به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را

شکوه ای از تلخکامی نیست دوراندیش را

سوز دل از دست می گیرد عنان اختیار

شمع نتواند گره زد اشک و آه خویش را

خال مشکین است ازان سیب ذقن ظاهر شده؟

یا شب قدری است گرد آورده نور خویش را

حاصلی غیر از جگر خوردن ندارد راستی

نان به خون تر می شود صبح صداقت کیش را

پیش پای فکر رنگین هیچ راهی دور نیست

چون حنا یک شب به هندستان رساند خویش را

می رود از کوته اندیشی به استقبال مرگ

بی ضرورت می دواند هر که اسب خویش را

گر چه می سازند خود را دیگران در خانه جمع

گم کند در خانه آیینه خودبین خویش را

پاس همراهان کاهل سنگ راه من شده است

ور نه صائب من به منزل می رساندم خویش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

نعل در آتش گذارد روی گرمت بوس را

زخمی دندان کند لعلت لب افسوس را

ناله و افغان من از لنگر تمکین اوست

بت ز خاموشی به فریاد آورد ناقوس را

خط چنین گر تنگ سازد بر دهانش جای بوس

می کند گنجینه گوهر کف افسوس را

گردش نه آسمان از آه آتشبار ماست

شمع می آرد به چرخ از دود خود فانوس را

دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن

رخنه زندان کند دلگیرتر محبوس را

سر ز دنبال خودآرا بر ندارد چشم شور

محضر قتل است حسن بال و پر طاوس را

دیده ای کز مو شکافی پرده سوز غفلت است

خانه صیاد داند خرقه سالوس را

صاحبان کشف بیقدرند در درگاه حق

نیست صائب پیش شاهان رتبه ای جاسوس را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

مهر خاموشی کند کوته زبان تقریر را

این سپر دندانه می سازد دم شمشیر را

قامت خم، نفس را هموار نتوانست کرد

از کجی، زور کمان بیرون نیارد تیر را

شد زبان شکر از سودای او رگ در تنم

نیست از زندان یوسف شکوه ای زنجیر را

از سفیدی دیده یعقوب شد صبح امید

منزلی جز قصر شیرین نیست جوی شیر را

در به دست آوردن زلفش مرا تقصیر نیست

این ره خوابید کوته می کند شبگیر را

شیرمردان را نمی باشد به زینت التفات

نیست غیر از خون نگاری دست و پای شیر را

با علایق برنمی آیی، مجرد شو که نیست

غیر عریانی علاج این خار دامنگیر را

تیر کج صائب همان بهتر که باشد در کمان

از جگر بیرون میاور آه بی تأثیر را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

چرب نرمی می کند کوته زبان شمشیر را

سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را

سینه صافان بی خبر از راز عالم نیستند

هست در پرداز جوهرها نهان شمشیر را

سیل در معموره ها داد خرابی می دهد

صید فربه می کند مطلق عنان شمشیر را

ترک خونریزی نکرد آن غمزه در ایام خط

کی شود پیچیده از جوهر، زبان شمشیر را

گر چه صید لاغر من قابل فتراک نیست

می توان کردن به سوزن امتحان شمشیر را

می پذیرد زود لوح ساده نقش همنشین

کرد جوهردار آن موی میان شمشیر را

ماهیان را موجه دریا دعای جوشن است

بی زبانی می کند حرز امان شمشیر را

جوی شیر از بازوی فرهاد می بخشد خبر

در جراحت می شود جوهر عیان شمشیر را

بوی گلزار شهادت هر که را بی تاب کرد

چون لب پان خورده می بوسد دهان شمشیر را

جوهر مردی نمی داند فریب و مکر چیست

دام پیدا، دانه می باشد نهان شمشیر را

در سرشت سخت جانان قناعت حرص نیست

قطره آبی کند رطب اللسان شمشیر را

داس دایم در کمین خوشه های سرکش است

آسمان دارد پی گردنکشان شمشیر را

غمزه دارد از دل سنگین او بر کوه پشت

می دهد بی رحمی جلاد، جان شمشیر را

حرص ظلم آهنین دل از کهنسالی فزود

مانع از خون نیست قد چون کمان شمشیر را

هر که را از چار دیوار عناصر دل گرفت

می شمارد سبزه آب روان شمشیر را

بخت خواب آلوده ای دارم که در خونریز من

می شود جوهر رگ خواب گران شمشیر را

بس که تلخی دیده ام صائب ازان بیدادگر

تلخ می گردد ز خون من دهان شمشیر را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

ننگ کفر من به فریاد آورد ناقوس را

می کشد ایمان من در خون، لب افسوس را

از هوای نفس ظلمانی است سیر و دور خلق

دود می آرد به جنبش صورت فانوس را

عیب خود دیدن مرا ز اهل هنر ممتاز کرد

منفعت از پا زیاد از پر بود طاوس را

خوف ما ز اعمال ناشایست خود باشد که نیست

نامه قتلی به جز مکتوب خود، جاسوس را

عالم معقول صائب روی بنماید ترا

گر توانی ترک کردن عالم محسوس را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

از فغان شد سر گرانی بیش آن طناز را

ناله عاشق بود افسانه خواب ناز را

از ریاضت دامن مقصود می آید به چنگ

گوشمال آخر شود دست نوازش ساز را

از زبان بازی سخن چین را زبان گردد دراز

می شود مهر دهن، شمع از خموشی گاز را

می گشاید بال شهرت ناله در کنج قفس

می کند خس پوش گلشن شعله آواز را

صفحه ننوشته را از حرف گیران باک نیست

بستن لب می شود مهر دهن غماز را

می زند ناخن به دل هر چند هر سازی که هست

دست دیگر در خراش دل بود آواز را

از نظر بستن ز دنیا، رغبت زاهد فزود

حرص صید از چشم بستن بیش گردد باز را

لفظ نازک، حسن معنی را دو بالا می کند

شیشه شیراز می باید می شیراز را

از خود آرایی سبک پروازی از طاوس رفت

گشت رنگینی حنای بال و پر پرواز را

تیر روی ترکش از خون بیش روزی می خورد

می رسد از چرخ زحمت بیشتر ممتاز را

بوی گل را برگ نتواند ز جولان بازداشت

چون کنم صائب نهان در پرده دل راز را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

شد غرور حسن از خط بیش آن طناز را

بوی این ریحان گران تر کرد خواب ناز را

انتظار صید دارد زاهدان را گوشه گیر

نیست از سیری، ز دنیا چشم بستن باز را

در هوای رستگاری نیست بال افشانیم

می کنم از بال بیرون قوت پرواز را

آنچنان کز برگ گل گردید رسوا بوی گل

پرده بسیار من بی پرده کرد این راز را

از هدف گرد خدنگ گر مرو ظاهر شود

هست خاکستر ز دلها شعله آواز را

نیست پروا عشق را از نخوت ارباب عقل

مستی کبکان فزاید جرأت شهباز را

کرد صائب عیبجویان را به کم حرفی خموش

از خموشی شمع می بندد دهان گاز را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

از صفای دل نباشد حاصلی درویش را

نان به خون تر می شود صبح صداقت کیش را

نیست غیر از بستن چشم و لب و گوش و دهان

رخنه ای گر هست این زندان پر تشویش را

شرکت روزی خسیسان را به فریاد آورد

بر سر نان پاره سگ دشمن بود درویش را

مردم کوته نظر در انتظار محشرند

نقد باشد محنت فردا مآل اندیش را

آسمان سنگدل از خاک راهش برنداشت

بر زمین چندان که زد خورشید تابان خویش را

در خور پروانه ام بزم جهان شمعی نداشت

سوختم از گرمی پرواز، بال خویش را

صبر کن بر تلخکامی ها که آخر روزگار

چشمه سار نوش سازد بوسه گاه نیش را

از حباب خود هزاران چشم در هر جلوه ای

می کند ایجاد دریا تا ببیند خویش را

گر به درد آمد دلت از ناله صائب، ببخش

ناله دردآلود می باشد درون ریش را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

نیست از راز نهان من خبر جاسوس را

نبض من بند زبان گردید جالینوس را

بی ندامت نیست هر حرفی که از لب سر زند

بخیه زن از خامشی این رخنه افسوس را

ناله دل کرد رسوا عشق پنهان مرا

نیست ممکن در بغل کردن نهان ناقوس را

صاحبان کشف بی قدرند در درگاه حق

نیست در دیوان شاهان رتبه ای جاسوس را

نیست مانع از تماشا جامه فانوس شمع

وای بر شمعی که از پرتو کند فانوس را

چون پر و بالی نباشد، راه آزادی است بند

روزن زندان کند دلگیرتر محبوس را

عشق در هر دل که افروزد چراغ دوستی

چون پر پروانه سوزد پرده ناموس را

عالم معقول بر هر کس که صائب جلوه کرد

نشمرد موج سراب این عالم محسوس را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را

خسروی باید که داند قدر این شبدیز را

خامشی دریا و گفت و گو خس و خاشاک اوست

پاک کن از خار و خس این بحر گوهر خیز را

دفتر گل را به آب چشم خواهد پاک شست

گر ببیند بلبل آن رخسار شبنم خیز را

تیزی مژگان او گفتم شود از خواب کم

خواب سنگین شد فسان آن دشنه خونریز را

عشق خونخوار از دل پرخون فزون گیرد خبر

بیش دارد پاس ساقی ساغر لبریز را

شوکت شاهی سبک سنگ است در میزان عدل

عشق می گیرد به خون کوهکن پرویز را

در قیامت کشته ناز تو می غلطد به خون

برنیاید زود خون از زخم، تیغ تیز را

در بهار سرخ رویی همچو جنت غوطه داد

فکر رنگین تو صائب خطه تبریز را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122336
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث