به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟

گل به روی آفتاب روح مالیدن چرا

جسم خاکی چیست کز وی دست نتوان برفشاند؟

گرد دست و پای خود چون گربه لیسیدن چرا

خاک صحرای عدم از خون هستی بهترست

بر سر جان اینقدر ای شمع لرزیدن چرا

کور را از رهبر بینا بریدن غافلی است

بی سبب از عیب بین خویش رنجیدن چرا

سرو من، با سایه خود سر گرانی رسم نیست

اینقدر از خاکسار خویش رنجیدن چرا

سنگ را پر می دهد شوق عزیزان وطن

ای کم از سنگ نشان، از جا نجنبیدن چرا

(قدر شعر تر چه می دانند ناقص طینتان؟

آب حیوان بر زمین شوره پاشیدن چرا)

(عمر چون باد بهاری دامن افشان می رود

در میان خار و خس چون گل نخندیدن چرا)

بعد عمری از لب لعل تو بوسی خواسته است

اینقدر از صائب گستاخ، رنجنیدن چرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

چشم حیران ساخت رویش خط مشک اندود را

آه ازین آتش که در زنجیر دارد دود را

غمزه او می کند بیداد در ایام خط

زهر باشد بیشتر زنبور خاک آلود را

خال او در پرده خط همچنان دل می برد

از اثر، شب نیست مانع اختر مسعود را

با کمند زلف پرچین، حسن مغرور ایاز

زود می آرد فرود از سرکشی محمود را

سینه را مجمر کنم تا دل تهی گردد ز آه

نیست بس یک روزن این غمخانه پر دود را

نگسلد در زیر خاک از ماه، فیض آفتاب

نیست ممکن در نور دیدن بساط جود را

چرخ آهن دل ز سوز دردمندان فارغ است

نیست در مجمر سرایت آه و دود عود را

می توانم عاشقان را کرد خونها در جگر

پاک اگر سازی به خاکم تیغ خون آلود را

می کنم صائب به کار چرخ، آهی عاقبت

چند دارم در جگر این تیغ زهرآلود را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

ره مده در خط مشکین، شانه شمشاد را

کس قلم داخل نمی سازد خط استاد را

سرو از فریاد قمری ترک رعنایی نکرد

نیست از حال گرفتاران خبر آزاد را

زینهار ایمن ز نیرنگ خشن پوشان مشو

کز خس و خارست منزل بیشتر صیاد را

روی سخت آسمان را امتحان در کار نیست

چند بر دندان زنی این بیضه فولاد را

عاشقان را شکوه ای از سختی ایام نیست

مهره موم است کوه بیستون فرهاد را

سیل را جوش بهاران می کند مطلق عنان

حسن در ایام خط افزون کند بیداد را

خنده بی درد سازد دردمندان را ملول

سیر گلشن می کند غمگین دل ناشاد را

در گشاد کار خود مشکل گشایان عاجزند

شانه نتواند گشودن طره شمشاد را

از قبول سکه گردد سیم و زر صاحب رواج

از هوا گیرد هنرور سیلی استاد را

سایلان را می کند گستاخ امید جواب

سیل در کهسار از حد می برد فریاد را

از خرابی می شود دل صاحب گنج گهر

نیست معماری به از ویرانی این بنیاد را

خاکیان صائب چه می کردند در این تنگنا؟

گر فضای دل نبودی عالم ایجاد را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

از شکست ماست گردش، چرخ بی بنیاد را

نیست غیر از دانه آب این آسیای باد را

آب شد پیکان او تا از دل گرمم گذشت

می گدازد نامه من خامه فولاد را

طوق قمری سرو بستان را کمند وحدت است

نیست از زنجیر پروا مردم آزاد را

می کند هر کس که بر عمر سبکرو اعتماد

می گذارد بر سر ریگ روان بنیاد را

سخت جانان را نمی گردد ملامت سنگ راه

بیستون سنگ فسان شد تیشه فرهاد را

ناله ام بسیار بی رحمانه بر آهنگ زد

سخت می ترسم به رحم آرد دل صیاد را

قوت دست دعا گردد ز بی برگی زیاد

هست در خشکی گشایش پنجه شمشاد را

حاجت پا سنگ نبود، سنگ چون باشد تمام

بر غم خود چند افزایی غم اولاد را

چشم در صنع الهی باز کن، لب را ببند

بهتر از خواندن بود، دیدن خط استاد را

سخت تر گردد گره هر گاه صائب تر شود

کی گشاید باده گلگون دل ناشاد را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

می گدازد خون گرمم نشتر فصاد را

می کند از آب عریان، دشنه فولاد را

سرو از قمری به سر صد مشت خاکستر فشاند

تا به سنبل راه دادی شانه شمشاد را

این گل روی عرقناکی که من دیدم ازو

دسته گل می کند آیینه فولاد را

چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم

آشیان کردم تصور ،خانه صیاد را

گر چه بی رحم است اما بی بصیرت نیست حسن

نعل گلگون می نماید تیشه فرهاد را

باز صائب عندلیبان را به شور آورده ای

بر هم آوازان خود مپسند این بیداد را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

ره مده در خط مشکین، شانه شمشاد را

نیست حاجت حک و اصلاحی خط استاد را

نیست ممکن یک نظر خود را تواند سیر دید

گر کند آیینه شیرین تیشه فرهاد را

طوق منت، گردن فرمانبران را لایق است

ترک احسان است احسان مردم آزاد را

شاد باشید ای نوآموزان که روی سخت من

توبه داد از سخت رویی سیلی استاد را

زخمیان تیغ او بر یکدگر دارند رشک

گر چه خط یکدست باشد خامه فولاد را

چون گره تر شد، به آسانی گشودن مشکل است

باده هیهات است بگشاید دل ناشاد را

ساعت سنگین نگیرد پیش سیل حادثات

از سبک مغزی چه محکم می کنی بنیاد را؟

پایداری نیست در آب و گل بنیاد ظلم

می کند ویران نسیمی خانه صیاد را

یک ره ای آتش به فریاد سپند من برس

در گره تا چند بندم ناله و فریاد را

امتحان کردن سپهر آهنین دل را بس است

چند بر دندان زنی این بیضه فولاد را

عقل در اصلاح ما بیهوده کوشش می کند

نیست پروای پدر، مجنون مادرزاد را

می کند خاک بیابان عدم را توتیا

هر که صائب دیده باشد عالم ایجاد را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

گریه مستانه می سازم شراب تلخ را

می کنم چون ابر مروارید آب تلخ را

زاهدان طفل مشرب، امت شیرینی اند

می کنم در کار مستان این شراب تلخ را

عشق حیران چه می داند عتاب و لطف چیست؟

می خورد چون آب شیرین ریگ آب تلخ را

باده روشن علاج ظلمت غم می کند

می شکافد تیغ برق از هم سحاب تلخ را

تا کی از بیم اجل عمرم به تلخی بگذرد؟

می کنم شیرین به خود یک چشم خواب تلخ را

تا به تلخی های زهر چشم او خو کرده ام

می شمارم باده شیرین، جواب تلخ را

بس که صائب دیده ام تلخی ازین شکر لبان

می شمارم خنده شیرین، عتاب تلخ را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

غمزه اش افزود در ایام خط بیداد را

زنگ زهر جانستان شد تیغ این جلاد را

حسن بی رحم است، ورنه دود تلخ آه من

آب گرداند به چشم آیینه فولاد را

ساده لوحی بین که می خواهم شکار من شود

حلقه چشمی که در دام آورد صیاد را

آتشین رویی که من در زلف او دل بسته ام

پنجه خورشید سازد شانه شمشاد را

پنجه مژگان گیرایی که من دیدم ازو

زر دست افشار سازد بیضه فولاد را

آتش گل گر به این دستور گردد شعله ور

سرمه سازد در گلوی بلبلان فریاد را

صائب از روی ارادت هر که تن در کار داد

می کند دست نوازش سیلی استاد را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

مد احسان است بسم الله دیوان صبح را

ره به مضمون می توان بردن ز عنوان صبح را

صادقان را بهر روزی زحمتی در کار نیست

کز تنور سرد، گرم آید برون نان صبح را

گر چه در ابر سفید امید باران کمترست

فیض می بارد ز سیما همچو باران صبح را

می زداید گریه از آیینه دل تیرگی

اشک انجم می نماید پاکدامان صبح را

با دل پر خون، دهن از شکوه بستن مشکل است

می کند پاس نفس از سینه چاکان صبح را

چون گرانخوابان غفلت را به دام احیا کند؟

نیست گر شور قیامت در نمکدان صبح را

چون سبک مغزان فریب خنده شادی مخور

کز شفق رنگین به خون شد روی خندان صبح را

قدر تیغ مهر را روشندلان دانند چیست

کرد شادی مرگ، یک زخم نمایان صبح را

داغ عشق از صفحه سیمای عاشق ظاهرست

مهر چون ماند نهان در زیر دامان صبح را؟

از رفوی سینه ما بگذر ای ناصح، که زخم

می شود از بخیه انجم نمایان صبح را

با نگاه دور قانع شو که با این قرب نیست

بهره ای جز آه سرد از مهر تابان صبح را

حسن هم در پرده ناموس می ماند نهان

می کشد خورشید اگر سر در گریبان صبح را

خواب غفلت از سحرخیزی حجاب ما شده است

نیست ورنه کوتهی در مد احسان صبح را

تا نفس را راست می سازد درین ظلمت سرا

مهر بر لب می زند خورشید تابان صبح را

راستی روشنگر دل می شود آخر، که صدق

رو سفید آورد بیرون از شبستان صبح را

راستان را نیست روزی گر ز خون دل، چرا

می شود صائب به خون تر از شفق نان صبح را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

نیست غیر از آه، دلسوزی دل افگار را

شمع بالین از تب گرم است این بیمار را

گوهر از سفتن بود ایمن در آغوش صدف

به ز خاموشی نباشد محرمی اسرار را

گل ز شبنم دیده ور گردد درین بستانسرا

از نظربازان مکن پوشیده آن رخسار را

تندخویی نیکوان را دیده بان عصمت است

زود می چیند تماشایی گل بی خار را

چشم پوشیدن به است از دیدن نادیدنی

زین سبب آیینه گیرد از هوا زنگار را

خارخار حرص، فلس از طینت ماهی نبرد

چون ز جمعیت شود دل جمع، دنیادار را؟

دیده ای کز سرمه عبرت منور گشته است

چشم خواب آلود داند دولت بیدار را

نقطه خاک است سیرو دور گردون را سبب

مرکز ثابت قدم، دایر کند پرگار را

از حریص مال دنیا راستی جستن خطاست

برنیارد گنج پیچ و خم ز طینت مار را

جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزان

در بهار آن کس که می بندد در گلزار را

عاشقان از درد و داغ عشق صائب زنده اند

آب حیوان است آتش مرغ آتشخوار را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:41 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122659
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث