به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دردمندی سر به گردون می رساند آه را

می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را

قطع صحرای عدم را عمر جاویدان کم است

من به جان بی نفس چون طی کنم این راه را؟

در به روی طالب حق می شود از ذکر باز

نیست جز این حلقه دیگر حلقه آن درگاه را

باعث افزایش روشن ضمیران کاهش است

کز شکست خویش باشد مومیایی ماه را

می شود چشم من حیران هم از دیدار سیر

از تهی چشمی اگر یوسف برآرد چاه را

پیش ازین صائب دلم در قید حب جاه بود

ریشه کن کرد از دل من عشق، حب جاه را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را

فرش کردم در ره می دامن سجاده را

چون سبو تا هست نم از زندگی در پیکرت

دستگیری کن می آشامان عاشق باده را

این سخن را سرو می گوید به آواز بلند

جامه از پیکر بروید مردم آزاده را

روز و شب از صافی خاطر کدورت می کشم

ما چه می کردیم چون آیینه لوح ساده را؟

نقطه قاف قناعت دانه من گشته است

بال عنقا بادزن زیبد من افتاده را

زهد و مستی را به هم پیوند جانی داده ام

بسته ام بر دامن خم دامن سجاده را

صائب آن ابرو کمان رو بر هدف افکند تیر

دیگر از بهر چه داری سینه بگشاده را؟

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

هست در نقصان تمامی ها دل آگاه را

مومیایی از شکست خویش باشد ماه را

پرده دار نقص شد کوته زبانی ها مرا

جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را

حرف می آید به دشواری برون از خامه ام

قیمت کم کرد بر یوسف گوارا چاه را

گر چه از خوابیدگی پایان ندارد راه عشق

می توان کوتاه کرد از پیچ و تاب این راه را

گر چنین بر گرد رخسار تو خواهد گشت خط

هاله خواهد بر کمر زنار گشتن ماه را

جذبه توفیق خواهی، در سبکباری بکوش

کهربا با دانه نتواند ربودن کاه را

شمع ها را گر چه باد صبح می سازد خموش

می کند روشن نسیم صبح شمع آه را

قامت خود صائب از بار عبادت حلقه ساز

باز اگر خواهی به روی خود در الله را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را

من به راه انداختم این کاروان خفته را

مرگ بر ارباب غفلت تلخ تر از زندگی است

گرگ می آید به خواب اکثر شبان خفته را

نقد انفاس گرامی رفت از غفلت به باد

راهزن از خویش باشد کاروان خفته را

مهر بر لب زن که می ریزد نمک در چشم خواب

خنده بی شرمی گلها خزان خفته را

شد ره خوابیده بیدار و همان آسوده اند

برده گویا خواب مرگ این همرهان خفته را

از نصیحت غافلان را بی خودی گردد زیاد

طبل رحلت می شود افسانه جان خفته را

زود گردد چهره بی شرم پامال نگاه

می رود گلشن به غارت باغبان خفته را

از فسون عقل می گردد گرانجانی زیاد

خارخار عشق می باید روان خفته را

عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد

کو قیامت تا برانگیزد جهان خفته را؟

جان قدسی را به نور عشق صائب زنده دار

شمع می باید به بالین میهمان خفته را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

از مروت نیست چیدن غنچه نشکفته را

چون صدف کن پرده داری گوهر ناسفته را

سینه اهل تعلق شاهراه تفرقه است

میهمان باشد کثافت، خانه نارفته را

در دل تنگ است فتح الباب ها عشاق را

خنده ها در پرده باشد غنچه نشکفته را

دیده بیدار نگذارد اگر پایی به پیش

قطع کردن سخت دشوارست راه خفته را

خودسران سررشته پرواز را گم می کنند

سر مده در صید دل ها کاکل آشفته را

پاک چون گردند دل ها، فیض نازل می شود

می رسد از غیب مهمان، خانه های رفته را

با سیه بختی شود آسان ره دور عدم

می توان طی کرد در شب زود راه خفته را

خامشی را رتبه بالا(تر) بود صائب ز نطق

قدر و قیمت بیش باشد گوهر ناسفته را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را

نور می بارد ز سیما این چراغ کشته را

ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند

بیم رسوایی نباشد نامه ننوشته را

نیست در دل خاکساران را تماشایی که نیست

آسمان در زیر پا افتاده است این پشته را

تار و پود عالم امکان بود موج سراب

همچو سوزن جا به چشم خود مده این رشته را

ناامیدی از غم عالم دل ما را خرید

از غبار اندیشه نبود چشم بر هم هشته را

تشنه برمی گشت از سرچشمه آب حیات

خضر اگر می دید آن تیغ به خون آغشته را

نیست جز اشک ندامت خوشه ای در آستین

دانه در رهگذار کاروانی کشته را

صحبت افسرده را نادیدن از دیدن به است

شکوه از دامن نباشد شمع ماتم کشته را

جمع کردن خویش را در عهد پیری مشکل است

پیش ره نتوان گرفتن لشکر برگشته را

حاصل پهلوی چرب این خسیسان کاهش است

می خورد گوهر به چشم تنگ آخر رشته را

بر سر ریگ روان باشد اساس زندگی

می کند موج سراب این خانه یک خشته را

نیست بی خون شفق نان فلک چون آفتاب

خاک خور صائب، مخور این قرص خون آغشته را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

نیست پروای فنای خود دل وارسته را

تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را

در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به کس

از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را

آه اوراق دلم را هر یکی جایی فکند

رشته شد مقراض از ناسازی این گلدسته را

عیش دنیا بی طراوت می کند رخسار را

پوست بر تن خشک شد از هرزه خندی پسته را

سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند

یاد دارم از صدف این نکته سر بسته را

تا مهش در هاله خط رفت، شد پا در رکاب

باعث آوارگی گردد کمر گلدسته را

در دیار ما که دارد عشق پنهانی رواج

سکه قلب است رخسار به ناخن خسته را

دعوی آهستگی ای مور پیش ما مکن

نقش پا هرگز نباشد مردم آهسته را

در حریم دل ندارد راه، فکر دوربین

هیچ کس نگشوده است این نامه سر بسته را

بر ورق نتوان به زنجیر مدادش بند کرد

شهپر برق است بر تن مصرع برجسته را

رشته اشک مرا بنگر، ندیدستی اگر

در گره از پای تا سر، رشته نگسسته را

ای صبا مشت سپندی بر سر آتش بریز

گر بپرسد یار حال صائب دلجسته را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

در دل هر قطره آماده است دریایی مرا

هست در هر دانه ای دام تماشایی مرا

عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور

هر کف خاکی بود دامان صحرایی مرا

نیست با گفتار لب، کیفیت گفتار چشم

خوشترست از لعل گویا، چشم گویایی مرا

گر چه چون اشک یتیمان بی قرار افتاده ام

چشم قربانی کند مژگان گیرایی مرا

سر خط مشق جنونم نارسایی می کند

نیست در مد نظر چون سرو بالایی مرا

با دل بی آرزو بر دل گرانم یار را

آه اگر می بود در خاطر تمنایی مرا

با دل بی آرزو بر دل گرانم یار را

آه اگر می بود در خاطر تمنایی مرا

بر دهان طوطیان مهر خموشی می زدم

در نظر می بود اگر آیینه سیمایی مرا

دردمندی درد را بسیار درمان کرده است

گو نباشد بر سر بالین مسیحایی مرا

برنمی دارد ترازوی قیامت سنگ کم

ورنه از سنگ ملامت نیست پروایی مرا

می شد از جولان من انگشت حیرت گردباد

در خور سودا اگر می بود صحرایی مرا

غیرت من صائب از همکار باشد بی نیاز

ذوق کار خویش باشد کارفرمایی مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

گر به این دستور خیزد، شمع ماتم می کند

دود تلخ خط چراغ دودمان حسن را

چون ورق برگشت، موری شیر را عاجز کند

خط به مویی بست دست قهرمان حسن را

خواب ما را از طراوت گر چه سنگین کرد خط

سیل بی زنهار شد خواب گران حسن را

می ربایندش هوسناکان ز دست یکدگر

نرم کرد از بس که خط پشت کمان حسن را

این دل سنگین که من زان خط ظالم دیده ام

نی به ناخن می کند شکرستان حسن را

حلقه خط می گذارد زان عذار آتشین

نعل در آتش سمند خوش عنان حسن را

گر چه نتوان آتش سوزنده را خس پوش کرد

این سیه دل تخته می سازد دکان حسن را

سخت می ترسم که خط سنگدل از گوشمال

بر سر رحم آورد نامهربان حسن را

گر چه خار از تندخویی ها نگهبان گل است

خط به غارت داد صائب گلستان حسن را

خط مشکین، تبتی شد میهمان حسن را

شد خطر راه این سیاهی کاروان حسن را

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا

جامه فتح است چون شمشیر عریانی مرا

گر چه از آتش زبانی شمع این نه محفلم

نیست رزقی جز سرانگشت پشیمانی مرا

چون گهر گرد یتیمی سرنوشت من شده است

نیست ممکن شستن این صندل ز پیشانی مرا

فارغ از آمد شد نقش بد و نیکم، که ساخت

خانه دربسته، چون آیینه، حیرانی مرا

زندگی گردید از قد دو تا پا در رکاب

برد از عالم برون این اسب چوگانی مرا

تا سرافرازم به داغ بندگی کرده است عشق

هست در زیر نگین ملک سلیمانی مرا

در دبستان تأمل کرده ام روشن سواد

ابجد اطفال باشد خط پیشانی مرا

نیست احسان بنده کردن مردم آزاد را

دانه چینی خوشترست از دانه افشانی مرا

چون صدف بر هم نمی پیچد مرا زخم زبان

زیر تیغ تیز باشد گوهرافشانی مرا

نعل وارون است آه و گریه یعقوبیم

ورنه یوسف در دل تنگ است زندانی مرا

پنجه خونین تهمت جلوه گل می کند

در گریبان حیا از پاکدامانی مرا

از خرابی های ظاهر شکوه صائب چون کنم؟

مغرب گنج گهر گرداند ویرانی مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395  - 3:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121759
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث