به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بشکفد پروانه چون در انجمن بیند مرا

خیزد از بلبل فغان چون در چمن بیند مرا

مصرع برجسته آهم چنین کاستاده ام

آب گردد شمع اگر در انجمن بیند مرا

چرخ عاجز کش که چون شمع آتشم در جان زده است

چشم دارم بر مزار خویشتن بیند مرا!

منت شمع تجلی می نهد بر بخت من

کرم شب تابی فلک چون در لگن بیند مرا

زان نمی بندم لب خواهش که این چرخ خسیس

روزیم را می برد گر بی دهن بیند مرا

سرمه خاموشیی خواهم که گوش پرده در

چون لب پیمانه بیزار از سخن بیند مرا

همچو گرگ از یکدگر چشم حسودش می درد

گر ز نقش بوریا در پیرهن بیند مرا

ناخن من آبروی تیشه فرهاد ریخت

آه اگر شیرین به چشم کوهکن بیند مرا

تا عقیق از سادگی سنجید خود را با لبش

جوش غیرت تشنه خون یمن بیند مرا

گر چنین صائب غریبان را نوازش می کند

چشم بگشاید چو غربت، در وطن بیند مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:09 PM

زلف را نبود سرانجامی که می باید مرا

خط مگر سامان دهد دامی که می باید مرا

کم مبادا سایه عشق از سرم، کز درد و داغ

می رساند پخته و خامی که می باید مرا

برنمی دارد به رغم من نظر از خاک راه

می فشاند بر زمین جامی که می باید مرا

از غلط بخشی کند در کار ارباب هوس

آن لب خوش حرف، دشنامی که می باید مرا

از پریدن های چشم و از تپیدن های دل

می رسد از یار پیغامی که می باید مرا

حرص چون ریگ روان منزل نمی داند که چیست

ور نه آماده است هر کامی که می باید مرا

می درخشد از ته هر حلقه روز روشنی

در شب زلف است ایامی که می باید مرا

نیست بعد از عشق پروای صراطم، زان که داد

این ره باریک، اندامی که باید مرا

حق به دست من بود صائب اگر خون می خورم

نیست در میخانه ها جامی که می باید مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:09 PM

نیست تاب درد غربت جان افگار مرا

با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا

دارد از تار نفس زنار، نفس کافرم

تا دم آخر گسستن نیست زنار مرا

دست می شوید ز کار گل به آب زندگی

چون خضر هر کس کند تعمیر دیوار مرا

درد را بیچارگی بر من گوارا کرده بود

شربت عیسی به جان آورد بیمار مرا

فارغ از سیر گلستانم که فکر دوربین

می کند در زیر بال آماده گلزار مرا

از سر و سامان من بگذر که جوش مغز ساخت

چون کف دریا پریشانگرد دستار مرا

گریه بیرون برد از دستم عنان اختیار

سر به صحرا داد جوش لاله کهسار مرا

جز ملامت از جنون دیوانه ام طرفی نبست

سنگ طفلان بود حاصل نخل پربار مرا

عالمی می آمد از گفتار من صائب به راه

بهره از کردار اگر می بود گفتار مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

گر چه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا

در سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا

آرزویی هر زمان در دل بر آتش می نهم

آتش بی دود، باشد عیب چون مجمر مرا

جوهر آیینه من چون زره زیر قباست

در صفای سینه پوشیده است بس جوهر مرا

نعمتی چون سیر چشمی نیست بر خوان وجود

بی نیاز از بحر دارد آب این گوهر مرا

چهره خورشید پنهان است در زنگار من

می زند صیقل به چشم بسته روشنگر مرا

گر چه چون شبنم درین گلشن غریب افتاده ام

باغبان از دامن گل می کند بستر مرا

بس که دیدم سرد مهری از نسیم نوبهار

باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا

سنگ خارا را شرار من گریبان پاره کرد

ساده لوح آن کس که می پوشد به خاکستر مرا

می شود از غفلت سرشار من رگ های خواب

سوزن الماس اگر ریزند در بستر مرا

خرده بینی نیست صائب، ور نه چون خال بتان

یک جهان معنی است در هر نقطه ای مضمر مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

سرنمی پیچم به سنگ بیستون از کار عشق

جان شیرین بهر جوی شیر می باید مرا

از نوازش بیشتر می بالم از ریزش به خود

جنبش گهواره بیش از شیر می باید مرا

نیست میدان دل پر وحشت من شهر را

وادیی هموار چون نخجیر می باید مرا

پای دیوار مرا هر برگ کاهی تیشه ای است

خضر تردستی پی تعمیر می باید مرا

روی تلخ دایه نتواند مرا خاموش کرد

طفل بدخویم، شکر در شیر می باید مرا

چون هدف گردنکشی از خاکساری کرده ام

سینه ای آماده صد تیر می باید مرا

نیست بی جا از شفق صائب اگر خون می خورم

در نفس چون صبحدم تأثیر می باید مرا

شد مسلسل بوی گل، زنجیر می باید مرا

بند لنگرداری از تدبیر می باید مرا

از نسیم گل پریشان گردد اوراق حواس

خلوتی چون غنچه تصویر می باید مرا

می کشد مجنون من ز آمد شد مردم ملال

پاسبان ها از پلنگ و شیر می باید مرا

سر به صحرا داده چشم سیاه لیلیم

چشم آهو حلقه زنجیر می باید مرا

هیچ کاری بی کمان نگشاید از تیر خدنگ

با جوانی، همتی از پیر می باید مرا

هست از جوهر فزون صد حلقه پیچ و تاب من

بستر و بالین ازان شمشیر می باید مرا

نیست از غفلت اگر معماری دل می کنم

گوشه ای زین عالم دلگیر می باید مرا

بی غبار خط مرا تسخیر کردن مشکل است

بی قرارم، خاک دامنگیر می باید مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

چون به خاطر آن دو لعل آبدار آید مرا

صد بدخشان اشک خونین در کنار آید مرا

خون خود را می کنم چون آب بر تیغش حلال

بر سر بالین اگر آن گلعذار آید مرا

آن که برق خرمنم در زندگی هرگز نشد

بعد مردن چشم دارم بر مزار آید مرا

تن به هجران دادن و از دور دیدن خوشترست

من که از خود می روم چون در کنار آید مرا

خار دیوارم، خزان و نوبهار من یکی است

نخل امیدی ندارم تا به بار آید مرا

شبنم من چشم می پوشد ز روی آفتاب

چهره گل کی به چشم اشکبار آید مرا؟

خار صحرای جنون گر سر بسر سوزن شود

از جگر بیرون کجا این خار خار آید مرا

از نظر چون رفت، برگشتن ندارد آب عمر

گریه حسرت مگر در جویبار آید مرا

همت من پشت پا بر عالم باقی زده است

چیست دنیا تا به چشم اعتبار آید مرا؟

هر که را کاری است، گردون می زند بر یکدگر

وقت آن آمد که بیکاری به کار آید مرا

می شنیدم پیش ازین از خون شمیم نوبهار

بوی خون اکنون به مغز از نوبهار آید مرا

ای که داری خنده بر کوتاه دستی های من

باش چندانی که دولت در کنار آید مرا

کی به فکر وعده ام آن بی وفا خواهد فتاد؟

خون اگر صائب ز چشم انتظار آید مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

شد یکی صد شورش عشق از نصیحتگر مرا

کشتی از باد مخالف گشت بی لنگر مرا

تا چو طوطی از سخن کردند شیرین کام من

نی به ناخن می کند شیرینی شکر مرا

موج را سرگشته سازد حلقه گرداب بیش

می کند جمعیت خاطر پریشان تر مرا

نیست در زندان آب و گل خلاصی از جهات

جذبه ای کو تا برآرد مهره زین ششدر مرا؟

بر ندارد پیچ و تاب شوق دست از رشته ام

گر چه لاغر می کند نزدیکی گوهر مرا

گر به این عنوان شود ناز خریداران زیاد

می شود آب از کسادی سبز در گوهر مرا

از نصیحت شد ثبات پای من در عشق بیش

کشتی از باد مخالف شد گران لنگر مرا

یاد ایامی که از رنگین خیالی هر نفس

سیر می فرمود دل در عالم دیگر مرا

شمع رعنایی که من دارم وصالش در نظر

گرمی پرواز خواهد سوخت بال و پر مرا

بی کشاکش خوشترست از سایه بال هما

بی سرانجامی گذارد اره گر بر سر مرا

چون علم در حلقه جمعیتم تنها همان

برنمی آرد ز وحدت کثرت لشکر مرا

چشم بر جنت ندارم کز عقیق آبدار

کرد دلسرد آن بهشتی روی از کوثر مرا

بار منت بر نمی تابد دل آزاده ام

دل سیه می گردد از پرداز روشنگر مرا

آفتاب عقل صائب در زوال آورد روی

سایه داغ جنون افتاد تا بر سر مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

سنگ طفلان از جنون رطل گرانی شد مرا

درد و داغ عشق باغ و بوستانی شد مرا

از گرفتاری به آزادی رسیدم در قفس

خارخار دیدن گل آشیانی شد مرا

شد ز دنیا چشم بستن، جنت در بسته ام

خط کشیدن بر جهان، خط امانی شد مرا

عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور

قطره از دقت محیط بیکرانی شد مرا

تا ز خاموشی زبان بی زبانان یافتم

روی در دیوار کردم، همزبانی شد مرا

بس که دیدم بی ثباتی از جهان بی وفا

خاک ساکن در نظر آب روانی شد مرا

در جوانی توبه دمسرد پیرم کرده بود

همت پیر مغان بخت جوانی شد مرا

تیر آهی از پشیمانی نجست از سینه ام

گر چه از بار گنه، قد چون کمانی شد مرا

حرف پیمایی مرا پیوسته در خمیازه داشت

مهر خاموشی به لب رطل گرانی شد مرا

پاس صحبت داشتن در دوزخم افکنده بود

گوشه عزلت بهشت جاودانی شد مرا

گفتم از خط دار و گیر حسن او آخر شد

عاقبت خط فتنه آخر زمانی شد مرا

شوق من افتاده ای نگذاشت در روی زمین

نقش پا از بی قراری کاروانی شد مرا

پیش هر سنگی که کردم سینه را صائب سپر

در بیابان طلب سنگ نشانی شد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

پرده دار و حاجب و دربان نمی باشد مرا

خانه چون آیینه بی مهمان نمی باشد مرا

درد و صاف عالم امکان ز یک سرچشمه است

شکوه ای از ساقی دوران نمی باشد مرا

کعبه و بتخانه یکسان است پیش چشم من

سنگ کم در پله میزان نمی باشد مرا

در خرابات تجرد می کنم چون عشق شیر

خانه در معموره امکان نمی باشد مرا

طوق من چون قمریان از حلقه ماتم بود

خاطر شاد و لب خندان نمی باشد مرا

آنچه چون آیینه دارم در نظر، نقش دل است

از کسی پوشیده و پنهان نمی باشد مرا

شعله را در پاکبازی داغ دارد همتم

خارخار آرزو در جان نمی باشد مرا

قانعم با قطره آبی که دارم چون گهر

چشم آب از قلزم و عمان نمی باشد مرا

نیک و بد یک جلوه چون آیینه دارد در دلم

شکوه از چشم و دل حیران نمی باشد مرا

داده ام دل را به دست عشق در روز ازل

یوسف بی جرم در زندان نمی باشد مرا

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار من

مصرع بی رتبه در دیوان نمی باشد مرا

خود به خود چون غنچه صائب عقده ام وا می شود

احتیاج ناخن و دندان نمی باشد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

سر به جیب خویش دزدیدم، کلاهی شد مرا

جمع کردم پای در دامن، پناهی شد مرا

در گذار سیل بودم، داشتم تا خانه ای

از گرانان ترک خان و مان پناهی شد مرا

دستگاه عیش بر من خواب راحت تلخ داشت

چون سبو کوتاه دستی تکیه گاهی شد مرا

غیر حق کردم فرامش هر چه در دل داشتم

طاق نسیان از دو عالم قبله گاهی شد مرا

شور دریای جهان وقت مرا شوریده داشت

از خطر کام نهنگ آرامگاهی شد مرا

بی ندامت برنیامد یک نفس از سینه ام

زندگی چون صبح، صرف مد آهی شد مرا

هیچ کس را از عزیزان دل به حال من نسوخت

همچو یوسف پاکدامانی گناهی شد مرا

تا به چشم نور وحدت سرمه بینش کشید

هر سر خاری به مقصد شاهراهی شد مرا

تا گشودم دیده انصاف، هر داغ پلنگ

در نظر چشم غزال خوش نگاهی شد مرا

تا نظر بر خامه نقاش افکندم ز نقش

هر کجی از راست بینی کج کلاهی شد مرا

خامشی از کرده های بد به فریادم رسید

بی زبانی ها زبان عذرخواهی شد مرا

تا به خط عنبرین شد دیده من آشنا

زلف در مد نظر مار سیاهی شد مرا

صائب از مکر جهان بی وفا غافل شدم

دامن رهزن ز غفلت خوابگاهی شد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121758
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث