به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را

رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را

دل شوریده را گفتم خرد از عشق باز آرد

ندانستم که پروای معلم نیست طوفان را

چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری

که آزادی کند دلگیر اطفال دبستان را

گذشتم از سر دنیای دون، آسوده گردیدم

به سیم قلب از اخوان خریدم ماه کنعان را

نگردد وحشت دل کم به زیب و زینت دنیا

نسازد نقش یوسف دلنشین دیوار زندان را

اسیر عشق چشم از روی قاتل برنمی دارد

ز مردم نیست امید شفاعت صید قربان را

به آهی ریزد از هم تار و پود هستی ظالم

نسیمی می زند بر یکدگر زلف پریشان را

نگردد تنگ خلق عشق از بی تابی عاشق

غباری نیست از ریگ روان در دل بیابان را

ز مشرب آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید

به یکرنگی توان تسخیر کردن کافرستان را

علاج سردی ایام را می می کند صائب

خوشا رندی که دارد جمع اسباب زمستان را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:49 AM

ز ارباب تجرد نیست بر دل بار عالم را

سبکروحی فزون از حمل عیسی گشت مریم را

بهشت جاودان خواهی، به دل خوردن قناعت کن

که حرص دانه در دام بلا انداخت آدم را

اگر از دست احسان مرهم دل ها نمی گردی

به خلق از خود تسلی دار باری اهل عالم را

نکو نامی بزرگان را به پرگار از اثر ماند

ز فیض جام، ذکر خیر در دوران بود جم را

مبین در سر فرازی هیچ خردی را به چشم کم

که جا در دیده خود می دهد خورشید شبنم را

بود ده روز سالی موسم این دانه افشانی

ز غفلت مگذران بی گریه ایام محرم را

مرا بر خشک مغزی های زاهد گریه می آید

به غیر از اشک حسرت نیست باری نخل ماتم را

هلال عنبرینی کز بناگوش تو طالع شد

سیه سازد به چشم مهر عالمتاب، عالم را

ز حرف راست می آید به راه راست بد گوهر

لوای فتح اگر از تیغ بیرون می برد خم را

به اندک فرصتی از سفله رو گردان شود دولت

که باشد نعل در آتش به دست دیو خاتم را

قضای روزه زان باشد گران بر خاطر مردم

که دشوارست تنها بر گرفتن بار عالم را

ندارد گریه من آبرویی پیش او صائب

وگرنه گل به دامن می دهد جا اشک شبنم را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

به جوش آورد باد نوبهاران خون عالم را

اگر چون غنچه از اهل دلی، دریاب این دم را

وصال از تلخکامی عاشقان را برنمی آرد

که قرب کعبه نتوانست شیرین کرد زمزم را

کسی انگشت بر حرف عقیق ساده نگذارد

سیه رویی بود از رهگذار نقش، خاتم را

بهشتی شد مرا نظاره آن روی گندم گون

اگر گندم برون انداخت از فردوس آدم را

ندارد حاصلی سامان عشرت در کهنسالی

که نتواند نشاط عید برد از ماه نو خم را

حجاب دیده روشن نمی گردد تن آسانی

نسازد بستر گل غافل از خورشید شبنم را

نمی آرد به دریا روی، طوفان دیده از ساحل

نگردد یاد دولت در دل ابراهیم ادهم را

به خون خلق ازان تشنه است دایم چرخ مینایی

که سرسبزی ز آب چشم باشد نخل ماتم را

بخیلان را به آهی ریزد از هم سلک جمعیت

پریشان می کند اندک نسیمی ابر بی نم را

گواه از خانه باشد غنچه نشکفته را صائب

به شاهد نیست حاجت، روی شرم آلود مریم را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم را

به زهر چشم خوبان آب ده تیغ زبانم را

تهیدستی ندارد برگریز نیستی در پی

نگه دار از شبیخون بهاران گلستانم را

چو طوطی لوح تعلیمم ده از آیینه رخساران

مکن چون پسته سبز از خامشی تیغ زبانم را

ز خاک آستانت رو به هر جانب که می آرم

سر زلف گرهگیر تو می پیچد عنانم را

من آن رنگین نوا مرغم که در هر گلشنی باشم

ز دست یکدگر گلها ربایند آشیانم را

تو با این ناز تا در خلوت آغوش می آیی

تپیدن می کند از مغز خالی استخوانم را

(ثبات پا کرم کردی، عزیمت هم کرامت کن

گران کردی رکابم را، سبک گردان عنانم را)

(سبکروحی چو باد صبح در گلشن نمی آید

که ریزد در قدم چون برگ گل صائب بیانم را (کذا))

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

نه آسان است بر گردن گرفتن کار عالم را

سلیمان بار دیگر چون گرفت از دیو خاتم را؟

دل روشن اسیر رنگ و بو هرگز نمی گردد

در آتش می گذارد لاله و گل نعل شبنم را

به آسانی به دست آورده ای دامان درویشی

چه می دانی ز درویشی چه لذتهاست ادهم را؟

اگر دست زنان مصر شد قطع از مه کنعان

برید از هر دو عالم آن پسر مردان عالم را

شود محشور در سلک بخیلان در صف محشر

اگر شهرت ز احسان مطلب افتاده است حاتم را

می گلرنگ پیران را به حال خویش می آرد

نشاط عید اگر از ماه نو بیرون برد خم را

ز چشم بد خرابات مغان را حق نگه دارد!

که دارد در بط می، شیر مرغ و جان آدم را

دمی دارد می پا در رکاب زندگی صائب

به غفلت مگذران تا می توان زنهار این دم را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

مکن یارب گران در منتهای عمر گوشم را

سبک زین بار سنگین ساز با این ضعف دوشم را

گران کردن مروت نیست بار ناتوانان را

به فضل خویشتن تخفیف فرما ثقل گوشم را

چو من از عیب مردم دیده باریک بین بستم

به عیب خویش بینا کن دو چشم عیب پوشم را

مرا ذکر خفی تلقین کن از لطف نهان خود

مکن بازیچه گفتار، لبهای خموشم را

درین میخانه چون خم تا تن خاکی است پا بر جا

به کام دل رسان یارب شراب خامجوشم را

ز بیهوشی عنان نفس سرکش می رود از کف

مگردان زیر دست خواب غفلت، مغز هوشم را

نصیب حق شناسان ساز شهد گفتگوی من

مگردان رزق کافر نعمتان دهر، نوشم را

حبابی چون کشد بر سر محیط بیکرانی را؟

به خورد باده ظرفی ده دل خونابه نوشم را

ز سردی های دوران نیست صائب بر دلم باری

نه آن دیگم که مانع گردد آب سرد، جوشم را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

به دنیا ساختم مشغول چشم روشن دل را

به این یک مشت گل مسدود کردم روزن دل را

ندانستم که خواهد رفت چندین خار در پایم

شکستم بی سبب در خرقه تن سوزن دل را

فریب جسم خوردم، کشتیم در گل نشست آخر

نمی ماندم به جا، گر می گرفتم دامن دل را

مرا گر هیزم دوزخ کند افسوس، جا دارد

که بی برگ از ثمر کردم نهال ایمن دل را

دلی از سنگ خارا، گوشی از آهن به دست آور

که با این گوش و دل نتوان شنیدن شیون دل را

ندانستم که خواهد شد سیه عالم به چشم من

عبث بر باد دادم نکهت پیراهن دل را

حیات جاودانی از خدا چون خضر می خواهم

که پاک از سبزه بیگانه سازم گلشن دل را

خرد را شهپر پرواز از رطل گران باشد

نگیرد کوه غم دامان از خود رفتن دل را

نمی شد خشک چون دست بخیلان پرده چشمت

اگر می دید یک بار آفتاب روشن دل را

نظرپرداز شد چون سرمه مغز استخوان من

به آه آتشین تا نرم کردم آهن دل را

ز آتش طلعتان باغ و بهاری داشتم صائب

ندیدم روز خوش تا سرد کردم گلخن دل را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم را

که تنهایی یکی سازد مصیبت های عالم را

ندارد حاصلی جز گرد کلفت خاک بی حاصل

بگردی چند چون خورشید سر تا پای عالم را؟

ز عقل مصلحت بین بیشتر مغزم پریشان شد

مگر عشق از سرم بیرون برد سودای عالم را

گرانباری زبان خار را سنگ فسان سازد

به پای گرمرو بی خار کن صحرای عالم را

به حلوا تلخی ماتم ز دل بیرون نمی آید

چسان شیرین کنم بر خویش تلخی های عالم را؟

خس و خاشاک پیش سیل بی پروا نمی گیرد

که بال و پر شود زخم زبان رسوای عالم را

نهنگی می شود هر موجه ای صائب ز بی تابی

نباشد جز تحمل لنگری دریای عالم را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان را

اگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را

به سیم قلب ما کی سر فرود آرد ترازویش؟

که آیین از متاع یوسفی بسته است دکان را

به کوه قاف دارد پشت از سنگ تمام خود

پر کاهی شمارد پله تمکین خوبان را

ز یوسف گر چراغ دیده یعقوب روشن شد

چراغان کرد روی آتشین او صفاهان را

زمین اصفهان کان نمک شد از شکر خندش

نگه دارد خدا از دیده شور این نمکدان را

ز شبنم دامن گل راست چندین داغ رسوایی

به برگ گل چسان نسبت کنم آن پاکدامان را؟

توان تا حشر بوی خون شنید از خاک ترکستان

به جوش آورد از بس لعل او خون بدخشان را

ز حیرت طوق قمری دیده قربانیان می شد

اگر می دید وقت جلوه آن سرو خرامان را

لب یاقوت او روزی که نوخط گشت، دانستم

که با خاک سیه سازد برابر آب حیوان را

به جز انصاف، هر چیزی که خواهی در دکان دارد

دهد یارب خدا انصاف، آن غارتگر جان را

ز رویش گرد خط روزی که بر می خاست، دانستم

که می سازد چراغ آسیا، خورشید تابان را

لب میگون او نگذاشت در آفاق مخموری

شکست آن چهره گلگون خمار عندلیبان را

چنان گل خوار شد در عهد روی دلگشای او

که بلبل می دهد بر باد، اوراق گلستان را

شود هر ذره خورشید دگر در عالم افروزی

اگر قسمت کنی بر عالم آن حسن به سامان را

اگر چه پسته می گردید در شکر نهان دایم

به خط سبز پنهان کرد آن لب شکرستان را

کجا آید به چشم سیر او سیم و زر عالم؟

که می گیرد به ناز از عشقبازان خرده جان را

که دارد از غزالان حلقه چشمی چنین صائب

که بر گردن گذارد گردش او طوق، شیران را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

درین گلشن نباشد نعل در آتش چسان گل را؟

که دارد یاد، هر خاری در او صد کاروان گل را

چه پروا حسن مغرور از سرشک عاشقان دارد؟

ز شنبم بیش خواب ناز می گردد گران گل را

ز جمعیت گسستم رشته امید، تا دیدم

که چون بندد کمر، بیرون برند از بوستان گل را

میار از آستین زنهار بیرون دست گستاخی

که از هر خار، تیری هست در بحر کمان گل را

لباس شرم، خوبان را ز رسوایی نگه دارد

که چون خندد، به بازار آورند از بوستان گل را

نگردد حسن بی پروا، ز پاس خویشتن غافل

ز هر خاری است در زیر سپر تیغی نهان گل را

دل نازک ندارد طاقت افسانه عاشق

فغان گرم بلبل می کند آتش عنان گل را

ازان کنج قفس بر من گواراتر شد از گلشن

که نتوان دید با هر خار صائب همزبان گل را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:43 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5121737
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث