به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

تا به کی بند گرانجانی به پا باشد مرا

این زره تا چند در زیر قبا باشد مرا

در جهان پاکبازی فقر هم دام بلاست

مهره در ششدر ز نقش بوریا باشد مرا

فکر آب و دانه در کنج قفس بی حاصل است

زیر چرخ اندیشه روزی چرا باشد مرا

تا ننوشانم، نگردد در مذاقم خوشگوار

در قدح چون خضر اگر آب بقا باشد مرا

برنمی آیم به رنگی هر زمان چون نوبهار

سرو آزادم که دایم یک قبا باشد مرا

نیست مرکز تابع پرگار در سرگشتگی

گر رود از جای گردون دل به جا باشد مرا

سبزه تیغ ترا خون دو عالم شبنمی است

کیستم من کز تو چشم خونبها باشد مرا

خصم عاجز را مروت نیست کردن پایمال

سبز سازم، خار اگر در زیر پا باشد مرا

موج نتواند گرفتن دامن سیلاب را

مانع رفتار چون زنجیر پا باشد مرا؟

می کنم بر بستر گل خواب از بی حاصلی

بر سر بالین اگر برق فنا باشد مرا

من که صائب از نسیم گل شوم بی دست و پا

طاقت نظاره گلشن کجا باشد مرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

بلبل خوش نغمه ام، با گل سخن باشد مرا

سرمه خاموشی از زاغ و زغن باشد مرا

از نوای خویش چون بلبل شود روشن دلم

شعله آواز، شمع انجمن باشد مرا

نیست با آیینه روی حرف من چون طوطیان

هر کجا باشم، سخن با خویشتن باشد مرا

صحبت من گرم با خونابه نوشان می شود

چون سهیل این شوخ چشمی در یمن باشد مرا

در فلاخن می گذارد بیستون را تیشه ام

کارفرمایی اگر چون کوهکن باشد مرا

بر نمی آید صدا در گوشه خلوت ز من

بی قراری چون سپند از انجمن باشد مرا

می توانم داد پشت خود به دیوار قفس

گر نسیم آشنایی در چمن باشد مرا

دشمن ناساز را خونین جگر دارم به صبر

می کنم گل، خار اگر در پیرهن باشد مرا

آتش دوزخ شود بر من گلستان خلیل

داغ عشق او اگر زیب بدن باشد مرا

در هوای حلقه زلفش همان خون می خورم

گر قدح ناف غزالان ختن باشد مرا

می کنم باد صبا را حلقه بیرون در

راه اگر در زلف آن پیمان شکن باشد مرا

می برم گوی سعادت از میان عاشقان

بر سر بالین گر آن سیب ذقن باشد مرا

در غریبی قطره من آب گوهر می شود

آب دریایم که تلخی در وطن باشد مرا

می زنم خود را بر آتش بر امید پختگی

چون ثمر تا کی رگ خامی رسن باشد مرا

مرگ نتواند ز کویش پای من کوتاه کرد

جامه احرام صائب از کفن باشد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

داغ عشق از سینه روشن به دست آمد مرا

دامن خورشید ازین روزن به دست آمد مرا

دیده ام چون پیر کنعان شد سفید از انتظار

تا ز یوسف بوی پیراهن به دست آمد مرا

مشرق بینش به آسانی نگشتم همچو شمع

سوختم تا دیده روشن به دست آمد مرا

وحشت آباد جهان شد جنت در بسته ام

تا ز عزلت گوشه مأمن به دست آمد مرا

از جوانی خارخاری در بساطم ماند و بس

بوته خاری ازان گلشن به دست آمد مرا

چشم ظاهربین ز پیری ها اگر تاریک شد

منت ایزد را دل روشن به دست آمد مرا

از عصا در عهد پیری کم نشد گمراهیم

پای دیگر بهر لغزیدن به دست آمد مرا

دست تعمیر از تن خاکی چسان کوته کنم؟

وصل آن جان جهان از تن به دست آمد مرا

روی چون آیینه از گلخن به گلشن چون کنم؟

چون صفای سینه از گلخن به دست آمد مرا

چرب نرمی ها طمع زان ماه سیما داشتم

عاقبت زان گردران، گردن به دست آمد مرا

شد گریبان من از دست ملامتگر خلاص

تا ز صحرای جنون دامن به دست آمد مرا

ساختم در زخم صرف تیره روزان همچو سنگ

خرده چندی که از آهن به دست آمد مرا

با هزاران چشم از دنیا نشد رزق حریص

این گشایش کز نظر بستن به دست آمد مرا

دانه ای کز باد دستی صائب افشاندم به خاک

در لباس خوشه و خرمن به دست آمد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

خون دل چندان نمی یابم که بس باشد مرا

مد آهم، سرکشی با خویشتن آورده ام

نیستم آتش که رعنایی ز خس باشد مرا

از دل صد پاره، گر صد سال در این خاکدان

زنده مانم، پاره ای هر سال بس باشد مرا

تا نیاساید نفس از رفتن و باز آمدن

رفتن و باز آمدن در هر نفس باشد مرا

ترک افغان می کنم، تا چند در این کاروان

چون جرس فریاد بی فریادرس باشد مرا؟

گر چه عمری شد ز مردم خویش را دزدیده ام

در سر هر کوچه ای چندین عسس باشد مرا

گر ز دل بیرون دهم خاری که دارم در جگر

آشیان آماده در کنج قفس باشد مرا

زنده می دارم به هر نوعی که باشد خویش را

گر چو آتش از جهان یک مشت خس باشد مرا

باد صائب دعوی آزادگی بر من حرام

گر به جز ترک هوس در دل هوس باشد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

صبح از جان های روشن یاد می آید مرا

شام از تاریکی تن یاد می آید مرا

از دم سرد خزان برگی که می افتد به خاک

از جهان بی برگ رفتن یاد می آید مرا

می شوم چون شبنم گل آب از تردامنی

چون ازان پاکیزه دامن یاد می آید مرا

ناله خیزد چون سپند از دانه ام بی اختیار

چون ازان صحرا و خرمن یاد می آید مرا

می شود یاقوتی از خون جگر منقار من

چون ازان فیروزه گلشن یاد می آید مرا

گوهر را می دهد گرد یتیمی خاکمال

چون ازان دریای روشن یاد می آید مرا

تیغ می گردد الف بر سینه شهباز من

گاهگاهی کز نشیمن یاد می آید مرا

می شود چشمم ز حسرت چون ید بیضا سفید

چون ز طور و نخل ایمن یاد می آید مرا

طفل اشکم، نیست جز گرد یتیمی دایه ام

کی ز آغوش و ز دامن یاد می آید مرا

رشته اشکم به دامن می رسد بی اختیار

چون ز عیسی همچو سوزن یاد می آید مرا

نیست تا گل در نظر صائب چو بلبل خامشم

در حضور گل ز شیون یاد می آید مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا

باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا

تلخرویان را می روشن گوارا می کند

ابر بی می، کوه بر بالای سر باشد مرا

نیستم یک لحظه بی مشق جنون، هر جا که هست

نوخطی پیوسته در مد نظر باشد مرا

سرمه خاموشی من از سواد شهرهاست

چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا

هر چه غیر از ساده لوحی، دام پرواز من است

می فشانم، نقش اگر بر بال و پر باشد مرا

باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار

دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا

داغ دارد لنگ تمکین من گرداب را

صد کمند وحدت از موج خطر باشد مرا

می رسانم شبنم خود را به خورشید بلند

تا به چند از ژاله دندان بر جگر باشد مرا

سختی ایام نتواند مرا خاموش کرد

خنده ها چون کبک در کوه و کمر باشد مرا

در محیط رحمت حق، چون حباب شوخ چشم

بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا

با خیال آن دهن از تلخکامی فارغم

تنگی دل در نظر تنگ شکر باشد مرا

منزل آسایش من، محو در خود گشتن است

گردبادی می تواند راهبر باشد مرا

کرد فارغ حیرت از آمد شد نظاره ام

پرده بیگانگی نور نظر باشد مرا

نیستم مرغی که باشم بر دل صیاد، بار

چشم دامی در کمین در هر گذر باشد مرا

از گرانسنگی نمی جنبم ز جای خویشتن

تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا

بر دلم گرد یتیمی نیست چون گوهر گران

روی دل با خاکساران بیشتر باشد مرا

نیست چون نازک میانی در نظر، آشفته ام

رشته شیرازه از موی کمر باشد مرا

می گذارم دست خود را چون صدف بر روی هم

قطره آبی اگر همچون گهر باشد مرا

در دل چاکم سراسر می رود آب حیات

تا خرام یار در مد نظر باشد مرا

نیست از کوته زبانی بر لبم مهر سکوت

تیغ ها پوشیده در زیر سپر باشد مرا

می کنم صائب ز صندل پرده پوشی درد را

حاش لله شکوه ای از درد سر باشد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا

خاکساری در حصار عافیت دارد مرا

تا چه بدمستی ز من سرزد که دور روزگار

در کشاکش از خمار عافیت دارد مرا

آسمان گر از خزان درد پامالم کند

به که سرسبز از بهار عافیت دارد مرا

تا سبو بر دوش دارم از خمار آسوده ام

میکشی در زیر بار عافیت دارد مرا

صبح محشر شور در عالم فکند و همچنان

آسمان امیدوار عافیت دارد مرا

شکر زنجیر جنون بر گردن من واجب است

مدتی شد در حصار عافیت دارد مرا

اهل دردی نیست صائب زین همه دردی کشان

تا به جامی شرمسار عافیت دارد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

تن پرستی زیر دست خاک می سازد مرا

بی خودی تاج سر افلاک می سازد مرا

در گره دایم نخواهد ماند کارم چون صدف

شوخی گوهر گریبان چاک می سازد مرا

گر چه چون سوزن گرانی بر زمینم دوخته است

جذبه آهن ربا چالاک می سازد مرا

مدتی شد بار بیرون برده ام زین آسیا

گردش افلاک کی غمناک می سازد مرا

گر نپردازم به خون چون سیل، جای طعن نیست

گرد راه از چهره دریا پاک می سازد مرا

گرم می سازد دل افسرده را زخم زبان

آتش بی مایه ام، خاشاک می سازد مرا

پیش آب زندگی گر مهر بردارم ز لب

غیرت همت، دهن پر خاک می سازد مرا

فرصت خاریدن سر کو، که عشق سنگدل

از گریبان حلقه فتراک می سازد مرا

نیست بر خاطر غبار از رهگذار گریه ام

خاکسارم، دیده نمناک می سازد مرا

اشک تاک از می پرستی عذر خواه من بس است

این رگ ابر از گناهان پاک می سازد مرا

دانه من پشت پا بر خرمن گردون زده است

این رگ ابر از گناهان پاک می سازد مرا

دانه من پشت پا بر خرمن گردون زده است

کی شکار خود جهان خاک می سازد مرا

گر چنین بر خشک بندد کشتی من زهد خشک

بینوا از برگ چون مسواک می سازد مرا

پیچ و تابی کز خط او در رگ جان من است

جوهر آیینه ادراک می سازد مرا

صائب از افسردگی خون در رگ من مرده است

کاوش مژگان آن بی باک می سازد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

 

تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا

دور گردی و نگاه دور می سازد مرا

نیست از بی حاصلی نقل مکان در خاطرم

خار بی برگم، زمین شور می سازد مرا

چشم بر دریا ندارد کاسه دریوزه ام

اشک نیسان چون صدف معمور می سازد مرا

با گشاد جبهه چون آیینه نازک مشربم

از نظرها یک نفس مستور می سازد مرا

نیست در دل حسن را زنگی ز نیل چشم زخم

آب حیوانم، شب دیجور می سازد مرا

پله نزدیک، سازد دست جرأت را دراز

خار دیوارم، نگاه دور می سازد مرا

غنچه را با شاخساران است پیوند قدیم

دار عبرت چون سر منصور می سازد مرا

خاکساری پادشاه وقت خویشم کرده است

از سفالی کاسه فغفور می سازد مرا

سبزه خوابیده را بیدار سازد ناله ام

وای بر باغی که از خود دور می سازد مرا

بر دل من چون گهر گرد یتیمی بار نیست

کلفت روی زمین معمور می سازد مرا

نیست از زخم زبان پروا، ز شیرینی مرا

شهد صافم، خانه زنبور می سازد مرا

نیست صائب در بساط من به غیر از زخم و داغ

همچو مجنون وادی پرشور می سازد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

عشق پنهان باعث روشن روانی شد مرا

روشن این غمخانه از سوز نهانی شد مرا

در بلندی، عمر من چون شمع کوتاهی نداشت

زندگانی کوته از آتش زبانی شد مرا

چون در دوزخ ز چشم باز بودم در عذاب

چشم پوشیدن بهشت جاودانی شد مرا

تا شدم خاموش چون ماهی، محیط پر خطر

مهد آسایش ز فیض بی زبانی شد مرا

نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبود

حیف ازان عمری که صرف باغبانی شد مرا

پای در دامان عزلت کش که چون موج سراب

زندگی پا در رکاب از خوش عنانی شد مرا

ریخت هر خونی که چرخ سنگدل در ساغرم

از هواجویی شراب ارغوانی شد مرا

حاصلش چون خنده برق است اشک بی شمار

آنچه صرف عیش از ایام جوانی شد مرا

خرده جانی که در غم صرف کردن ظلم بود

چون گل بی درد خرج شادمانی شد مرا

کشتی جسمی کز او امید ساحل داشتم

در دل دریا زمین گیر از گرانی شد مرا

عرض مطلب می کند کوتاه طول عمر را

حفظ آبرو، حیات جاودانی شد مرا

کرد شعر آبدار از آب خضرم بی نیاز

مزرع امید سبز از ترزبانی شد مرا

بر کمال لطف رخسارست نادیدن دلیل

رغبت دیدار بیش از لن ترانی شد مرا

نیست صائب کوتهی در جذبه افتادگان

راه دور عشق طی از ناتوانی شد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121763
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث