به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشق کو تا چاک سازم جامه ناموس را

پیش زهاد افکنم این خرقه سالوس را

هیچ کس از رشته کارم سری بیرون نبرد

نبض من بند زبان گردید جالینوس را

از خودآرایان نمی باید بصیرت چشم داشت

عیب پیش پا نیاید در نظر طاوس را

حرف دعوی در میان باطلان دارد رواج

هست در بتخانه گلبانگ دگر ناقوس را

هر چه ماند از تو بر جا، حاصلش باشد دریغ

چند خواهی جمع کرد این مایه افسوس را

ظلم می سازد زبان عیب جویان را دراز

عدل مهر خامشی بر لب زند جاسوس را

زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان

رخنه در زندان بود از نقش به، محبوس را

می کند در پرده ناموس، حسن ایجاد عشق

شمع چون پروانه در رقص آورد فانوس را

بر سر گنج است صائب پای من، تا کرده ام

چون صدف گنجینه گوهر، کف افسوس را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

بر جگر تا خورده ام نیش خمار نوش را

می کنم با درد سودا باده سرجوش را

مهر بر لب زن که در خون غوطه (ور هرگز نساخت)

زخم دندان پشیمانی لب خاموش را

چون صدف هر کس به غور بحر خاموشی رسید

کاسه دریوزه سیماب سازد گوش را

بازی همواری ظاهر مخور از دشمنان

نان سوزن دار پیش افکن سگ خاموش را

ای ردا از دوش من بردار دست التفات

کرده ام وقف سبوی می پرستان دوش را

کلک شکربار صائب بر سر شور آمده است

تنگ شکرساز یکسر پرده های گوش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را

کس نترسانده است از رطل گران مخمور را

ما به داغ خود خوشیم ای صبح دست از ما بدار

صرف داغ مهر کن این مرهم کافور را

چرخ عاجز کش چرا در خاک و خونم می کشد؟

پای من دست حمایت بود دایم مور را

قهرمان عشق هر جا مجلس آرایی کند

چینی مودار می داند سر فغفور را

نفس را بدخو به ناز و نعمت دنیا مکن

آب و نان سیر، کاهل می کند مزدور را

حسن اگر این است و عالمسوزی رخسار این

می کشد بی تابی غیرت چراغ طور را

رتبه افکار صائب را چه می داند حسود؟

بهره ای از حسن یوسف نیست چشم کور را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

خوب دارد زاهد شیاد، داروگیر را

دام دردانه است پنهان سبحه تزویر را

در نشاط و خرمی، غافل نمی جوید سبب

زعفران حاجت نباشد خنده تصویر را

نفس قابل را دم گرمی به اصلاح آورد

راست سازد گوشه چشمی به یکدم تیر را

لال خواهی خصم را، گردآوری کن خویش را

کاین سپر دندانه می سازد دم شمشیر را

گردن رعنا غزالان را کند خط چرب نرم

نی به ناخن می کند مور ضعیفی شیر را

نیست مجنون مرا پروایی از بند گران

آب سازد آتش سودای من زنجیر را

روی خاک از سایه دستش نگارین گشته بود

پیشتر زان کز نیام آرد برون شمشیر را

چرب نرمی کن که باران ملایم می کند

چون گل بی خار صائب خار دامنگیر را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

 

سر به گردون می دهم این آه پر تأثیر را

می زنم آتش به سقف این خانه دلگیر را

حالت فرهاد و کارش روشن است از جوی شیر

می توان در زخم دیدن جوهر شمشیر را

با شراب کهنه زاهد ترشرویی می کند

کو جوانمردی که سازد کار این بی پیر را

بیستون را کرد شیرین کاری ما روسفید

ما به ناخن تازه رو داریم جوی شیر را

صائب از خاک سیاه هند کی بیرون رود؟

بشکند کی مور لنگی این طلسم قیر را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

وصف زلف یار عاجز می کند تقریر را

دوری این راه، کوته می کند شبگیر را

چشم حیران راست دایم حسن در مد نظر

عکس پا بر جا بود آیینه تصویر را

مور چون در خرمن افتد دست و پا گم می کند

نیست ممکن سیر دیدن حسن عالمگیر را

می کند وحشت سگ لیلی همان از سایه اش

گر چه مجنون کرد رام خود پلنگ و شیر را

کفر نعمت می کند رزق حلال خود حرام

طفل از پستان گزیدن می کند خون شیر را

در دل آهن کند فریاد مظلومان اثر

ناله از زندانیان افزون بود زنجیر را

از تحمل دشمن خونخوار گردد مهربان

گردن تسلیم می ریزد دم شمشیر را

دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور

عذر نامقبول، ثابت می کند تقصیر را

از ثبات پا توان بر دشمنان فیروز شد

می نشاند یک هدف بر خاک، چندین تیر را

سرو صائب از هجوم قمریان بالد به خویش

از مریدان باد نخوت می فزاید پیر را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

سهل مشمر همت پیران با تدبیر را

کز کمال بال و پر پرواز باشد تیر را

دشمن خونخوار را کوته به احسان ساز، دست

هیچ زنجیری به از سیری نباشد شیر را

حسن را خط غبارش بی نیاز از زلف کرد

احتیاج دام نبود خاک دامنگیر را

ریشه نخل کهنسال از جوان افزون ترست

بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

عقل دوراندیش بر ما راه روزی بسته است

ور نه هر انگشت پستانی است طفل شیر را

باد پیمایی است عاجز نالی آهن دلان

نیست در دلها سرایت، ناله زنجیر را

جوی شیر از قدرت فرهاد می بخشد خبر

می توان در زخم دیدن جوهر شمشیر را

کشور دیوانگی امروز معمور از من است

من بپا دارم بنای خانه زنجیر را

خنده کز دل نیست چون سوفار، نتواند گشود

عقده پیکان زهرآلود از دل تیر را

می رسد آزار بدگوهر به نزدیکان فزون

نوبر زخم از نیام خود بود شمشیر را

در گذر از چشم بوسیدن که شد دور از کمان

تیر تا بوسید چشم حلقه زهگیر را

در حرم هر کس گناهی کرد، حدش می زنند

نگذراند عشق از همصحبتان تقصیر را

عالمی را کشت و دست و تیغ او رنگین نشد

تیزی شمشیر، پاک از خون کند شمشیر را

سالها شد با گرفتاری بهم پیچیده ایم

چون کند آب روان از خود جدا زنجیر را؟

عقل کامل می شود از گرم و سرد روزگار

آب و آتش می کند صاحب برش شمشیر را

برنمی گردد برات قسمت حق، خون مخور

نیست ممکن باز گردیدن به پستان شیر را

نیست ممکن صائب از دل عقده غم وا شود

ناخنی تا هست در کف پنجه تدبیر را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

خط نسازد بی صفا آن عارض پر نور را

از نسیم صبح پروا نیست شمع طور را

شکوه مهر خاموشی می خواست گیرد از لبم

ریختم در شیشه باز این باده پر زور را

پا منه بیرون ز حد خویش تا بینا شوی

نیست حاجت با عصا در خانه خود کور را

همچنان از خار خار دانه چشمش می پرد

گر بود زیر نگین ملک سلیمان مور را

خرمن خود سوخت هر کس بی گناهان را گزید

نیش گردد آتش آخر خانه زنبور را

ساحل دریای پر شور جهان، ترک خودی است

مهد آسایش بود دار فنا منصور را

از نظربازان خود غافل نگردد شرم حسن

روی دل در پرده باشد غنچه مستور را

نیست صائب در جهان بی خودی بیم گزند

باده خواران نقل می سازند چشم شور را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

چون ز می افروختی آن عارض پر نور را

داغ بی تابی چراغان کرد کوه طور را

از سر پر شور ما ای عقل ناقص در گذر

پاسبانی نیست حاجت خانه زنبور را

بر گل رخسار او آن خال دلکش را ببین

بر کف دست سلیمان گر ندیدی مور را

بلبل بی شرم گرم ناله بیجا گشته است

عاشق خاموش باید غنچه مستور را

ای خط بی رحم، دست از دانه خالش بدار

از نظر پنهان مکن، دلخوش کن صد مور را

پیش ازین خالش چنین بی رحم و سنگین دل نبود

خط مشکین کرد خاک آلود این زنبور را

درد را با دردمندان التفات دیگرست

با سر بندست پیوند دگر ساطور را

هر متاعی را خریداری است صائب در جهان

بهر زخم عاشقان دارد قیامت شور را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

تنگدستی راست سازد نفس کج رفتار را

پیچ و تاب از وسعت ره می فزاید مار را

یک جو از دل درد دیدن های رسمی برنداشت

پرسش ظاهر گرانتر می کند بیمار را

از سر خوان تهی سرپوش یک جانب کند

هر سبک مغزی که بر سر کج نهد دستار را

از نصیحت کج نهادان برنگردند از کجی

راست نتوان کرد چون مایل شود، دیوار را

در عذابم بس که چون آیینه از نادیدنی

آیه رحمت شمارم سبزه زنگار را

کرد یکسر را ادا در روزگار بخت ما

بود هر خواب قضایی دولت بیدار را

بوی گل در عذرخواهی از چمن بیرون دوید

باغبان گر بست بر رویم در گلزار را

کرد از داغ عزیزان سینه ات را لاله زار

دوست می داری همان این عالم غدار را

از صدف صد تشنه لب را سر به جانش می دهد

بحر اگر سیراب سازد ابر گوهربار را

آب کوثر جلوه موج سرابی بیش نیست

در بیابان قیامت تشنه دیدار را

بر قرار دل بود صائب مدار دور عیش

نیست غیر از نقطه دل مرکز این پرگار را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122655
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث