به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا

جوهر دیگر بود در گوهرافشانی مرا

چون نباشم یک سر و گردن بلند از آفتاب؟

می کند زخم تو بر گردن گریبانی مرا

گر نمی شد دانه خال تو خضر راه کفر

سبحه می انداخت در دام مسلمانی مرا

در قیامت هم نخواهم از عتابش شکوه کرد

زین زبان بندی که کرد آن چین پیشانی مرا

عشق تا دست نوازش بر سر دوشم کشید

عمر چون کاکل به سر شد در پریشانی مرا

از هوا گیرد خطر را کشتی من چون حباب

هر نسیمی می تواند کرد طوفانی مرا

ظاهرم گو جلوه گاه صورت دیبا مباش

بس بود آیینه سان تشریف عریانی مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

جلوه برقی است در میخانه هشیاری مرا

از پی تغییر بالین است بیداری مرا

چون فلاخن کز وصال سنگ دست افشان شود

می دهد رطل گران از غم سبکباری مرا

تا نیابم در سخن میدان، نمی آیم به حرف

همچو طوطی لوح تعلیم است همواری مرا

نیست چون ریگ روانم در سفر واماندگی

راحت منزل بود از نرم رفتاری مرا

بس که چون آیینه دیدم از جهان نادیدنی

نیست بر خاطر غبار از چرخ زنگاری مرا

مرد بی برگ و نوا را کاروان در کار نیست

می کند چون تیغ، عریانی سپر داری مرا

گوسفندی از دهان گرگ می آرد برون

هر که چون یوسف کند ز اخوان خریداری مرا

بس که می سوزد دلش بر بی قراری های من

شمع بالین می شود انگشت زنهاری مرا

نیست غم از تیر باران جوشن داود را

می کند عشق از غم عالم نگهداری مرا

نسبت من با گنه، آیینه و خاکسترست

روسفیدی هاست حاصل از سیه کاری مرا

نیست صائب چاه و زندان بر دل من ناگوار

همچو یوسف می فزاید عزت از خواری مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

کو می گرمی که در جوش آورد خون مرا؟

چون شفق سازد فلک پرواز گلگون مرا

از محک افزون شود قدر زر کامل عیار

سرکشی از سنگ طفلان نیست مجنون مرا

پخته شد از گوشه عزلت شراب نارسم

خم برون آورد از خامی فلاطون مرا

معنی نازک نباشد ایمن از عین الکمال

نیل چشم زخم باشد لفظ، مضمون مرا

بی گناهی می کشد از قاتل خود انتقام

چون حنا پامال نتوان ساختن خون مرا

سخت تر گردد گره هرگاه صائب تر شود

نیست ممکن می گشاید جان محزون مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:53 PM

می کشد خاطر به جا و منزل دیگر مرا

چرخ گویا ساخت از آب و گل دیگر مرا

عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگار

می کند ساز از برای محفل دیگر مرا

گر چه در ظاهر چو مجنون رو به حی آورده ام

نیست غیر از پرده دل محمل دیگر مرا

سوخت تخم من ز برق عشق و دهقان هر نفس

می فشاند در زمین قابل دیگر مرا

چون گهر چندان که اندازم درین دریا نظر

نیست جز گرد یتیمی ساحل دیگر مرا

چشم من سیر از جهان و هر دم از بهر طمع

کاسه دریوزه سازد سایل دیگر مرا

هر کجا چون سایه رو آرم ز آباد و خراب

نیست جز افتادگی سر منزل دیگر مرا

گر چه دل خون شد ز درد عشق صائب کاشکی

در بساط سینه بودی صد دل دیگر مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:43 PM

خواب غفلت گر به این عنوان شود سنگین مرا

بالش پر می شود سنگی که شد بالین مرا

آهم از دل تا به لب جولان کند در لاله زار

در گلو از بس گره شد گریه خونین مرا

بس که ترسیده است از خواب پریشان چشم من

می گزد چون مار و عقرب بستر و بالین مرا

از گرانی سنگلاخ آرد برون سیلاب را

کی شود سنگ ملامت لنگر تمکین مرا؟

در چمن چون از خمار باده گردم بی قرار

تاک از دست نوازش می دهد تسکین مرا

من که چون خورشید از خوانش به قرصی قانعم

می کشد گردون چرا در خاک و خون چندین مرا؟

نیست از غفلت، نپردازم اگر دل را ز زنگ

ترسم این آیینه روشن، کند خودبین مرا

ز آب تلخ و شور، روی خود نگرداندم ترش

تا چو گوهر استخوان در بحر شد شیرین مرا

درک فکر نازک من شاهد فهمیدگی است

می کند تحسین خود، هر کس کند تحسین مرا

در مذاق من به است از خنده دندان نما

اره گر بر سر گذارد جبهه پرچین مرا

مستمع را می برد صائب کلام من ز هوش

کیست تا آید برون از عهده تحسین مرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:20 PM

شیشه ای، می بود اگر چون شمع بر بالین مرا

از خمار می نمی شد دل سیه چندین مرا

داغ دارد شعله سرگرمیم خورشید را

پخته گردد، خشت خامی گر شود بالین مرا

می کشد دست نوازش بر سر دریا ز موج

آن که بر دل می نهد دست از پی تسکین مرا

جوش دریا بی نیاز از آتش همسایه است

ساده لوح آن کس که بی تابی کند تلقین مرا

سرمه می کردم ز برق تیشه سنگ خاره را

گوشه چشمی اگر می بود از شیرین مرا

تا عنان نفس سرکش را به دست آورده ام

توسن افلاک چون عیسی است زیر زین مرا

استخوان در پیکر من توتیا خواهد شدن

خواب غفلت گر به این عنوان شود سنگین مرا

کوهسارم، صرفه نتوان برد در افغان ز من

می کند تمکین خود، هر کس کند تمکین مرا

چون نباشد بلبل من چار موسم نغمه سنج؟

نیست کم از شاخ گل هر مصرع رنگین مرا

کرد از فکر معاش آسوده ام فکر معاد

شد دوای صد هزاران درد، درد دین مرا

از هوسناکان دنیا گر گریزم دور نیست

می فزاید خارخار از صحبت گرگین مرا

صائب از ناز و عتاب او ندارم شکوه ای

مد احسانی است از ابروی او هر چین مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:20 PM

طاق کرد از هر دو عالم طاق آن ابرو مرا

ساخت وحشی از جهان آن نرگس جادو مرا

چون دهانش زود بی نام و نشان خواهم شدن

گر چنین پیچد به هم فکر میان او مرا

از سیاهی تازه گردد داغ آب زندگی

شد خمار چشم لیلی بیش از آهو مرا

نیست ممکن چون صدف لب پیش نیسان واکنم

گر دهد گوهر به دامن جای آب رو مرا

سخت می ترسم نپیوندد به دریای بقا

آب باریکی که هست از زندگی در جو مرا

فکر رنگین با دماغ من کند کار شراب

نیست از رطل گران کم کاسه زانو مرا

آن زمان گوی سعادت بود در چوگان من

کز ترنج غبغب او بود دستنبو مرا

می توانستم به بستر کرد پهلو آشنا

جای دل، پیکان اگر می بود در پهلو مرا

می پرستی فارغ از همصحبتانم کرده است

ساغر می همدم و میناست همزانو مرا

چون شرار از سنگ دارم خانه هر جا می روم

می رسد سنگ ملامت بس که از هر سو مرا

همت من دست اگر از آستین بیرون کند

آسمان باشد کمان حلقه بر بازو مرا

وحشت من رام گردیدن نمی داند که چیست

خانه صیاد باشد سایه چون آهو مرا

خورده ام خون، کرده ام تا مشک خون خویش را

در گره چون نافه هیهات است ماند بو مرا

از شکر خند سلیمان ساخت رزق مور من

چون زبان آید برون از شکر گفت و گو مرا؟

از زبان شکر، نعمت را تلافی می کنم

آب، چون شمشیر، جوهر می شود در جو مرا

بود آن سرو روان در حلقه آغوش من

ناله قمری به دور انداخت از کوکو مرا

داشتم امید آزادی، ندانستم که خط

بر سر آتش گذارد نعل جست و جو مرا

صائب از آب مروت دیده گردون تهی است

چون نباشد سبزه امید بی نیرو مرا؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:20 PM

نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مرا

کز دل سخت است در زیر قبا جوشن مرا

هر چه را خورشید سوزد، برنیاید دود ازو

نه ز بی دردی بود از آه لب بستن مرا

با دل روشن، ز نور عاریت مستغنیم

گل فتد از مهر و مه در دیده روزن مرا

داشتم چندین گل بی خار چشم از سادگی

زخم خاری هم نشد روزی ازین گلشن مرا

در کمین دارد پریشان خاطری جمعیتم

پر برون آرد چو موران، دانه در خرمن مرا

با تهیدستی درین دریای گوهر چون صدف

صد یتیم از اشک افتاده است در دامن مرا

از هوای تر شود آیینه ام تاریک تر

هیچ باغ دلگشایی نیست چون گلخن مرا

از نسیم شکر، ناف آهوی مشکین کنم

از دهان شیر سازد چرخ اگر مسکن مرا

از نفس هر چند چون عیسی روان بخشم به خلق

آب می باید گرفت از چشمه سوزن مرا

از زبان آتشینم گر چه محفل روشن است

نیست چون شمع از تهیدستی دو پیراهن مرا

گر چه دارم تازه، روی باغ را در بر گریز

نیست چون سرو از تهیدستی دو پیراهن مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:20 PM

نان به خون دل شد از تیغ زبان رنگین مرا

ترزبانی در گلو شد گریه خونین مرا

داغ دارد شعله سرگرمیم خورشید را

می شود روشن چراغ کشته بر بالین مرا

شد دو بالا حرص دنیای من از قد دوتا

در فلاخن گشت این خواب سبک، سنگین مرا

دشمن خونخوار از تیغ زبانم ایمن است

چون گل بی خار، منتهاست بر گلچین مرا

حسن بی اندازه را حیرت سزاوارست و بس

بس بود فهمیدگی از مستمع، تحسین مرا

چون سپر تا چند در میدان جانبازان عشق

طعمه شمشیر سازد جبهه پرچین مرا

این سر پر شور کز قسمت نصیب من شده است

زود خواهد کرد با منصور، هم بالین مرا

شورش مجنون من از کوه غم ساکن نشد

کی تواند داد سنگ کودکان تسکین مرا؟

داغ نومیدی مرا از لاله زاران خوشترست

چشم بر روزن بود از خانه رنگین مرا

زهره می بازد عقاب از خنده مستانه ام

من نه آن کبکم که صید خود کند شاهین مرا

رزق دندان ملامت می شود صائب لبش

همچو خون مرده هر کس می کند تلقین مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:20 PM

در بهشت افکند آن رخسار گندم گون مرا

شست یاد کوثر از دل آن لب میگون مرا

از تماشای رخش چون چشم بردارم، که هست

چهره گلرنگ او گیرنده تر از خون مرا

خط آزادی طمع زان روی نوخط داشتم

سرخط مشق جنون شد آن خط شبگون مرا

خشک می آید به چشم سرو چون سوهان روح

ریشه در دل کرد تا آن قامت موزون مرا

یک سیه خانه است چشم لیلی از صحرای او

سر به صحرا داده است آن کس که چون مجنون مرا

شیشه گو گردنکشی کن، جام گو ناساز باش

کز خمار آورد بیرون آن لب میگون مرا

گرد کلفت گر به خاطر این چنین زور آورد

می دهد در خاک آخر غوطه چون قارون مرا

از جهان آب و گل عمری است بیرون رفته ام

خم نمی سازد حصاری همچو افلاطون مرا

تنگنای شهر نتواند مرا دلتنگ داشت

وسعت مشرب بود پیشانی هامون مرا

نیست احسان، بنده کردن مردم آزاده را

بخل منعم می کند بیش از کرم ممنون مرا

سرمه دان دریاکشان را برنیارد از خمار

شد خمار لیلی از چشم غزال افزون مرا

صید وحشت دیده ام صائب به تنهایی خوشم

می توان کردن به رو گرداندنی ممنون مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:20 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121754
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث