به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟

یا رب انصافی بده آن خط بازیگوش را

کار من با سرو بالایی است کز بس سرکشی

می شمارد حلقه بیرون در، آغوش را

از جهان بی خودی پای تزلزل کوته است

نیست پروای قیامت عاشق مدهوش را

زیر گردون سبک جولان چه عاجز مانده ای؟

می توان برداشتن از جوشی این سرپوش را

روزگاری شد ز جوش گفتگو افتاده ام

کیست صائب تا به حرف آرد من خاموش را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

ساختم از قتل نادم دلربای خویش را

عاقبت زان لب گرفتم خونبهای خویش را

فکر دلهای پریشان کی پریشانش کند؟

آن که در پا افکند زلف دوتای خویش را

شبنم بیگانه ای این غنچه را در کار نیست

تر مکن از باده لعل جانفزای خویش را

آه و دودش سنبل و ریحان جنت می شود

در دل هر کس که سازی گرم جای خویش را

از خزان هرگز نگردد نوبهارش روی زرد

گر خمیر از اشک من سازی حنای خویش را

گر به این سامان خوبی روی در مصر آوری

ماه کنعان رو نما سازد بهای خویش را

گل نخواهی زد، چه جای سنگ، بر دیوانگان

گر بدانی لذت جور و جفای خویش را

یوسف سیمین بدن را تاب این زنجیر نیست

باز کن ای سنگدل بند قبای خویش را

بعد ازین آیینه را بر طاق نسیان می نهی

گر ببینی در دل پاکم صفای خویش را

گر چه می دانم شکایت را در او تأثیر نیست

می کنم خالی دل درد آشنای خویش را

ناله ام تا بود کم، صائب اثر بسیار داشت

بی اثر کردم ز بسیاری، نوای خویش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

من گرفتم ساختی پوشیده سال خویش را

چون کنی پنهان ز چشم خلق حال خویش را؟

وارثان را کرد مستغنی ز احسان اجل

هر که پیش از مرگ قسمت کرد مال خویش را

چون صدف، گوهر اگر ریزند در دامن مرا

برنیارم ز آستین دست سؤال خویش را

در میان جمع تا چون شمع باشی سرفراز

سبزدار از آب چشم خود نهال خویش را

می گدازندت به چشم شور، این نادیدگان

من گرفتم بدر گرداندی هلال خویش را

می شود افزون غبار کلفتم چون آسیا

می زنم بر یکدگر چندان که بال خویش را

رحم کن ای گوهر سیراب بر لب تشنگان

چند داری در گره آب زلال خویش را

وقت رفتن نیست در دنبال چشم حسرتش

هر که پیش از خود فرستاده است مال خویش را

پرده حیرت جهان را چشم بندی کرده است

از که می داری نهان یارب جمال خویش را

نه ز دلسوزی است خوبان گر به دل رحمی کنند

تازه دارد بهر خود ریحان سفال خویش را

هر که گردیده است صائب زخمی عین الکمال

می کند پوشیده از مردم کمال خویش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

غنچه سان پر گل اگر خواهی دهان خویش را

پره قفل خموشی کن زبان خویش را

کاروانگاه حوادث جای خواب امن نیست

در ره سیل خطر مگشا میان خویش را

چون شرر بشمر به دامان عدم، آسوده شو

در گره تا چند داری نقد جان خویش را

برنمی آیی به زخم آسیای آسمان

نرم کن زنهار چون مغز استخوان خویش را

مرگ را بر خود گوارا کن در ایام حیات

در بهاران بگذران فصل خزان خویش را

هر سر موی تو از غفلت به راهی می رود

جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را

وحشی فرصت چو تیر از شست بیرون جسته است

تا تو زه می سازی ای غافل کمان خویش را

چاه صحرای طلب از نقش پا افزون تر است

زینهار از کف مده صائب عنان خویش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

پرده دار حرف دعوی کن لب خاموش را

از دبستان بر میاور طفل بازیگوش را

مور بر خوان سلیمان خون خود را می خورد

خرمن گل مایه حسرت بود آغوش را

نیست بر بالای دست خاکساری هیچ دست

خشت خم می نوشد اول، باده سرجوش را

باغبان گل را کند سیراب از بهر گلاب

ساقی از می بهر بردن می فزاید هوش را

جز پشیمانی سخن چینی ندارد حاصلی

حلقه بیرون در کن در مجالس گوش را

مستی و مخموری عالم به هم آمیخته است

دور باش نیش در دنبال باشد نوش را

این زمان در زیر بار کوه منت می روم

من که می دزدیدم از دست نوازش دوش را

گرد آن چاه زنخدان در زمان خط مگرد

بیشتر باشد خطر از چاهها خس پوش را

بر سر بی مغز، صائب کسوت پشمین منه

از سر خوان تهی بردار این سرپوش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را

بشکند بهر شگون اول کلاه خویش را

سوختم، چند از حجاب عشق دارم زیر لب

چون الف در بسم پنهان مد آه خویش را؟

تا کی از تر دامنی در پرده باشی چون حباب؟

می توان کردن به آهی پاک، راه خویش را

می برد غم ره به سر وقت دل ما بی دلیل

ابر نیسان می شناسد خانه خواه خویش را

تا قد موزون او را در خرام ناز دید

کبک از حیرت فرامش کرد راه خویش را

رو نمی آرد به مهر و ماه تا آیینه هست

می شناسد یار ما قدر نگاه خویش را

رهروی کز راه و رسم دردمندی آگه است

گرد سر چون کعبه گردد سنگ راه خویش را

هر که نیش منت از ارباب همت خورده است

به شمارد از گل مردم گیاه خویش را

این جواب آن غزل صائب که اهلی گفته است

بر فلک هر شب رسانم برق آه خویش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را

مشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را

خون گرمم گر شود در دل مصور تیغ را

موی آتش دیده گردد زلف جوهر تیغ را

بس که آن بیدادگر در قتل من دارد شتاب

شیون زنجیر می آید ز جوهر تیغ را

گر شود در کشتن من گرم قاتل، دور نیست

خون گرمم می کند بال سمندر تیغ را

برنمی آید به آن مژگان خواب آلود صبر

می کند فرمانروا در سنگ، لنگر تیغ را

هیچ خضری نیست سالک را به از صدق طلب

از برش بهتر نباشد هیچ شهپر تیغ را

ساده لوحان زود می گیرند رنگ همنشین

پیچ و تاب آن کمر دارد به جوهر تیغ را

از شبستان عدم چون صبح طالع تا شدم

سینه من بود میدان سراسر تیغ را

زنگ کلفت از دل من گریه نتوانست برد

پاک نتوان ساختن با دامن تر تیغ را

عشق سرکش وقت استغنا بود خونریزتر

مد احسان در کشش باشد رساتر تیغ را

مد عمر جاودان، تیر شهابی بیش نیست

گر به این تمکین برآرد آن ستمگر تیغ را

بس که خون گرم من جوشید با شمشیر او

حلقه بیرون در گردید جوهر تیغ را

در گذر از کشتنم کز جوش خون گرم من

می شود سوراخ ها در دل چو مجمر تیغ را

سر مپیچ از بی دلی زنهار ازان بیدادگر

کان بهشتی روی سازد آب کوثر تیغ را

زان نگردد کند شمشیرش که آن بیدادگر

می دهد از هر نگاهی آب دیگر تیغ را

بگذر از آزار من، کز سخت جانی کرده ام

زیر تیغ انگشت زنهاری مکرر تیغ را

می کند بی تابی گوهر صدف را سینه چاک

کرد چون مقراض خون من دو پیکر تیغ را

گر نریزد عشق خون عقل را از عجز نیست

داغ نامردی است خون صید لاغر تیغ را

دعوی خون با بتان کم کن که این سنگین دلان

پاک می سازند با دامان محشر تیغ را

عالمی چون زخم آغوش طمع وا کرده اند

تا کجا خواباند آن مژگان کافر تیغ را

آب را از تشنگان کافر نمی دارد دریغ

چند خواهی داشت در زنجیر جوهر تیغ را

پیش ازین، چندین به خون اهل دین راغب نبود

شد به عهدت بر میان زنار، جوهر تیغ را

قهرمان عشق بر گردنفرازان غالب است

کیست تا آرد برون، از دست حیدر تیغ را

خشکسال التفات از بس که دارد تشنه ام

مد احسان می شمارم زان ستمگر تیغ را

بس کز آب زندگانی چین ابرو دیده ام

بی محابا می کشم چون زخم در بر تیغ را

جوهر ذاتی بود از لعل و گوهر بی نیاز

بر برش یک مو نیفزاید ز زیور تیغ را

چون شهادت، دولتی در عالم ایجاد نیست

عاشقان بال هما دانند بر سر تیغ را

از چراغ عمر تا دامان محشر برخورد

هر که چون خورشید تابان ساخت افسر تیغ را

رومگردان از دم شمشیر چون جوهر که هست

صد بشارت در لب خاموش مضمر تیغ را

گر چه پیش راه دشمن شمع بردن رسم نیست

ما ز خون گرم می گردیم رهبر تیغ را

صائب از زخم زبان چون بید می لرزم به خود

من که چون جوهر کنم بالین و بستر تیغ را

راه دین دارد خطر بسیار صائب، زان خطیب

می برد با خویشتن دایم به منبر تیغ را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

من که خواهم محو از عالم نشان خویش را

چون نشان تیر سازم استخوان خویش را

کاش وقت آمدن واقف ز رفتن می شدم

تا چو نی در خاک می بستم میان خویش را

تیغ نتواند شدن انگشت پیش حرف من

تا چو ماه نو سپر کردم کمان خویش را

شد قفس زندان من از خارخار بازگشت

کاش می کردم فرامش آشیان خویش را

وا نشد از تخته تعلیم بر رویم دری

کاش اول تخته می کردم دکان خویش را

داشتم افتادن چاه زنخدان در نظر

من چو می دادم به دست دل عنان خویش را

از جفا دل برگرفتن نیست آسان، ور نه من

مهربان می ساختم نامهربان خویش را

لازم پیری است صائب بر گریزان حواس

منع نتوان کرد از ریزش خزان خویش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

 

تر به اشک تلخ می سازم دماغ خویش را

زنده می دارم به خون دل چراغ خویش را

از سیاهی شد جهان بر چشم داغ من سیاه

چند دارم در ته دامن چراغ خویش را؟

سازگاری نیست با مرهم ز بی دردی مرا

می کنم پنهان ز چشم شور، داغ خویش را

کاروان بی خودی را نامه و پیغام نیست

از که گیرم، حیرتی دارم، سراغ خویش را

خاطر مجروح بلبل را رعایت می کنم

این که می دزدم ز بوی گل دماغ خویش را

با تهیدستی، ز فیض سیر چشمی چون حباب

خالی از دریا برون آرم ایاغ خویش را

گر چه از مستی چو بلبل خویش را گم کرده اند

می شناسم نکهت گلهای باغ خویش را

گر چه یک دل گرم از گفتار من صائب نشد

همچنان در فکر می سوزم دماغ خویش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

صرف بیکاری مگردان روزگار خویش را

پرده روی توکل ساز، کار خویش را

زاد همراهان درین وادی نمی آید به کار

پر کن از لخت جگر جیب و کنار خویش را

شعله نیلوفری در محفل قدس است باب

دور کن اینجا ز خود دود و شرار خویش را

پرده دام است خاک این جهان پرفریب

بند عزلت بر مدار از پا شکار خویش را

یک سیه خانه است گردون از بیابان عدم

گردباد آن بیابان کن غبار خویش را

گرد راه از چهره سیلاب می شوید محیط

متصل گردان به دریا جویبار خویش را

بر زر کامل عیار آتش گلستان می شود

فرصتی تا هست کامل کن عیار خویش را

گوشه گیری کشتی نوح است در بحر وجود

از کشاکش وارهان جسم نزار خویش را

تا در ایام خزان از زردرویی وارهی

در بهار از خود بیفشان برگ و بار خویش را

ای که در چشم خود از یوسف فزونی در جمال

از دو چشم خصم کن آیینه دار خویش را

یا خم می، یا سبو، یا خشت، یا پیمانه کن

بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را

نیست صائب قول را بی فعل در دل ها اثر

بر نصیحت چند بگذاری مدار خویش را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122660
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث