاب و ناز، شوق ما دو بالا می شود

حسن می بالد به خود از عشق روزافزون ما

خون ما گیراترست از غمزه خونخوار تو

رحم کن ای سنگدل بر خود، مرو در خون ما

می کشد از طوق قمری، حلقه ها در گوش سرو

بس که افتاده است رعنا مصرع موزون ما

خون خود را می خورند از رشک، سبزان چمن

چون به سیر گلشن آید سبز ته گلگون ما

صائب آمد از دل سنگین او تیرش به سنگ

نرم سازد گر چه سنگ خاره را افسون ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

فارغ است از سیر گل مجنون سرگردان ما

نقش پای ناقه لیلی است گلریزان ما

فیض ما دیوانگان کم نیست از ابر بهار

خوشه بندد دانه زنجیر در زندان ما

تا نسوزد تخم دلها را نیفشاند به خاک

داغ دارد ابر را تردستی دهقان ما

از طراوت سایه اش میراب گلشن ها شود

نبض هر خاری که گیرد دیده گریان ما

چون صدف در دامن ما نیست جز در یتیم

وقت ابری خوش که برمی خیزد از دامان ما

می کشد در خاک و خون از طعنه بی طاقتی

دیده قربانیان را دیده حیران ما

جوهر آیینه ما گر نماید خویش را

تخته از بال و پر طوطی شود دکان ما

سبزه خوابیده ما می زند پهلو به چرخ

سرو کوتاهی است عمر خضر از بستان ما

از بریدن پنجه خورشید و مه دارد خطر

گر برون آید ز خلوت یوسف کنعان ما

از کمند ما نگارین است دایم ساق عرش

آسمان، گردی است از فکر سبک جولان ما

کیست گردون تا تواند هم نبرد ما شدن؟

زهره شیران فشاند آب در میدان ما

تخته نتوان کرد از کشتی دکان بحر را

خواب هیهات است پوشد دیده گریان ما

می توان از سینه روشن ضمیران جمع کرد

گر بشوید آسمان سنگدل دیوان ما

فیض ما بر سالکان تشنه لب پوشیده نیست

می درخشد از سیاهی چشمه حیوان ما

عیب، صائب می شود در چشم پاک ما هنر

دیو را یوسف نماید پله میزان ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

صبر و طاقت از دل بی تاب می جوییم ما

حیرت آیینه از سیماب می جوییم ما

با سیه کاری طمع داریم حسن عاقبت

دولت بیدار را در خواب می جوییم ما

شکوه با ناراستی از چرخ کجرو می کنیم

راستی در جوی کج از آب می جوییم ما

چون کتان هر چند از ماه است زخم ما، همان

مرهم کافوری از مهتاب می جوییم ما

از لباسی دوستان، داریم دلسوزی طمع

اخگر از خاکستر سنجاب می جوییم ما

می کند همدرد، عیش ناقص ما را تمام

در میان رشته ها همتاب می جوییم ما

در پریشان کردن جمعیت دنیاست جمع

آنچه از جمعیت اسباب می جوییم ما

گرمیی کز عشق باید جست آن را در لباس

از سمور و قاقم و سنجاب می جوییم ما

از وصال یار محرومیم با همخانگی

در حرم چون غافلان محراب می جوییم ما

هر که خود را جمع می سازد همه عالم در اوست

بحر را در حقه گرداب می جوییم ما

از حقیقت روی صائب در مجاز آورده ایم

ماه را دایم ز طشت آب می جوییم ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

نور معنی در جبین تاک می بینیم ما

در قدح افشرده ادراک می بینیم ما

کوری آلوده دامانان وسواس صلاح

دختر رز را به چشم پاک می بینیم ما

کعبه دل را که ساق عرش تا زانوی اوست

از شکاف سینه صد چاک می بینیم ما

هر سر مژگان ما شمع تجلی می شود

چون در آن رخسار آتشناک می بینیم ما

ای مروت سر برآر از جیب انصاف و ببین

تا چها از گردش افلاک می بینیم ما

جوهر کشتن نداری، لاف بی رحمی مزن

روزگاری شد در آن فتراک می بینیم ما

زخم چندین تیر طعن از زاهدان خودفروش

بر جگر از جلوه مسواک می بینیم ما

نیست بی اسرار وحدت می پرستی های ما

آتش ایمن ز چوب تاک می بینیم ما

صائب آن فیضی که مخموران نیابند از شراب

در طلوع نشأه تریاک می بینیم ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

گر چه از عقل گران لنگر فلاطونیم ما

کار با اطفال چون افتاد مجنونیم ما

سرو آزادیم، ما را حاجت پیوند نیست

هر که از ما بگذرد چون آب، ممنونیم ما

نارسایی باده ما را ز دوران مانع است

گر حصاری در خم تن چون فلاطونیم ما

چشمه کوثر نمی سازد دل ما را خنک

تشنه بوسی از آن لبهای میگونیم ما

از حجاب عشق نتوانیم بالا کرد سر

در تماشاگاه لیلی بید مجنونیم ما

شکوه ما نعل وارونی است از بیداد چرخ

ورنه از غمخانه افلاک بیرونیم ما

در وجود خاکسار ما به چشم کم مبین

کز سویدا نقطه پرگار گردونیم ما

چون صدف گر آبرو را با گهر سودا کنیم

پیش طبع بی نیاز خویش مغبونیم ما

روح ما از پیکر خاکی است دایم در عذاب

در ضمیر خاک زندانی چو قارونیم ما

از دم تیغ است پشت تیغ بی آزارتر

هر که می گرداند از ما روی، ممنونیم ما

باعث سرسبزی باغیم در فصل خزان

در ریاض آفرینش سرو موزونیم ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

خون دل را باده گلفام می دانیم ما

آه را خوشتر ز خط جام می دانیم ما

نیست احسان بنده کردن مردم آزاد را

دانه اهل کرم را دام می دانیم ما

در گلستانی که بلبل نغمه پردازی کند

مطربان را مرغ بی هنگام می دانیم ما

گو مزن در پیش ما منصور لاف پختگی

میوه تا بر شاخ باشد خام می دانیم ما

عاقبت بین است چشم روشن ما چون شرار

نقطه آغاز را انجام می دانیم ما

وحشت اندازد عزیزان را ز اوج اعتبار

گوشه گیری را کنار بام می دانیم ما

می شود در کامرانی روی گردان دل ز حق

بستگی را جامه احرام می دانیم ما

از خسیسان منت احسان کشیدن مشکل است

بخل ممسک را به از انعام می دانیم ما

خنده بیجا، کند عالم به چشم ما سیاه

صبح را دلگیرتر از شام می دانیم ما

پشت شمشیر سؤال از دم بود خونریزتر

خامشی را بدتر از ابرام می دانیم ما

هر که سازد نام ما را حلقه از هم صحبتان

عین رحمت، همچو خط جام می دانیم ما

همچو خاک نرم صائب مردم هموار را

از بصیرت پرده دار دام می دانیم ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

آسمان را خانه زنبور می دانیم ما

انجمش را دیده های شور می دانیم ما

نشأه سرشار در میخانه افلاک نیست

صبح را خمیازه مخمور می دانیم ما

جز فضای دل، به زیر آسمان هر جا که هست

تنگتر از چشم تنگ مور می دانیم ما

نعمت الوان ندارد غیر خون خوردن ثمر

قدر نان خشک و آب شور می دانیم ما

هر که می پوشد ز بیداری نظر دلهای شب

در طریق معرفت شبکور می دانیم ما

ذره ای خالی ازان خورشید عالمسوز نیست

لاله را فانوس شمع طور می دانیم ما

چون برون آرد شراب لعل ما را از خمار؟

خون دل را باده کم زور می دانیم ما

هر سفالی را که از آبش دلی گردد خنک

به ز چینی خانه فغفور می دانیم ما

می کشد ما را کجی در خاک و خون چون تیغ کج

راستی را رایت منصور می دانیم ما

دیده ما از رخ مستور روشن می شود

چهره بی شرم را بی نور می دانیم ما

گر چه ما با ماه کنعان زیر یک پیراهنیم

از حیا خود را همان مهجور می دانیم ما

ساده لوحی بین، که خود را با کمال اختیار

از غلط بینی همان مجبور می دانیم ما

با دل مجروح ما هر کس خنک بر می خورد

بی تکلف، مرهم کافور می دانیم ما

هر که بر عیب کسان دارد نظر از عیب خویش

گر سراپا چشم باشد، کور می دانیم ما

خانه هر دل که از سیلاب بی زنهار عشق

می شود زیر و زبر، معمور می دانیم ما

دیده ما چون شود روشن ز دیدار بهشت؟

زال دنیا را ز مستی حور می دانیم ما

چشم ما از سرمه توحید تا روشن شده است

سنگلاخ این جهان را طور می دانیم ما

نیست صائب در نگاه گرم ما را اختیار

این کشش از جانب منظور می دانیم ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121741
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث