به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را

از حنا بهر چه باید کرد رنگین دست را

سینه اش از باده لعلی بدخشان می شود

هر که سازد چون سبو در خواب بالین دست را

انتظار قتل، کار عاشقان را ساخته است

تا تو می سازی بلند ای کوه تمکین دست را

بس که از دل های خونین است زلفش مایه دار

می کند در هر سراسر، شانه رنگین دست را

پای ایمان جهانی در خم لغزیدن است

بر میاور ز آستین ای دشمن دین دست را

رشته نازک، گوهر دلها ازان نازک تر است

زینهار آهسته کش در زلف مشکین دست را

بحر را سر پنجه مرجان نیندازد ز جوش

چند بر دل می نهی از بهر تسکین دست را

فرصت خاریدن سر، خواجه را از حرص نیست

کی معطل می گذارد جسم گرگین دست را

خون گریبان می درد از زخم هر دم بر تنم

تا که خواهد ساخت از خونم نگارین دست را

بر نمی دارد گل از دامان شبنم دست خویش

چون به آسانی کشد ز آیینه خودبین دست را

قمریان را عقده ای ای سرو از دل باز کن

تا به کی بیکار بتوان داشت چندین دست را

بیستون را تیشه ام در حمله اول گداخت

نیست با من نسبتی فرهاد سنگین دست را

خشک می گردد ز حیرت چون به دامانش رسد

می کنم بی طاقتی چندان که تلقین دست را

کی به خون قطره صائب پنجه رنگین می کند؟

آن که چون مرجان کند از بحر خونین دست را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را

جذبه من می کشد از صلب آهن آب را

ابر چشم من چنین گر گوهر افشانی کند

کاسه دریوزه دریا کند گرداب را

صبح هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشد

تا در آغوش آورد خورشید عالمتاب را

می تواند از دویدن سیل را مانع شدن

می کند هر کس عنانداری دل بی تاب را

نشأه صرف از می ممزوج می باشد بیشتر

آب در شیر از می روشن مکن مهتاب را

از گرانجانی شود در هر قدم سنگ نشان

گر نیندازد به منزل راه پیما خواب را

پیش راه شکوفه خونین نگیرد خامشی

بخیه نتواند عنانداری کند خوناب را

می دهد اشک ندامت عاجزان را شستشو

بحر روشن می کند آیینه سیلاب را

خط بر آن لبهای میگون تنگ می گیرد عبث

نیست حاجت صاف گرداندن شراب ناب را

در حریم وصل از عاشق اثر جستن خطاست

نیست ممکن خودنمایی در حرم محراب را

می کند بر خود فضای خلد را زندان تنگ

هر که در مستی رعایت می کند آداب را

از کجی گردند خلق از صید مطلب کامیاب

راستی خالی ز بحر آرد برون قلاب را

نیست کار ساده لوحان راز پنهان داشتن

صفحه آیینه بال و پر شود سیماب را

چشم عبرت باز کن، گردید چون مویت سفید

مگذران در خواب غفلت این شب مهتاب را

کشتی خود را سبک گردان درین دریا که نیست

بهتر از کام نهنگان مصرفی اسباب را

تیغ او را در نظر دارند دایم کشتگان

تشنگان در خواب می بینند صائب آب را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را

هست از طالب فزون درد طلب مطلوب را

کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا

نیست در دست اختیاری سالک مجذوب را

حسن را از دیده های پاک نبود سرکشی

می کشد آیینه بی مانع به بر محبوب را

بوته خاری است جنت مو دیدار ترا

سیر چشمی می کند مکروه هر مرغوب را

بی قراری می شود بال و پر موج خطر

نیست جز تسلیم لنگر بحر پر آشوب را

دید تا درد گران سنگ من بی صبر را

شد زبان شکر امواج بلا ایوب را

از شکستن می شود پوشیده در دل راز عشق

پاره کردن می کند سربسته این مکتوب را

پیش روشن گوهران یک جلوه دارد خار و گل

کی کند صائب تمیز آیینه زشت و خوب را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا

تشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا

سبزه خط لعل سیراب ترا بی آب کرد

آب را هر چند نتوان کرد از گوهر جدا

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است

چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا

می کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم

خضر در ظلمات می گردد ز اسکندر جدا

تا نسوزد آرزو در دل، نگردد سینه صاف

زنگ از آیینه می گردد به خاکستر جدا

زندگی را بی حلاوت می کند موی سفید

شیر در یک کاسه اینجا باشد از شکر جدا

چاره من مرهم کافوری صبح است و بس

من که دارم بر جگر داغی ز هر اختر جدا

مهر زر هم از دل دنیاپرستان می رود

سکته می گردد به زور دست اگر از زر جدا

بهره از آمیزش نیکان ندارد بد که هست

در میان جمع، فرد باطل از دفتر جدا

برنیارد کثرت مردم ز تنهایی مرا

در میان لشکرم چون رایت از لشکرجدا

بعد عمری گر برآرم سر ز کنج آشیان

می شود تیغ دودم در کشتنم هر پر جدا

گوی چوگان حوادث گردد از بی لنگری

از سر زانوی فکر آن را که باشد سر جدا

آتشی از شوق هر کس را که باشد زیر پا

چون سپند از ناله ای گردد ازین مجمر جدا

قطره در اندیشه دریا چو باشد، عین اوست

نیست مسکن دل به دوری گردد از دلبر جدا

حال دل دور از عقیق آتشین او مپرس

این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا

ریشه غم برنیاورد از دلم جام شراب

صیقل از آیینه صائب چون کند جوهر جدا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا

نیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا

مستی و مخموری از هم گر چه دور افتاده اند

نیست در چشم تو مستی و خمار از هم جدا

لرزد از بیم جدایی استخوانم بند بند

هر کجا بینم فلک سازد دو یار از هم جدا

نشأه و می را نماید با کمال اتحاد

از نگاهی چشم شور روزگار از هم جدا

یک دل صد پاره آید عارفان را در نظر

گر چه باشد برگ برگ لاله زار از هم جدا

سر به یک جا می گذارد این دو راه مختلف

می نماید گر به صورت زلف یار از هم جدا

متحد گردند با هم، چشم چون بر هم نهند

هست اگر جان های روشن چون شرار از هم جدا

از دل روشن، علایق را شود پیوند سست

ماه می سازد کتان را پود و تار از هم جدا

چند باشیم از حجاب عشق و استغنای حسن

در ته یک پیرهن، ما و نگار از هم جدا؟

آشنایی های ظاهر، پرده بیگانگی است

آب و روغن هست در یک جویبار از هم جدا

غافلی از پشت و روی کار صائب، ور نه نیست

چون گل رعنا، خزان و نوبهار از هم جدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا

در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا

از فشردن غوطه در دریای وحدت می زند

گر چه از هم بند بند نیشکر باشد جدا

رشته سازی است کز مضراب دور افتاده است

دردمندان را رگی کز نیشتر باشد جدا

خازن گنج گهر را دور باشی لازم است

نیست ممکن کوه را تیغ از کمر باشد جدا

بی تکلف، مصحف بر طاق نسیان مانده ای است

حسن نو خطی که از صاحب نظر باشد جدا

از دلیل عقل بر من کوه و صحرا تنگ شد

وقت آن سرگشته خوش کز راهبر باشد جدا

چون نگین از نگین دان بر کنار افتاده ای است

از سر زانوی فکر آن را که سر باشد جدا

می کند بی اختیاری عاشقان را کامیاب

نیست ممکن بهله را دست از کسر باشد جدا

از جهان سرد مهر امید خونگرمی خطاست

شیر در یک کاسه اینجا از شکر باشد جدا

از هم آوازان دو بالا می شود گلبانگ عیش

وای بر کبکی که از کوه و کسر باشد جدا

دست کمتر می دهد جمعیت نیکان به هم

نقطه های انتخاب از یکدگر باشد جدا

سلک جمعیت بدان را نیز می پاشد ز هم

نقطه های شک اگر از همدگر باشد جدا

تا نگردد پخته، دل عضوی است از اعضای تن

کی ز برگ خویش در خامی ثمر باشد جدا؟

معنی بیگانه صائب می کند وحشت ز لفظ

از تن خاکی، دل روشن گهر باشد جدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

شد به دشواری دل از لعل لب دلبر جدا

این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا

نقش هستی را به آسانی ز دل نتوان زدود

بی گداز از سکته هیهات است گردد زر جدا

آگه است از حال زخم من جدا از تیغ او

با دهان خشک شد هر کس که از کوثر جدا

کار هر بی ظرف نبود دل ز جان برداشتن

زان لب میگون به تلخی می شود ساغر جدا

گر درآمیزد به گلها بوی آن گل پیرهن

من به چشم بسته می سازم ز یکدیگر جدا

در گذر از قرب شاهان عمر اگر خواهی، که خضر

یافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا

بی سرشک تلخ، افتاد از نظر مژگان مرا

رشته می گردد سبک چون گردد از گوهر جدا

چون نسوزد خواب در چشمم، که شبهای فراق

اخگری در پیرهن دارم ز هر اختر جدا

نیست چون صائب قراری نقش را بر روی آب

چون خیال او نمی گردد ز چشم تر جدا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک رفتار می ماند به جا

نیست غیر از رشته طول امل چون عنکبوت

آنچه از ما بر در و دیوار می ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن خار می ماند به جا

رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است

خارخاری در دل از گلزار می ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست

پیش از این سیلاب کی دیوار می ماند به جا

غافل است آن کز حیات رفته می جوید اثر

نقش پا، کی زان سبک رفتار می ماند به جا

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کز او آثار می ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می ماند به جا

نیست از کردار، ما بی حاصلان را بهره ای

چون قلم از ما همین گفتار می ماند به جا

ظالمان را مهلت از مظلوم چرخ افزون دهد

بیشتر از مور اینجا مار می ماند به جا

سینه ناصاف در میخانه نتوان یافتن

نیست هر جا صیقلی، زنگار می ماند به جا

می کشد حرف از لب ساغر می پرزور عشق

در دل عاشق کجا اسرار می ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می ماند به جا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

نغمه آرام از من دیوانه می سازد جدا

خواب را از دیده این افسانه می سازد جدا

پرده شرم است مانع در میان ماه و دوست

شمع را فانوس از پروانه می سازد جدا

موج از دامان دریا بر ندارد دست خویش

جان عاشق را که از جانانه می سازد جدا؟

هر کجا سنگین دلی در سنگلاخ دهر هست

سنگ از بهر من دیوانه می سازد جدا

بود مسجد هر کف خاکم، ولی عشق این زمان

در بن هر موی من بتخانه می سازد جدا

بر ندارد چشم شوخ او سر از دنبال دل

طفل مشرب را که از دیوانه می سازد جدا؟

سنگ و گوهر هر دو یکسان است در میزان چرخ

آسیا کی دانه را از دانه می سازد جدا

از هواجویی رساند خانه خود را به آب

چون حباب از بحر هر کس خانه می سازد جدا

جذبه توفیق می خواهی،سبک کن خویش را

کهربا کی کاه را از دانه می سازد جدا؟

ز اختلاف جام، غافل از می وحدت شده است

آن که از هم کعبه و بتخانه می سازد جدا

می فتد در رشته جان چاک بی تابی مرا

تار زلفش را چو از هم شانه می سازد جدا

برنمی دارد به لرزیدن ز گوهر دست، آب

رعشه کی دست من از پیمانه می سازد جدا؟

زخم می باید که از هم نگسلد چون موج آب

رزق ما را تیغ، بی دردانه می سازد جدا

کی شود همخانه صائب با من صحرانشین؟

وحشیی کز سایه خود خانه می سازد جدا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122840
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث