به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیست از روی زمین سیری دل خود کام را

حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را

داغ دارد میکشان را تشنه چشمی های من

می کنم خالی ز می در دست ساقی جام را

روزگار عیش را دود سپندی لازم است

شد شب آدینه نیل چشم زخم ایام را

دل به کوشش آرزو را پخته نتوانست کرد

در بغل نتوان رساندن میوه های خام را

هر که را از درد و صاف می نظر بر نشأه است

باده یک جام داند بوسه و دشنام را

جسم رنگ جان گرفت از بی قراری های دل

می برد چون سایه با خود صید وحشی دام را

در دل خود کعبه مقصود را هر کس که یافت

بستن زنار داند بستن احرام را

بوسه را در نامه می پیچد برای دیگران

آن که می دارد دریغ از عاشقان پیغام را

دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پاره ای است

رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را

نیست صائب شنبه و آدینه در کوی مغان

می کند یکرنگ، مشرب سر به سر ایام را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

دامن دریای خونخوارست بالین سیل را

در کنار بحر باشد خواب سنگین سیل را

بی قرار عشق را جز در وصال آرام نیست

می کند آمیزش دریا به تمکین سیل را

راهرو را بال پروازست سختی های دهر

کوهساران می شود سنگ فسان این سیل را

عشق می داند چه باید کرد با آسودگان

نیست حاجت در خرابی ها به تلقین سیل را

نعمت الوان نگردد سد راه زندگی

کی حنای پا شود این خاک رنگین سیل را

مشت خاکی کز عمارت تنگ گردد مشربش

جادهد بر سینه خود همچو شاهین سیل را

شوق را افسرده سازد صحبت افسردگان

می کند این خاک های مرده سنگین سیل را

عمر مستعجل ز عاجز نالی ما فارغ است

خار نتواند گرفتن دامن این سیل را

می رساند شوق در دل سالکان را باغ ها

در گریبان از کف خویش است نسرین سیل را

بردباری و تواضع عمر می سازد دراز

هر پلی دارد به یاد خویش چندین سیل را

ملک ویران مرا برگ و نوای شکرنیست

ورنه هست از هر حبابی چشم تحسین سیل را

گریه بی طاقتان آخر به جایی می رسد

می دهد صائب وصال بحر تسکین سیل را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را

بس بود پیمانه من تا قیامت خلق را

کلک گوهربار من داد سخاوت می دهد

باش گو در آستین دست سخاوت خلق را

می کند ایجاد، گفتار بلند اقبال من

گر نباشد رحم و انصاف و مروت خلق را

گر حریف چرخ کم فرصت نگردم، می کنم

مهربان از راه گفت و گو به فرصت خلق را

چون زمین هر چند زیردست و پا افتاده ام

آسمانم از بلندی های فطرت خلق را

سوختم چون شمع تا روشن شد از من عالمی

سرمه من کرد از اهل بصیرت خلق را

هزل و هجو و پوچ نتوان یافت در دیوان من

می رساند فال نیک من به دولت خلق را

چون هما با هر که پیوستم سعادتمند شد

سایه من کرد از اهل سعادت خلق را

عشق را آتش فروزم، حسن را روشنگرم

می نمایم گرم در مهر و محبت خلق را

مستی آرد باده های تلخ و کلک من کند

هوشیار از باده تلخ نصیحت خلق را

حرف حق از دشمنان خود نمی دارم دریغ

می کنم واقف ز اسرار حقیقت خلق را

همچو صیقل صائب از دیوان من هر مصرعی

پاک سازد سینه از زنگ قساوت خلق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را

هست محراب دعا از رخنه دل عشق را

می چو خون گرم جوشد از ته دل عشق را

مطرب از خانه است چون مرغان بسمل عشق را

موج سازد خوش عنان دریای لنگردار را

از دویدن کی شود مانع سلاسل عشق را

حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست

دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را

می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد

نیست در خاطر غبار از عالم گل عشق را

حسن و عشق صافدل آیینه یکدیگرند

می کند یکرنگی معشوق، یکدل عشق را

برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشید

کی شکار خود کند دنیای باطل عشق را

پشت کردن بر دو عالم، رو به حق آوردن است

می برد این نعل وارون تا به منزل عشق را

گردش پرگار را در نقطه بیند خرده بین

در دل هر دانه خرمنهاست حاصل عشق را

می برد در سنگ، لعل از پرتو خورشید فیض

چشم بستن، از تماشا نیست حایل عشق را

از دل عاشق به منزل برنیاید خارخار

می شود سنگ فسان، چون موج، ساحل عشق را

وصل آب زندگانی در سیاهی بسته است

دامن شبهاست دامان وسایل عشق را

نیست پروای تماشا عاشقان را، ورنه هست

باغ های دلگشا در غنچه دل عشق را

عشق چون دریا به تلخی بود در عالم مثل

شکرستان ساخت آن شیرین شمایل عشق را

گر چه غیر از دل ندارد منزلی این راه دور

گر به ظاهر پای رفتارست در گل عشق را

ساده رویان چون زمین شور خصم دانه اند

جز غبار خط زمینی نیست قابل عشق را

دیدن عاشق دلی از سنگ خواهد سخت تر

هست از هر زخم، شمشیری حمایل عشق را

عشق رسوا آب سازد حسن شرم آلود را

چند چون پروانه سازی شمع محفل عشق را

موج را دست از عنان برداشت دریا و همان

حسن دوراندیش دارد در سلاسل عشق را

خودفروشان دیگر و آزادمردان دیگرند

نیست چشم خونبها از تیغ قاتل عشق را

جذبه دریا ندارد سیل را دست از عنان

اختیاری نیست در قطع مراحل عشق را

نعمت روی زمین ارزانی تن پروران

می کند سیر از دو عالم، خوردن دل عشق را

می کند زنجیر، فیل مست را دیوانه تر

می شود شور جنون بیش از سلاسل عشق را

دام راه خضر نتواند شدن موج سراب

دامن افشاندن ز دنیا نیست مشکل عشق را

پیش ازین عشق و جنون بازیچه اطفال بود

عشق بازی های صائب کرد کامل عشق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

مرکز خاک است گردون آسمان عشق را

لامکان یک پله باشد آستان عشق را

تا چه آید، روشن است، از دست این یک قبضه خاک

چرخ نتوانست زه کردن کمان عشق را

گفتگوی عاشقی لاحول بی دردان بود

عقل نتواند شنیدن داستان عشق را

پیش ازین اینجا نمک را قیمت الماس بود

شور من کان ملاحت ساخت خوان عشق را

روز و شب ظاهر به داغ کهنه و نو می شود

نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را

گرم رفتاری چراغ پیش پای ما بس است

مشعل دیگر چه حاجت کاروان عشق را

آسمان را رعشه هیبت به خاک انداخته است

کیست تا بر سر کشد رطل گران عشق را

خاک را چون باد نعل جستجو در آتش است

نیست آسایش زمین و آسمان عشق را

شکرلله صائب از اقبال همت، عاقبت

مهربان خویش کردم قهرمان عشق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

از سیه بختی نگردد دیده گریان برق را

می شود ز ابر سیه آیینه رخشان برق را

پرده ناموس نتواند حجاب عشق شد

ابر چون پنهان کند در زیر دامان برق را؟

چرب نرمی می کند خصم سبکسر را دلیر

می شود سنگ فسان ابر بهاران برق را

عاشقان را کثرت اغیار سد راه نیست

جوش خار و خس نسازد تنگ میدان برق را

می تواند سوز دل را گریه هم تخفیف داد

آب بر آتش زند گر ابر و باران برق را

خار و خس را موی آتش دیده کردن سهل نیست

پیچ و خم باشد به جا در رشته جان برق را

نیست از بخت سیه دل های روشن را ملال

هست در ابر ترشرو چهره خندان برق را

می کند گل، حسن شوخ از پرده شرم و حیا

تیغ بازیهاست در ابر بهاران برق را

ای که پرسی چیست حال دل ترا در چنگ عشق

گوی مومین چون بود در پیش چوگان برق را؟

حسن را پروای عاجز نالی عشاق نیست

دل نمی سوزد به فریاد نیستان برق را

می نماید خویش را از زیر چادر حسن شوخ

ابر نتواند شدن مانع ز جولان برق را

برگرفت از لب مرا مهر خموشی راز عشق

ابر صائب چون تواند کرد پنهان برق را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

ساقی محجوب می باید شراب عشق را

آتش هموار می باید کباب عشق را

در حریم ما ندارد شمع بی فانوس راه

شاهد بی پرده می سوزد حجاب عشق را

تیشه ای در کار هستی می کنم چون کوهکن

چند دارم در پس کوه آفتاب عشق را

عالمی را آه دردآلود من دیوانه کرد

هیچ کافر نشنود بوی کباب عشق را!

از کمند رشته عمر ابد سر می کشید

خضر اگر می یافت ذوق پیچ و تاب عشق را

هر که را در مغز پیچیده است بوی عقل خام

می شناسد اندکی قدر گلاب عشق را

هر کسی را هست صائب قبله گاهی در جهان

برگزیدم از دو عالم من جناب عشق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

آه باشد به ز زلف عنبرین عشاق را

اشک باشد بهتر از در ثمین عشاق را

آب حیوان است خوی آتشین عشاق را

آیه رحمت بود چین جبین عشاق را

می کند ز آتش سمندر سیر گلزار خلیل

درد و داغ عشق باشد دلنشین عشاق را

آنچنان کز چشمه سنبل شسته رو آید برون

پاک سازد دیده های پاک بین عشاق را

از تهی چشمی بود عرض گهر دادن به خلق

ور نه دریاها بود در آستین عشاق را

غافلان گر در بقای نام کوشش می کنند

ساده از نام و نشان باشد نگین عشاق را

کوته اندیشان قیامت را اگر دانند دور

نقد باشد پیش چشم دوربین عشاق را

گر چه از نقش قدم در ظاهرند افتاده تر

توسن افلاک باشد زیر زین عشاق را

آسان سیران نمی بینند صائب زیر پا

نیست پروای غم روی زمین عشاق را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

کی نیام پوچ می سازد به تمکین تیغ را؟

آستین زندان بود چون دست گلچین تیغ را

سیل بی زنهار را هر موج بال دیگرست

کثرت جوهر نمی سازد به تمکین تیغ را

غمزه اش از کشتن عشاق شد در خون دلیر

تشنه خون می کند جان های شیرین تیغ را

می کند آهن دلی، کار فسان با کج نهاد

نیست در خون ریختن حاجت به تلقین تیغ را

نیست پروا برق را از تلخرویی های ابر

چون سپر مانع شود ز ابروی پرچین تیغ را؟

دست گلچین شد دراز از چهره خندان گل

کرد زخم خنده روی من شلایین تیغ را

کرد عشق آهنین بازو ز مومش نرمتر

آن که کرد از سخت جانی اره چندین تیغ را

می رساند محضر بی رحمی خود را به مهر

نیست از راه ترحم اشک خونین تیغ را

می برد دل از نگاه زیر چشمی بیش، حسن

جوهر دیگر بود زیر سپر این تیغ را

خواب آسایش به گرد دیده جوهر نگشت

خون گرم من نشد تا شمع بالین تیغ را

چشم رحم از قاتلی دارم که از بهر شگون

اول از صید حرم کرده است رنگین تیغ را

شد ز آه بی شمار من فلک بی دست و پا

چون برآید یک سپر از عهده چندین تیغ را؟

گر من از شکر شهادت لب ز حیرت بسته ام

می کند صائب دهان زخم، تحسین تیغ را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:58 PM

غوطه دادم در دل الماس داغ خویش را

روشن از آب گهر کردم چراغ خویش را

شد چو داغ لاله خاکستر نفس در سینه ام

تا ز خون چون لاله پر کردم ایاغ خویش را

چون شوم با خار و خس محشور در یک پیرهن؟

من که می دزدم ز بوی گل دماغ خویش را

بی خودی را گردش چشم تو عالمگیر ساخت

از که گیرم، حیرتی دارم، سراغ خویش را

می شود شور قیامت مرهم کافوریم

من که پروردم به چشم شور، داغ خویش را

عشرت ده روزه گل قابل تقسیم نیست

وقف بلبل می کنم دربسته، باغ خویش را

بیش ازین صائب نمی آید ز من اخفای عشق

چند دارم در ته دامن چراغ خویش را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 2:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5122653
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث