به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا

گل یکی از سینه چاکان است دستار ترا

می کند شبنم گرانی بر عذار نازکت

ابر می بوسد زمین از دور گلزار ترا

خشک می آید به چشمش جلوه آب حیات

هر که در مستی تماشا کرده رفتار ترا

سبز می گردد ز حیرت حرف در منقارشان

طوطیان آیینه گر سازند رخسار ترا

از تماشای تو خورشیدست یک چشم پر آب

چون تواند سیر دیدن دیده دیدار ترا؟

بس که می چسبد به هم کام و لب از شیرینی اش

نقل نتوان کرد گفتار شکربار ترا

تا چه در پیراهن گلهای بی خارش بود

ناز مژگان است در سر، خار دیوار ترا

ساده می سازد ز جوهر، روشنی آیینه را

نیست پروای خط شبرنگ، رخسار ترا

دست گلچین را ز حیرت پای خواب آلود ساخت

احتیاج دور باشی نیست گلزار ترا

آب می گردید در چشم ترازو گوهرش

یوسف مصری اگر می دید بازار ترا

اهل دین را می برد از راه، زلف کافرت

در بغل چون رشته گیرد سبحه زنار ترا

کردم از دین و دل و هوش و خرد قطع نظر

من همان روزی که دیدم چشم عیار ترا

مرگ نتواند عنان بی قراران را گرفت

نیست زیر خاک آسایش طلبکار ترا

قابل قسمت شمارد نقطه موهوم را

هر که بیند در سخن لعل گهربار ترا

گردی از دور از نمکدان قیامت دیده است

هر که صائب از تو نشنیده است گفتار ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

گر چه محجوب از نظر کرده است بی جایی ترا

همچنان جوید ز هر جایی تماشایی ترا

از لطافت فکر در کنه تو نتواند رسید

چون تواند درک کردن نور بینایی ترا

آنچنان کز دیدن جان است قاصر دیده ها

پرده چشم جهان بین است پیدایی ترا

چون الف کز اتصال حرف باشد مستقیم

بر نیارد کثرت مردم ز یکتایی ترا

می برم غیرت به هر کس می شود جویای تو

گر چه نتوان یافت می دانم ز جویایی ترا

از حواس خمس مستغنی است ذات کاملت

لازم ذات است گویایی و بینایی ترا

از دو فرمانده نگردد نظم عالم منتظم

شاهد وحدت بود بس عالم آرایی ترا

شش جهت را می کنی از روی خود آیینه زار

نیست از دیدار خود از بس شکیبایی ترا

هر دو عالم را کنی از جلوه گر زیر و زبر

کیست تا مانع تواند شد ز خودرایی ترا

غیر عیب خویش دیدن، گر ز اهل بینشی

نیست صائب حاصل دیگر ز بینایی ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

 

نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا

سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا

نیستم شایسته گر نظاره روی ترا

سجده ای از دور دارم طاق ابروی ترا

پله ناز تو دارد نازنینان را سبک

کوه تمکین سنگ کم باشد ترازوی ترا

با سمن چون نسبت آن پیکر سیمین کنم؟

بستر گل، خار ناسازست پهلوی ترا

آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود

سرمه گویاتر کند چشم سخنگوی ترا

هر که را دستی بود در حل و عقد مشکلات

بر زبان چون شانه دارد حرف گیسوی ترا

چون سکندر، تشنه از ظلمات می آمد برون

خضر اگر می دید تیغ و دست و بازوی ترا

گر گذارد قوت گیراییی در دست ها

در گره بندند گل پیراهنان بوی ترا

بر سیه روزان ببخشا، کز خط شبرنگ هست

در کمین روز سیاه طرفه ای روی ترا

آنقدر جرأت ز بخت نارسا دارم طمع

کز دل صد چاک سازم شانه گیسوی ترا

مصرع برجسته هیهات است از خاطر رود

چون کند صائب فرامش قد دلجوی ترا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا

لنگر گهواره بود از کودکی تمکین ترا

می چکد آتش چو شمع از چهره شرمین ترا

می شود روشن چراغ کشته بر بالین ترا

نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستی

بود خواب ناز در مهد ازل سنگین ترا

با تو چون گردند خوبان همعنان، کز کودکی

مرکب نی برق جولان بود زیر زین ترا

پیش از ان کز خون بلبل غنچه گردد شیر مست

بود در گهواره دست از خون ما رنگین ترا

شوخی اطفال را در روزگار کودکی

بود لنگر چون معلم پله تمکین ترا

صبح از آغوش گلبن تازه تر خیزد ز خواب

گر گل پژمرده افشانند بر بالین ترا

در سواری می توان گل چید از بالای تو

می کند چون رشته گلدسته رعنا زین ترا

کرد اگر شیرین زبانی دیگران را دلپذیر

تلخ گویی ساخت در چشم جهان شیرین ترا

از زبردستان که خواهد این کمان را چله کرد؟

باده پرزور چون نگشود از ابرو چین ترا

جوی خون از دیده خورشید خواهد شد روان

باده لعلی کند گر این چنین رنگین ترا

جوهر ذاتی بود سنگ فسان شمشیر را

ساده لوح آن کس که بی رحمی کند تلقین ترا

چهره ات در خواب خندان تر ز بیداری بود

گریه شادی است کار شمع بر بالین ترا

گرد نتواند عنان برق تازان را گرفت

کی غبار خط ز شوخی می دهد تسکین ترا

تیر را از کیش می آرد دل آزاری برون

بر دل موری مخور گر هست درد دین ترا

گلشن حسن ترا گردد گل از چیدن زیاد

چون تواند خالی از گل ساختن گلچین ترا؟

گر به تحسین تو نگشایند لب صائب مرنج

کز سخن فهمان، شنیدن بس بود تحسین ترا

غم مخور صائب ز بی انصافی هم گوهران

خسرو صاحبقران چون می کند تحسین ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا

گل ز چیدن بیش می گردد گلستان ترا

آب نتواند به گرد دیده گشت از حیرتش

نیست با خورشید نسبت روی تابان ترا

باغبان در بستن در سعی بی جا می کند

چوب منع از جوش گل باشد گلستان ترا

تشنگی در خواب ممکن نیست کم گردد ز آب

نیست صبر از خون عاشق چشم فتان ترا

پای خود چون کوه پیچیده است در دامن ز شرم

دیده تا کبک دری سرو خرامان ترا

با قیامت نسبت آن قد موزون چون کنم؟

شور محشر گرد دامانی است جولان ترا

گر چه ناز و نعمت حسن تو بیش است از شمار

روزیی جز خوردن دل نیست مهمان ترا

طوطیان دیگر اینجا سبزه بیگانه اند

از خط سبزست طوطی شکرستان ترا

خون رحم چشم خونخوار تو می آمد به جوش

خون اگر می کرد رنگین تیغ مژگان ترا

مانع از جولان نمی گردد شفق خورشید را

نیست پروایی ز خون خلق دامان ترا

دارد از تمکین پا بر جای خود در پیچ و تاب

گوی سیمین ذقن زلف چو چوگان ترا

می نماید برق عالمسوز در ابر سیاه

خط کند پوشیده چون رخسار خندان ترا؟

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار تو

مصرع بی رتبه صائب نیست دیوان ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا

خواب سنگین شد فسانی تیغ مژگان ترا

این لطافت نیست هرگز میوه فردوس را

می توان خوردن به لب سیب زنخدان ترا

حلقه ها در گوش سرو از طوق قمری می کشد

گر به گلشن ره فتد سرو خرامان ترا

دیده شبنم که در پیراهن گل محرم است

حلقه بیرون در باشد گلستان ترا

چون نباشم چشم بر راه نسیم التفات؟

من که پروردم به آب چشم، ریحان ترا

قدر من این بس که چون ابر بهار از آب چشم

تازه دارم خار دیوار گلستان ترا

گر چه افکار تو صائب سر به سر سنجیده است

این غزل مشهور خواهد کرد دیوان ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم ترا

هر قدر افشرده ای دل را، بیفشارم ترا

عمرها شد تا کمند آه را چین می کنم

بر امید آن که روزی در کمند آرم ترا

از لطافت گر چه ممکن نیست دیدن روی تو

رو به هر جانب که آرم در نظر دارم ترا

در سر مستی گر از زانوی من بالین کنی

بوسه در لعل شراب آلود نگذارم ترا

می شود نیلوفری از برگ گل اندام تو

من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم ترا؟

از نگاه خشک، منع چشم من انصاف نیست

دست گل چیدن ندارم، خار دیوار ترا

ناشنیدن می شود مهر دهانم بی سخن

گر غباری هست بر خاطر ز گفتارم ترا

از رهایی هر زمان بودم اسیر عالمی

فارغم از هر دو عالم تا گرفتارم ترا

ای که می پرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی

خویشتن را کرده ام گم تا طلبکارم ترا

از من ای آرام جان، احوال صائب را مپرس

خاطر آسوده ای داری، چه آزارم ترا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

نیست سنگ کم اگر در پله میزان ترا

کعبه و بتخانه باشد در نظر یکسان ترا

تا نبندی رخنه چشم و دهان و گوش را

از درون دل نجوشد چشمه حیوان ترا

همرهان سست در راه طلب سنگ رهند

دل مخور، افتاد در پیری اگر دندان ترا

گر چه نگذارد کمان از خانه خود پا برون

قامت خم ساخت در پیری سبک جولان ترا

گوشمال آخر شود دست نوازش ساز را

سر مکش گر گوشمالی می دهد دوران ترا

نیست بی جمعیت خاطر تلاوت را ثمر

می شود سی پاره دل در خواندن قرآن ترا

از خجالت می شود هر دم به رنگی چهره ات

بس کز الوان گنه، آلوده شد دامان ترا

صبح زد از خنده رویی غوطه در خون شفق

تا چه گلها بشکفد از چهره خندان ترا

سوده شد از خوردن نان گر چه دندان های تو

چشم کوته بین پرد باز از برای نان ترا

چون به زیر خاک خواهی خفت، کز بس سرشکی

می فشانی گر نشیند گرد بر دامان ترا

گر نشویی صائب از اشک ندامت روی خویش

جز سیه رویی نباشد حاصل از دیوان ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

رتبه بال پری باشد پر تیر ترا

شوخی چشم غزالان است زهگیر ترا

می شود سرسبز از عمر ابد، آن را که کشت

داده اند از چشمه خضر آب شمشیر ترا

چرخ نتواند نگاه کج به مجنون تو کرد

شیر می بوسد زمین از دور نخجیر ترا

شاهد گویاست بر حسن تمام اجزای تو

نا تمامی، در کف نقاش، تصویر ترا

وه چه سلطانی، که بر گردن عزیز مصر را

منت زلف گره گیرست زنجیر ترا

حسن دوراندیش آماده است از خط گرد مشک

تا کند در منت های حسن، تعمیر ترا

می شمارد گوهر شهوار را اشک یتیم

قلب صائب چون فریبد دیده سیر ترا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

نیست چون بال و پری تا گرد سر گردم ترا

از ته دل گرد سر در هر نظر گردم ترا

می کند بی دست و پا نظارگی را جلوه ات

چون به این بی دست و پایی همسفر گردم ترا؟

کاش چون پرگار پای آهنین می داشتم

تا به کام دل چو مرکز گرد سرگردم ترا

در زمین خاکساری نقش پا گردیده ام

بر امید آن که شاید پی سپر گردم ترا

چون تو هرگز زیر پای خود نمی بینی ز ناز

من به امید چه خاک رهگذر گردم ترا

آفتاب و مه ترا از دور می بوسد زمین

من کدامین ذره ام تا گرد سر گردم ترا

چون ز بی قدری نیم شایسته بزم حضور

چشم دارم حلقه بیرون در گردم ترا

دامن از گرد یتیمی می فشاند گوهرت

چون غبار خاطر ای روشن گهر گردم ترا؟

یک کمر بسته است در ملک سلیمان کوه قاف

من چه مورم تا سزاوار کمر گردم ترا

هر که در هر جا شود گویا به ذکر خیر تو

گرد سر چون سبحه از صد رهگذر گردم ترا

سرمه واری از وجود خاکی من مانده است

بخت سبزی کو، که منظور نظر گردم ترا

گر چه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری

تا مگر بر گرد سر، بار دگر گردم ترا

حلقه سرگشتگی می افتد از پرگار خویش

ور نه صائب می توانم راهبر گردم ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122651
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث