به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا

تاب آن موی میان بی تاب می سازد مرا

تا شدم محو جمال او، اثر از من نماند

چون کتان آمیزش مهتاب می سازد مرا

تا نگشتم دور ازو، کامل نگشتم، همچو ماه

دوری خورشید عالمتاب می سازد مرا

خوشدلم با آه سرد و گریه های آتشین

بی تکلف این هوا و آب می سازد مرا

سرنمی پیچم چو طفل از گوشمال روزگار

جوهر تیغم که پیچ و تاب می سازد مرا

در گداز گوهر من آتشی در کار نیست

دیدن گل همچو شبنم آب می سازد مرا

گر چه امروز از رعونت سر فرو نارد به من

خاک چون گرد، فلک محراب می سازد مرا

این سبکروحی که من از کنج عزلت دیده ام

دلگران از صحبت احباب می سازد مرا

خاکساران صیقل آیینه یکدیگرند

درد می بیش از شراب ناب می سازد مرا

می گذارم سر به پای خاک، صائب سایه وار

چرخ اگر خورشید عالمتاب می سازد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

از سر زلف تو بر دل کار مشکل شد مرا

این ره پر پیچ و خم بر پا سلاسل شد مرا

تخم امیدی که دل در سینه خرمن کرده بود

در زمین شور دنیا جمله باطل شد مرا

کرد کار سیل بی زنهار با ویرانه ام

خرمنی کز دانه های اشک حاصل شد مرا

نیستم بر خاطر دریا گران چون خار و خس

می تواند هر کف بی مغز، ساحل شد مرا

خار خشکم، می شوم قانع به اندک گرمیی

هر شراری می تواند شمع محفل شد مرا

دست خود چون موج شستم از عنان اختیار

تا به دریای حقیقت قطره واصل شد مرا

شرم عشق از دیدن رخسار یارم بازداشت

از تماشا این حجاب نور حایل شد مرا

ضعف بر مجنون من گر این چنین زور آورد

موجه ریگ روان خواهد سلاسل شد مرا

قامت خم برد آرام و قرار از جان من

خواب شیرین، تلخ ازین دیوار مایل شد مرا

شاهد کیفیت می، شور میخواران بس است

رهبر تیغ شهادت رقص بسمل شد مرا

حسن عالمگیر لیلی تا نقاب از رخ گرفت

دامن دشت جنون دامان محمل شد مرا

در طریقت بار هر کس را نگرفتم به دوش

چون گشودم چشم بینش، بار بر دل شد مرا

عشق تا دست نوازش بر سر دوشم کشید

زال شد صائب اگر رستم مقابل شد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

نیست ممکن قرب آتش بال و پر سوزد مرا

چون سمندر دوری آتش مگر سوزد مرا

گر چنین حسن گلو سوزش جگر سوزد مرا

از سرشک آتشین، مژگان تر سوزد مرا

از لطافت می شود هر دم به رنگی عارضش

تا به هر نظاره ای رنگ دگر سوزد مرا

چون توانم از تماشایش نظر را آب داد؟

آن که رخسارش نگه در چشم تر سوزد مرا

گر چنین خواهد شد از می عارض او آتشین

خون چو داغ لاله در لخت جگر سوزد مرا

کی به خلوت رخصت بر گرد سرگشتن دهد؟

آتشین خویی که در بیرون در سوزد مرا

بهر روغن آبروی خود چرا ریزم به خاک؟

تا چراغ از آب خود همچون گهر سوزد مرا

شمع را هرگاه گردد گرد سر پروانه ای

بی پر و بالی ز آتش بیشتر سوزد مرا

از پرستاران، به غیر از اشک و آه آتشین

کیست بر بالین چراغی تا سحر سوزد مرا

فیض صبح زنده دل بیش است از دل های شب

مرگ پیران از جوانان بیشتر سوزد مرا

شمع محفل گر نپردازد به من از سرکشی

گرمی پرواز، صائب بال و پر سوزد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

دیدن لعل لبش خاموش می سازد مرا

تنگ ظرفم، رنگ می مدهوش می سازد مرا

مهره گهواره ام اشک است چون طفل یتیم

می خورد خون دایه تا خاموش می سازد مرا

شعله های شخ از صرصر شود بی باک تر

سیلی استاد، بازیگوش می سازد مرا

پرده شرم و حجاب من ز گل نازکترست

گرمی نظاره شبنم پوش می سازد مرا

می کنم در جرعه اول سبکبارش ز غم

چون سبو هر کس که بار دوش می سازد مرا

حسن مهتابی مرا می ریزد از هم چون کتان

از بهار افزون خزان مدهوش می سازد مرا

گر چنین خواهد ز روی درد بلبل ناله کرد

همچو شاخ گل سراپا گوش می سازد مرا

همچنان بر سرو سیمین تو می لرزد دلم

گر نسیم از برگ گل آغوش می سازد مرا

گر چه می داند نماند برق پنهان در سحاب

آسمان ساده دل خس پوش می سازد مرا

صائب از گفت و شنود خلق مغزم پوچ شد

گوش سنگین و لب خاموش می سازد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

شور عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟

بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا

چند چون آب گهر باشم گره در یک مقام؟

خضر راهی کو، که موج خوش عنان سازد مرا

می گریزم در پناه بی خودی از خلق، چند

خودفروشی بنده این کاروان سازد مرا

خوشتر از کنج دهان یار می آید به چشم

گوشه ای کز دیده مردم نهان سازد مرا

می کنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدف

چربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا

وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا

بخیه از جوهر زنم بر چشم شوخ آیینه ا

چهره محجوب او گر دیده بان سازد مرا

جلوه دست و گریبان گل این بوستان

سخت می ترسم خجل از باغبان سازد مرا

استخوانم همچو صبح آغوش رغبت واکند

گر نشان تیر، آن ابرو کمان سازد مرا

گر چه خاک راه عشقم، می خورم خون گر به سهو

بادپیمایی طرف با آسمان سازد مرا

صائب از راز دهان او نیارم سر برون

فکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا

خامشی آیینه اسرار می سازد مرا

آفتاب غیب، فرش خانه بی روزن است

چشم بستن مطلع انوار می سازد مرا

در میان مستی و هشیاری من پرده ای است

نعره مستانه ای هشیار می سازد مرا

سایه سروی که من در پای او آسوده ام

از شکر خواب عدم بیدار می سازد مرا

می تواند چشم بیماری مسیح من شدن

فتنه خوابیده ای بیدار می سازد مرا

کف چه حد دارد نقاب شورش دریا شود؟

مستی سرشار، بی دستار می سازد مرا

آفتاب گرمرویی دشمن جان من است

نخل مومم، سردی بازار می سازد مرا

تنگ می سازد بیابان را به رهرو کفش تنگ

تنگدستی از جهان بیزار می سازد مرا

عز آزادی به ذل بندگی نتوان فروخت

بخل بیش از جود منت دار می سازد مرا

هیچ سوهان راهرو را چون ره باریک نیست

فکر آن موی میان هموار می سازد مرا

گر چه چون سیل از غبار ره گران گردیده ام

جذبه دریا سبک رفتار می سازد مرا

این جواب آن غزل صائب، که می گوید اسیر

خواب چون گردد گران، بیدار می سازد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

التفات زاهدان خشک، تر سازد مرا

گرمی افسردگان افسرده تر سازد مرا

اشک نیسانم، گدایی دارم از بحر گهر

چون صدف دامان پاکی، تا گهر سازد مرا

معنی دور، از لباس لفظ می گردد جدا

مختصر کی این جهان مختصر سازد مرا

شعله بی باک را از چوبکاری باک نیست

چوب گل از بوی گل دیوانه تر سازد مرا

ناخن فولاد دارم در گشاد کارها

بوی خون صاحب جگر چون نیشتر سازد مرا

بحر را تلخی ز آفت ها دعای جوشن است

تلخرویی از حلاوت بیشتر سازد مرا

رشته عمرم به اندک فرصتی گردد گره

گر چنین بی تاب، آن موی کمر سازد مرا

جذبه دریا بود صائب دلیل سیل من

کی ره خوابیده دلگیر از سفر سازد مرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

 

خواب وقت فیض در محراب می گیرد مرا

چون سگان در صبح دام خواب می گیرد مرا

در مسبب گر چه از اسباب رو آورده ام

دل همان از عالم اسباب می گیرد مرا

با حواس جمع، خود را جمع کردن مشکل است

دل درین منزل به چندین باب می گیرد مرا

نفس ظلمانی به ظلمت بس که عادت کرده است

دل چو دزدان از شب مهتاب می گیرد مرا

می تپم چون کبک، زیر بال و پر شهباز را

دولت بیدار اگر در خواب می گیرد مرا

لغزشی چون شبنم گل گر ز من صادر شود

جذبه خورشید عالمتاب می گیرد مرا

در بهاران تازه گردد داغ هر تخمی که سوخت

بیشتر دل از شراب ناب می گیرد مرا

راه من دایم دو چندان می شود از کاهلی

در میاه راه، صائب خواب می گیرد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

گر چه جا در دیده آن نور نظر دارد مرا

شوق چون خورشید تابان دربدر دارد مرا

نیست از کوتاهی پرواز برجا ماندنم

تنگنای آسمان بی بال و پر دارد مرا

بس که دارم انفعال از بی وجودی های خویش

آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا

نیست از بی جوهری پوشیده حالی های من

آسمان چون تیغ در زیر سپر دارد مرا

گوهر شهوارم اما زیرپا افتاده ام

دست خود بوسد کسی کز خاک بردارد مرا

بوی پیراهن نمی سازد به پای کاروان

گرم رفتاری خجل از همسفر دارد مرا

خارم اما برنمی دارد زبونی غیرتم

وای بر آن کس که خواهد پی سپر دارد مرا

می کشد از دوربینی انتظار سنگلاخ

گر به روی دست، چرخ کاسه گر دارد مرا

چون لب پیمانه می جوشد به هر تر دامنی

آن لب میگون که دندان بر جگر دارد مرا

آسمان صائب یکی از بی سروپایان اوست

گردش چشمی که از خود بی خبر دارد مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:08 PM

ریخت چون دندان، شود افزون غم نان خلق را

سد راه شکوه روزی است دندان خلق را

در جوانی گر چه فارغ از غم نان نیستند

گردد از قد دوتا این غم دو چندان خلق را

آنچنان کز آب تلخ افزون شود لب تشنگی

دستگاه حرص افزاید ز سامان خلق را

می رسد در خانه در بسته روزی چون اجل

حرص دارد این چنین خاطر پریشان خلق را

قسمت حق سد راه شکوه مردم نشد

چون کند راضی کسی از خود به احسان خلق را؟

می ربایند از دهان مور صائب دانه را

گر بود زیر نگین ملک سلیمان خلق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121761
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث