به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صوفیان بردند از ره چشم جادوی ترا

در کمند وحدت آوردند آهوی ترا

آستین افشانی بی جای این تردامنان

کرد محتاج شراری شعله روی ترا

تندباد بی اصول چرخ ارباب سماع

خصم تمکین ساخت نخل قد دلجوی ترا

زود باشد قرب این پشمینه پوشان، همچو خط

در نظرها زشت سازد روی نیکوی ترا

ترسم آخر ذکر خیر اختلاط این گروه

بر زبان ها افکند لعل سخنگوی ترا

شرط دلسوزی است جان من، که صائب گاه گاه

بر فروزد از نصیحت آتش خوی ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟

می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا

غیرتی کن چون گهر جیب صدف را چاک کن

می خوری سیلی درین دریای بی لنگر چرا

خرده جان می جهد از سنگ بیرون چون شرار

می زنی چندین گره بر روی یکدیگر چرا

صیقلی کن سینه خود را به آه آتشین

می کنی دریوزه نور از مه و اختر چرا

پاره کن زنار جوهر از میان خویشتن

خون مردم می خوری ای تیغ بدگوهر چرا

نیست جای پر فشانی چار دیوار قفس

مانده ای در تنگنای طارم اخضر چرا

بر سپند شوخ، مجمر تنگنای دوزخ است

بر نمی آیی چو بوی عود ازین مجمر چرا

می توانی شد چراغ خلوت روحانیان

می کنی ضبط نفس در زیر خاکستر چرا

آفتاب دولت بیدار بر بالین توست

می شوی با خواب ای بی درد همبستر چرا

نیستی صائب حریف تلخی ایام هجر

جان نمی سازی نثار صحبت شکر چرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟

برق عالمسوز در زنجیر خس باشد چرا

باده پر زور، کار سنگ با مینا کند

مست را اندیشه از بند عسس باشد چرا

تا هوا ابر و چمن پر گل بود، از زهد خشک

آدمی در چار دیوار قفس باشد چرا

دامن غواص پر گوهر شد از پاس نفس

اینقدر غافل کس از پاس نفس باشد چرا

تا به خاموشی توان سنگ نشان گشتن، کسی

در قطار هرزه نالان چون جرس باشد چرا

تا کسی دریا تواند گشتن از ترک هوا

چون حباب پوچ در بند نفس باشد چرا

آن که کوه قاف چون عنقا بود یک لقمه اش

بر سر خوان ها طفیلی چون مگس باشد چرا

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم

تا نفس باشد، کسی بی همنفس باشد چرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

جنت در بسته سازد مهر خاموشی ترا

چهره زرین می کند چون به، نمدپوشی ترا

حلقه ذکر خدا گردد لب خاموش تو

گر شود توفیق از مردم فراموشی ترا

خانه داری، در گذار سیل لنگر کردن است

می شود حصن سلامت، خانه بر دوشی ترا

هوشمندی می برد بیرون ترا از آب و گل

می نماید صورت دیوار، بیهوشی ترا

گوش اگر داری درین بستانسرا هر غنچه ای

می کند با صد زبان تلقین خاموشی ترا

غافلی چون رشته کز سیمین بران روزگار

رنج باریک است حاصل از هم آغوشی ترا

خنده چون مینای می کم کن که چون خالی شدی

می گذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا

آنچنان کز خار آتش را فزاید سرکشی

بیش شد رعنایی نفس از خشن پوشی ترا

هوشیاری زنگ غفلت می برد صائب ز دل

دل سیه چون لاله می گردد ز می نوشی ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

 

در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟

می کنی در راه بت صید حرم قربان چرا؟

چیست اسباب جهان تا دل به آن بندد کسی؟

می کنی زنار را شیرازه قرآن چرا

در بیابان عدم بی توشه رفتن مشکل است

نیستی در فکر تخم افشانی ای دهقان چرا

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه نیمشب

مانده ای در عقده دل اینقدر حیران چرا

دین به دنیای دنی دادن نه کار عاقل است

می دهی یوسف به سیم قلب ای نادان چرا

هیچ میزانی درین بازار چون انصاف نیست

گوهر خود را نمی سنجی به این میزان چرا

از بصیرت نیست گوهر را بدل کردن به خاک

آبروی خویش می ریزی برای نان چرا

خنده کردن رخنه در قصر حیات افکندن است

می شوی از هر نسیمی همچو گل خندان چرا

آدمی را اژدهایی نیست چون طول امل

بی محابا می روی در کام این ثعبان چرا

نان جو خور، در بهشت سیر چشمی سیر کن

می خوری خون از برای نعمت الوان چرا

درد می گردد دوا چون کامرانی می کند

می کشی ناز طبیب و منت درمان چرا

زود در گل می نشیند کشتی سنگین رکاب

چارپهلو می کنی تن را، ز آب و نان چرا

می کشند آبای علوی انتظار مقدمت

مانده ای دربند این گهواره چون طفلان چرا

چشم اقبال سکندر تشنه دیدار توست

در سیاهی مانده ای، ای چشمه حیوان چرا

چشم بر راه تو دارد تاج زرین شهان

بر صدف چسبیده ای، ای گوهر رخشان چرا

کعبه در دامان شبگیر بلند افتاده است

پای خود پیچیده ای چون کوه در دامان چرا

بهر یک دم زندگانی، چون حباب شوخ چشم

می کنی پهلو تهی از بحر بی پایان چرا

ترک حیوانی، به حیوانات جان بخشیدن است

خویش را محروم می داری ازین احسان چرا

ساحل بحر تمنا نیست جز کام نهنگ

می روی صائب درین دریای بی پایان چرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا

چون زنم گستاخ دست عجز در دامن ترا؟

پرتو خورشید را آیینه رسوا می کند

چون نهان از دیده ها سازد دل روشن ترا؟

بس که سیراب است دامانت ز خون عاشقان

جوی خون گردد، زنم گر دست در دامن ترا

آه مظلومان چه سازد با تو ای بیدادگر؟

کز دل سخت است در زیر قبا جوشن ترا

بس که شد محو تن سیمینت ای یوسف لقا

برنیاید از گریبان بوی پیراهن ترا

برنمی آید کسی با دورباش ناز تو

پرتو خورشید برمی گردد از روزن ترا

بر فقیران بسته ای راه سؤال از سرکشی

بسته برگردد دهان مور از خرمن ترا

زلف را دست نگارین می کند بوسیدنش

بس که خون بی گناهان است بر گردن ترا

برق عالمسوز را تسخیر کردن مشکل است

چون شود صائب به افسون مانع از رفتن ترا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟

راه دوری پیش داری، رو به پس کردن چرا

شکر دولت سایه بر بی سایگان افکندن است

این همای خوش نشین را در قفس کردن چرا

در خراب آباد دنیای دنی چون عنکبوت

تار و پود زندگی دام مگس کردن چرا

در ره دوری که می باید نفس در یوزه کرد

عمر صرف پوچ گویی چون جرس کرد چرا

جستجوی گوهری کز دست بیرون می رود

همچو غواصان به جان بی نفس کردن چرا

پاس شان خویش بر اهل بصیرت لازم است

چشمه سار شهد را دام مگس کردن چرا

می شود فریادرس فریاد چون گردد تمام

بخل در فریاد با فریادرس کردن چرا

می توان تا مد آهی از پشیمانی کشید

لوح دل را تخته مشق هوس کردن چرا

جوش گل هر غنچه را منقار بلبل می کند

در بهار زندگی از ناله بس کردن چرا

همچو طفل خام در بستانسرای روزگار

کام تلخ از میوه های نیمرس کردن چرا

وحشت آباد جهان را منزلی در کار نیست

آشیان آماده در کنج قفس کردن چرا

هر که پاک است از گناه، آسوده است از گیر و دار

گر نه ای خائن، مدارا با عسس کردن چرا

زندگانی با خسیسان می کند دل را سیاه

آب حیوان را سبیل خار وخس کردن چرا

ترکش پر تیر از رنگین لباسی شد هدف

همچو طفلان جامه رنگین هوس کردن چرا

در ره دوری که برق و باد را سوزد نفس

خواب آسایش به امید جرس کردن چرا

در تجلی زار چون آیینه کوتاه بین

اقتباس روشنایی از قبس کردن چرا

نفس بد کردار صائب قابل تعلیم نیست

این سگ دیوانه را چندین مرس کردن چرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

غیر حق را می دهی ره در حریم دل چرا؟

می کشی بر صفحه هستی خط باطل چرا

از رباط تن چو بگذشتی دگر معموره نیست

زاد راهی بر نمی داری ازین منزل چرا

هست چون جان، چار دیوار عناصر گو مباش

می خوری ای لیلی عالم غم محمل چرا

کار با تیغ اجل در زندگانی قطع کن

کارها را می کنی بر خویشتن مشکل چرا

دم چو آگاهی ندارد، تیغ زهرآلوده ای است

می زنی بر تیغ خود را هر دم ای غافل چرا

دیده صحرائیان از انتظارت شد سفید

اینقدر در حی توقف کردن ای محمل چرا

ز اشتیاقت بحر از طوفان گریبان می درد

پا فشردن اینقدر ای سیل در منزل چرا

دیده قربانیان پوشش نمی گیرد به خود

چشم حیران مرا می بندی ای قاتل چرا

صحبت حال است اینجا گفتگو را بار نیست

وقت ما را می کنی شوریده ای عاقل چرا

شد ز وصل غنچه خوشبو جامه باد سحر

در نیامیزی درین گلشن به اهل دل چرا

می تواند کشت ما را قطره ای سیراب کرد

اینقدر استادگی ای ابر دریا دل چرا

خاک صحرای عدم از خون هستی بهتر است

بر سر جان اینقدر می لرزی ای بسمل چرا

چون شدی تسلیم، هر کام نهنگی ساحل است

اینقدر آویختن در دامن ساحل چرا

نوری از پیشانی صاحبدلان دریوزه کن

شمع خود را می بری دلمرده زین محفل چرا

شبنم از نظاره خورشید بر معراج رفت

چشم می پوشی ز روی مرشد کامل چرا

ای که روی عالمی را جانب خود کرده ای

رو نمی آری به روی صائب بیدل چرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟

شعله جواله در قید لگن باشد چرا

لفظ می سازد جهان بر معنی روشن سیاه

یوسف سیمین بدن در پیرهن باشد چرا

تا تواند ترک تن کرد آدمی با این شعور

زنده چون کرم بریشم در کفن باشد چرا

می تواند تا شدن فرمانروا جان عزیز

همچو ماه مصر در چاه وطن باشد چرا

می توان از سوختن گردید واصل تا به شمع

آدمی پروانه هر انجمن باشد چرا

تا دل پرخون تواند شد ز غربت نامدار

چون عقیق از ساده لوحی در یمن باشد چرا

می تواند تا معطر ساخت مغز عالمی

مشک در ناف غزالان ختن باشد چرا

دل به همت میتواند چون برون آمد ز پوست

همچو خون مرده در زندان تن باشد چرا

پیر کنعان با دلیلی همچو بوی پیرهن

معتکف در گوشه بیت الحزن باشد چرا

تا تواند آدمی هموار کردن خویش را

در شکست بیستون چون کوهکن باشد چرا

بگسل از طول امل سر رشته پیوند دل

گردن آزاده در قید رسن باشد چرا

دختر رز کیست تا سازد ترا بی اختیار؟

همت مردانه در فرمان زن باشد چرا

شد به لب وا کردنی گنجینه گوهر صدف

در تلاش رزق، آدم بی دهن باشد چرا

سر نمی پیچد به ترک سر ز تیغ آبدار

این قدر کس چون قلم عاشق سخن باشد چرا

چون ز شبنم گوش گل صائب ز سیماب است پر

بلبل خوش نغمه ما در چمن باشد چرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا

گل یکی از سینه چاکان است دستار ترا

می کند شبنم گرانی بر عذار نازکت

ابر می بوسد زمین از دور گلزار ترا

خشک می آید به چشمش جلوه آب حیات

هر که در مستی تماشا کرده رفتار ترا

سبز می گردد ز حیرت حرف در منقارشان

طوطیان آیینه گر سازند رخسار ترا

از تماشای تو خورشیدست یک چشم پر آب

چون تواند سیر دیدن دیده دیدار ترا؟

بس که می چسبد به هم کام و لب از شیرینی اش

نقل نتوان کرد گفتار شکربار ترا

تا چه در پیراهن گلهای بی خارش بود

ناز مژگان است در سر، خار دیوار ترا

ساده می سازد ز جوهر، روشنی آیینه را

نیست پروای خط شبرنگ، رخسار ترا

دست گلچین را ز حیرت پای خواب آلود ساخت

احتیاج دور باشی نیست گلزار ترا

آب می گردید در چشم ترازو گوهرش

یوسف مصری اگر می دید بازار ترا

اهل دین را می برد از راه، زلف کافرت

در بغل چون رشته گیرد سبحه زنار ترا

کردم از دین و دل و هوش و خرد قطع نظر

من همان روزی که دیدم چشم عیار ترا

مرگ نتواند عنان بی قراران را گرفت

نیست زیر خاک آسایش طلبکار ترا

قابل قسمت شمارد نقطه موهوم را

هر که بیند در سخن لعل گهربار ترا

گردی از دور از نمکدان قیامت دیده است

هر که صائب از تو نشنیده است گفتار ترا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122658
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث