به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما

از هواداران پا بر جای این آبیم ما

بر دلی ننشیند از گفتار ما هرگز غبار

ماهیان بی زبان عالم آبیم ما

می شود روشن ز خاموشی چراغ عاشقان

در هلاک خویش چون پروانه بی تابیم ما

راحت دنیا حجاب دیده بیدار نیست

بر بساط گل چو شبنم غنچه می خوابیم ما

نارسایی های طالع مانع است از اتحاد

ور نه با موی میان یار همتابیم ما

فقر را از دیده بد پرده داری می کنیم

گر به ظاهر در لباس صوف و سنجابیم ما

کاروان ما سبکباران نمی داند مقام

صفحه خاک است چون آیینه، سیمابیم ما

نیست ممکن افتد از پرگار، سیر و دور ما

در محیط آفرینش همچو گردابیم ما

غافلیم از ترکتاز چرخ صائب از غرور

پیش پای سیل بی زنهار در خوابیم ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:35 PM

پنبه دامن می کشد از داغ مرهم سوز ما

سینه می دزدد نسیم از باغ شبنم سوز ما

در بیابانیم و از شوق طواف کعبه سوخت

بال مرغان حرم را آه زمزم سوز ما

یک جهان بی درد را در حلقه ماتم کشد

چون کند گیسو پریشان آه ماتم سوز ما

سوده الماس با آن جوهر ذاتی که هست

تیغ نتواند شدن با زخم مرهم سوز ما

با چراغ طور سر از یک گریبان بر زده است

لاله شبنم گداز آه عالم سوز ما

داغ ما صائب ز شمع طور روشن گشته است

کی به یک طوفان و صد طوفان شود کم سوز ما؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

گر نظربازی به بال خود کند طاوس ما

جوید از بهر رهایی روزنی محبوس ما

غربت ما دردمندان، پله آزادگی است

نیست جز دام و قفس جای دگر مأنوس ما

پنجه با زور جنون کردن نه کار هر کس است

سنگ می لرزد به خود از شیشه ناموس ما

دست خود را چون صدف بر روی هم نگذاشتیم

تا نشد گنجینه گوهر کف افسوس ما

گر چه یار از حال ما هرگز نمی گیرد خبر

خلوت آیینه خالی نیست از جاسوس ما

تازه گردد در دل پرشور ما داغ کهن

می شود روشن چراغ کشته در فانوس ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

تا خرام قامت او برد از سر هوش ما

پشت بر دیوار چون محراب ماند آغوش ما

آمدی ای عشق و آتش در صلاح ما زدی

خوب کردی، پینه ای بود این ردا بر دوش ما

جوهر ما را می لعلی نمایان می کند

می شود از باده افزون آب و رنگ هوش ما

جام ما در پرده دارد نغمه های جانگداز

دست خود کوتاه دارید از لب خاموش ما

نعره ما می کند مهر خموشی را سپند

خشت خم را در فلاخن می گذارد جوش ما

پشتبانی چون سبو داریم در دیر مغان

گو مزن دست نوازش آسمان بر دوش ما

نیستی صائب حریف داغ های سینه سوز

دست خود کوتاه دار از سینه پرجوش ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

از سرشک تلخ خود باشد شراب ناب ما

چون زمین شور از خود می تراود آب ما

آبروی گوهر از گرد یتیمی می شویم

بحر را سازد غبارآلود اگر سیلاب ما

با کمال بی قراری دلنشین افتاده ایم

در کف آیینه لنگر می کند سیماب ما

آه سرد ما جهانی را به شور آورده است

می کند کار نمک در دیده ها مهتاب ما

از دل چاکیم در دیر و حرم با آبروی

کافر و مؤمن نمی پیچد سر از محراب ما

بحر را وجد و سماع ما به شور آورده است

آه از آن ساعت که از گردش فتد گرداب ما

بحر را سرپنجه مرجان نیندازد ز جوش

دست کوته دار زنهار از دل بی تاب ما

استخوان در پیکر ما توتیا خواهد شدن

گر چنین گردد گران صائب ز غفلت خواب ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

قرعه و تسبیح را محرم نداند حال ما

هست بر سی پاره دل ها مدار فال ما

پشت ما بر خاکساری، روی ما در بی کسی

وای بر آن کس که افتاده است در دنبال ما

گردبادی را که می بینی درین دامان دشت

روح مجنون است می آید به استقبال ما

ما ز خاطر آرزوی آب حیوان شسته ایم

زنگ ظلمت نیست بر آیینه اقبال ما

هرگز از صید مگس هم دام خود رنگین ندید

کم ز تار عنکبوتان رشته آمال ما

ساده لوحانی که در معموره می جویند گنج

غافلند از سایه جغد همایون فال ما

جبهه ای داریم از آیینه دل صاف تر

می توان از یک نظر دریافتن احوال ما

ما گشاد کار خود در ساده لوحی دیده ایم

نقش کار چنگل شاهین کند با بال ما

هر لباسی را که چشمی نیست در پی، خوشترست

تلخ دارد خواب مخمل را قبای شال ما

گوش این سنگین دلان را پرده انصاف نیست

ورنه کم از حال مردم نیست قیل و قال ما

هر حبابی در لباس کعبه گردد جلوه گر

بحر رحمت گر بشوید نامه اعمال ما

ما که از آه ندامت خرمن خود سوختیم

نیست صائب هیچ غم گر بشکند غربال ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

مهر خاموشی که گیرد از دهان زخم ما؟

غیر پیکانش که می داند زبان زخم ما؟

دست و تیغی کو، که تا دامان دریای عدم

نگسلد چون موج از هم کاروان زخم ما

ای که از لعل لبت شور قیامت گرده ای است

رحمتی کن بر لب عاجز بیان زخم ما

خون به صد رنگینی اظهار شکایت می کند

نیست در ظاهر زبان گر در دهان زخم ما

از دل مجروح ما خون گرد کلفت می برد

تیغ سیراب است آب گلستان زخم ما

گرد الماس و نمک، پر در پر هم بافته است

راه مرهم نیست در دارالامان زخم ما

جوهر شمشیر را چون موی آتش دیده کرد

الحذر از شکوه آتش زبان زخم ما

می کند هر قطره خون، طوفان دیگر زیر پوست

اختر ثابت ندارد آسمان زخم ما

هر غباری کز نمکدان تو می گیرد هوا

هم ز گرد راه می پرسد نشان زخم ما

بر دهان صبح، اختر بخیه نتوانست زد

چون برآید بخیه از حفظ دهان زخم ما؟

خودنمایی شیوه ما نیست چون نادیدگان

هیچ کس صائب نمی داند نشان زخم ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

تن به بیماری دهد چشمش پی تسخیر ما

لنگ سازد خویش را آهوی آهوگیر ما

خانه ما در ره سیلاب اشک افتاده است

حیف از اوقاتی که گردد صرف در تعمیر ما

راه زلف او به طی کردن نمی آید به سر

ورنه کوتاهی ندارد طره شبگیر ما

آب می گردیم اگر بر روی ما آری گناه

بگذر ای پیر مغان دانسته از تقصیر ما

خاک راه انگار و درد جرعه ای بر ما بریز

گرد خجلت را بشو از چهره تقصیر ما

همچو زخم تازه خون گردد روان از جوی شیر

بیستون را بر کمر آید اگر شمشیر ما

بس که صائب شد خطا از صید و بر خارا نشست

خنده دندان نما زد اره بر شمشیر ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

آهوان را در کمند آورد چشم پاک ما

شد چو مجنون دیده ما حلقه فتراک ما

همت آه رسای ما بلند افتاده است

از زبردستی به ساق عرش پیچد تاک ما

چون صدف از سینه صافی قطره را گوهر کنیم

وقت تخمی خوش که افتد در زمین پاک ما

بر زمین هر چند نقش از خاکساری بسته ایم

باکمال سرکشی گردون بود در خاک ما

ناتوانان را زبان شکوه می باشد خموش

برنمی خیزد به آتش دود از خاشاک ما

چشم بی یوسف گشودن، از نظربازان خطاست

ورنه بوی پیرهن باشد گریبان چاک ما

در ضمیر نقطه ما صد سواد اعظم است

چشم کوته بین مردم چون کند ادراک ما؟

شمع می لرزد چو برگ بید با آن سرکشی

چون به محفل رو نهد پروانه بی باک ما

خاک دامنگیر، بند دست و پای رهروست

نیست ممکن غم برآید از دل غمناک ما

شبنم ما گر چه صائب در نمی آید به چشم

تازه دارد گلستان را دیده نمناک ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

شد چو گل از روی خندان، خرده زر رزق ما

چون صدف گشت از دهان پاک، گوهر رزق ما

باز کن چون پوست از سر خشک مغزی را که شد

از زبان چرب، چون بادام، شکر رزق ما

خانه دربسته سنگ راه روزی خواره نیست

می رسد چون لعل از خورشید انور رزق ما

بر چمن پیرا ز آزادی نمی گردیم بار

از دل صد پاره باشد چون صنوبر رزق ما

بی کشش گر طفل از پستان تواند شیر خورد

می شود بی جهد و کوشش هم میسر رزق ما

طرفی از دریا نبست از پوچ گویی ها حباب

از خموشی چون صدف شد آب گوهر رزق ما

سبزه ما همچو جوهر موی آتش دیده است

قطره آبی است چون شمشیر و خنجر رزق ما

بوسه ای از لعل سیرابش نصیب ما نشد

سینه چون دوزخ است از آب کوثر رزق ما

با خط شبرنگ ازان لب های میگون ساختیم

شد سیاهی ز آب حیوان چون سکندر رزق ما

چشم بینا نیست، ورنه همچو گندم کرده است

باز از هر دانه ای، آغوش دیگر رزق ما

نیست کم از تنگ شکر، چشم تنگ ما چو مور

تا ز صحرای قناعت شد مقرر رزق ما

آتش حرص از زبان بازی پریشان می کند

گر شود مشت سپندی همچو مجمر رزق ما

حاصل ما صائب از گفتار، پیچ و تاب بود

از زبان پاک شد چون تیغ، جوهر رزق ما

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 5:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121740
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث