به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گل نزد آبی بر آتش بلبل خودکام را

نیست غیر از ناامیدی حاصلی ابرام را

چهره خورشید رویان را سپندی لازم است

از شب جمعه است نیل چشم زخم ایام را

عشق عالمسوز می باید دل افسرده را

می پزد خورشید تابان میوه های خام را

نیست ممکن از زبان خوش کسی نقصان کند

چرب نرمی غوطه در شکر دهد بادام را

چون شرر بر جان نمی لرزم ز بیم نیستی

دیده ام در نقطه آغاز خود، انجام را

با ضعیفان پنجه کردن نیست کار اقویا

در قفس دارد نیستان شیر خون آشام را

صبح چون روشن شود، از خواب غفلت سر برآر

تا کفن بر خود نسازی جامه احرام را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را

رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را

با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟

خاک نتوانست کردن سیر چشم دام را

هر که از روز سیاه نامداران غافل است

می پذیرد چون عقیق از ساده لوحی نام را

خواهش بی جا مرا محروم کرد از فیض عشق

برنمی دارد کریم از سایلان ابرام را

عارفان دل را سفید از نقش هستی کرده اند

رنگ داغ عیب باشد جامه احرام را

ناصح از بیهودگی آبروی خویش برد

بوی خون آید ز افغان مرغ بی هنگام را

شور بختی تلخکامان را به اصلاح آورد

جز نمک درمان نباشد تلخی بادام را

فکر صید خلق دارد زاهدان را گوشه گیر

خاکساری پرده تزویر باشد دام را

خو به مردم کرده را صائب جدایی مشکل است

دامن صحراست زندان صیدهای رام را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

غم ز خاطر می برد غمخانه من خلق را

طفل مشرب می کند دیوانه من خلق را

موجه دریای تحقیق است مد خامه ام

مست وحدت می کند میخانه من خلق را

از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام

داغ دارد گوشه ویرانه من خلق را

گر چه از افسانه گردد گرم، چشم مردمان

خواب سوزد گرمی افسانه من خلق را

گلستان از ناله بلبل اگر هشیار شد

کرد بی خود نعره مستانه من خلق را

از بتان آزری سخت است دل برداشتن

سنگ راه کعبه شد بتخانه من خلق را

مردمان را خنده می آید به اشک تلخ من

می شوم دام تماشا دانه من خلق را

بس که بی باکانه در آغوش گیرد شمع را

گرم جانبازی کند پروانه من خلق را

با کمال آشنایی، از جهان بیگانه ام

داغ دارد معنی بیگانه من خلق را

خاطری دارم ز گنج خسروان معمورتر

می کند بی خانمان ویرانه من خلق را

گر ببندد محتسب صائب در میخانه را

تا قیامت بس بود پیمانه من خلق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

از نظر یک لحظه دوری نیست محبوب مرا

پیرهن از پرده چشم است یعقوب مرا

تار و پود بوی پیراهن رسا افتاده است

شکوه از هجران یوسف نیست یعقوب مرا

کعبه مقصود را آغوش محرم حلقه است

هرگز از طالب جدایی نیست مطلوب مرا

صبر من در سخت جانی ها قیامت می کند

سایه بی دست زخم تیغ، ایوب مرا

نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن

این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا

پرده های حسن او چون گل برون است از شمار

شرم یک پیراهن چاک است محجوب مرا

همچو زخم تازه خون رحم ازو آید به جوش

گر نهی در رخنه دیوار مکتوب مرا

می کند با من عداوت در لباس دوستی

بر سر رحم آورد هر کس که محبوب مرا

بی دماغی های ناز از خون مگر سیرش کند

ورنه پروای قیامت نیست مطلوب مرا

گفتم از خط حسن او صائب برآید از حجاب

پرده شرم دگر گردید محجوب مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

نیست از درد غریبی چون گهر پروا مرا

بستر از گرد یتیمی بود در دریا مرا

طره زنجیرم از ریحان بود شاداب تر

می چکد آب حیات از ظلمت سودا مرا

وحشت من از سبکروحان گرانی می کشد

هست بر دل کوه قاف از صحبت عنقا مرا

یک سر مو نیست از تیغ زبان اندیشه ام

می کند زخم نمایان چون قلم گویا مرا

نور خورشیدم، ز امداد خسیسان فارغم

نیستم آتش که هر خاری کند رعنا مرا

خار راه عشق چون مژگان به چشمم بار نیست

گو نرنجاند به منت سوزن عیسی مرا

خلد با آن ناز و نعمت دام راه من نشد

چون تواند صید کردن نعمت دنیا مرا؟

کوه آهن را شرار من گریبان پاره کرد

لنگر پرواز نتواند شدن خارا مرا

طشت من چون آفتاب از بام چرخ افتاده است

ساده لوح آن کس که می خواهد کند رسوا مرا

من که در خامی چو عنبر سود خود را دیده ام

نیست ممکن پخته سازد جوش این دریا مرا

نیست صائب در بساط من به غیر از درد و داغ

می شود معمور هر کس می خرد یک جا مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم

می کنم شکر به اکسیر قناعت خاک را

عالمی از راستگویی دشمن ما گشته اند

ما چه می کردیم چون آیینه لوح پاک را

خیرگی دارد ترا محروم، ورنه گلرخان

همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را

عقده های مشکل خود را اگر خرمن کنم

تنگ گردد راه جولان گردش افلاک را

صائب از بیداد، گردون ستمگر دست داشت

نیست از خون شهیدان سیری آن بی باک را

بسته گردد راه جولان گردش افلاک را

گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را

عقده گوهر شود محکم تر از آب گهر

گریه مستانه نگشاید دل غمناک را

وسعت مشرب مرا در صد بلا انداخته است

هست در دل عقده ها از خوش عنانی تاک را

از ضعیفان دست طوفان حوادث کوته است

کشتی نوح است هر موجی خس و خاشاک را

پرده شب شعله را بی پرده جولان می دهد

زلف چون پنهان کند آن روی آتشناک را؟

زور می با هر چه آمیزد به معراجش برد

هیچ نخلی زیر دست خود نسازد تاک را

من کیم تا صید او باشم، که آهوی حرم

از نظربازان بود آن حلقه فتراک را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

 

کرده ام بر خود گوارا تلخی دشنام را

دیده ام در عین ناکامی جمال کام را

انتقام هرزه گویان را به خاموشی گذار

تیغ می گوید جواب مرغ بی هنگام را

کام خود شیرین اگر خواهی، به کام خلق باش

تلخ باشد کام دایم مردم ناکام را

نقش موم و شعله هرگز راست ننشیند به هم

روی از فولاد باید سیلی ایام را

لعل سیرابش زکات بوسه بیرون می کند

کیست تا آرد به یادش صائب گمنام را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را

بخیه جوهر شود زخم نمایان تیغ را

ریخت خون عالم و مژگان او خونین نشد

تیزی سرشار سازد پاکدامان تیغ را

در دل فولاد چون سنگ آتشی پنهان نبود

خون گرمم شد چراغ زیر دامان تیغ را

دستگاه لاف می خواهند صاحب جوهران

نعل در آتش بود از بهر میدان تیغ را

کار چون گویاست، بیکارست اظهار کمال

ترجمان باشد لب زخم نمایان تیغ را

عاشق صادق نمی گرداند از بیداد روی

صبح از خورشید می گیرد به دندان تیغ را

از دل آزاری بود آهن دلان را زندگی

خون گواراتر بود از آب حیوان تیغ را

هر کجا آن تیغ ابرو از نیام آید برون

می کند بی جوهری در قبضه پنهان تیغ را

علم رسمی سینه صافان را نمی آید به کار

جوهر اینجا می شود خواب پریشان تیغ را

بر دل پیران مخور کز عجز سرپیش افکنان

بیشتر زیر سپر دارند پنهان تیغ را

هر که می داند بقای خویش صائب در فنا

می شمارد مغتنم چون مد احسان تیغ را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

بی کسی کی خوار سازد زاده اقبال را؟

شهپر سیمرغ می گردد مگس ران زال را

با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟

سیری از خرمن نباشد دیده غربال را

می توانی در دو عالم نوبت شاهی زدن

صرف در تسخیر دلها گر کنی اقبال را

گفتگوی خامشان را ترجمان در کار نیست

لال می فهمد به آسانی زبان لال را

پیچ و تاب عشق را از دل زدودن مشکل است

کی به افشاندن توان بی نقش کردن بال را

می توان ز افتادگی بردن به ساق عرش راه

دولت پابوس روزی می شود خلخال را

مار از نزدیکی گنج اژدهایی می شود

از برای جاه می جویند مردم مال را

ساده لوحانی که محو حسن بی رنگی شدند

ابجد مشق جنون دانند خط و خال را

ساغر ناکامی از خود آب برمی آورد

تشنگی سیراب می سازد گل تبخال را

می شود ناطق کمربند از میان نازکت

ساق سیمین تو خامش می کند خلخال را

رنج باریک تو صائب از دل پرآرزوست

دور کن این عنکبوت رشته آمال را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را

روشنی از آه باشد دودمان عشق را

فیض ماه نو ز شمشیر شهادت می برند

خون حنای عید باشد کشتگان عشق را

از دل سرگشته ام هر ذره ای در عالمی است

اختر ثابت نباشد آسمان عشق را

غوطه زد حلاج در خون، این کمان را تا کشید

چون کند زه هر گرانجانی کمان عشق را؟

بوی این می آسمان ها را به چرخ انداخته است

کیست تا بر سر کشد رطل گران عشق را

رهنورد شوق آسایش نمی داند که چیست

سنگ ره، منزل نگردد کاروان عشق را

نیست غیر از گرم رفتاری، درین ظلمت سرا

پیش پای خود چراغی شبروان عشق را

گر چه باشد آسمان سرحلقه گردنکشان

هست چون خاتم به فرمان، قهرمان عشق را

نگسلد چون حلقه زنجیر، داغ او ز هم

می رسد نعمت مسلسل، میهمان عشق را

خار و گل یکرنگ باشد در جهان اتحاد

نیست فرق از یکدگر پیر و جوان عشق را

بر زمین چسبیدگان را شهپر معراج نیست

در نیابد هر گرانجانی مکان عشق را

گل عبث گوشی درین بستانسرا کرده است پهن

هر هواجویی نمی فهمد زبان عشق را

عالمی چون برگ شد خرج خزان بی بهار

تا که دریابد بهار بی خزان عشق را؟

در زمین شور، تخم خویش را باطل مکن

گوش زاهد نیست در خور، داستان عشق را

خار و خس را موجه سیلاب گردد بال و پر

زینهار از کف مده صائب عنان عشق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122657
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث