به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به ساغر احتیاجی نیست حسن نیم مستش را

که می جوشد می از پیمانه چشم می پرستش را

به چندین دست نتوانست مژگانش نگه دارد

ز افتادن به هر جانب نگاه نیم مستش را

نمی سازد پریشان مغز را بوی حنا چندین

کدامین سنگدل بر چشم مالیده است دستش را

در آغوش نگین دان نیست آرامش ز بی تابی

گهر در خانه زین دیده پنداری نشستن را

به صید ماهیان، زلف کجش گر سر فرود آرد

ربایند از دهان یکدگر چون طعمه شستش را

ز حیرت می رود گیرایی از سرپنجه شیران

به هر صحرا که راه افتد غزال شیر مستش را

اگر ذوق شکستن این دل چون شیشه دریابد

چو سنگ از مومیایی پاس می دارد شکستش را

شود مستغنی از دریا ز آب و دانه گوهر

گذارد چون صدف بر روی هم هر کس که دستش را

ز بی برگی به هر کس داد برگ عیش، خرسندی

به صد خرمن گل بی خار ندهد خار بستش را

ز درد من درین عالم کسی صائب خبر دارد

که خالی آورد بیرون ز کام بحر شستش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

لب یاقوت او تا داد از خط عرض لشکر را

حصاری کرد در گرد یتیمی آب گوهر را

تلاش پختگی کردم ز خامی ها، ندانستم

که در خامی بهار بی خزانی هست عنبر را

تهیدستان قسمت را چه سود از رهبر کامل؟

که خضر از آب حیوان تشنه می آرد سکندر را

گسستم از عزیزان رشته امید، تا دیدم

که سازد تنگ چشمی قیمت افزون عقد گوهر را

ز من با ساده لوحی صلح کن کز پاکبازی ها

ز لوح سینه چون آیینه شستم خط جوهر را

نمی لرزد دلم چون نامه از اندیشه فردا

که من ازخود حسابی دیده ام صد بار محشر را

زمین و آسمان را شکوه ام خونین جگر دارد

ز بدخویی چو طفلان می گزم پستان مادر را

نمی دانم چه خواهد کرد با طوفان این دریا

که در موج نخستین، کشتی ما باخت لنگر را

به گرد خاکساری ده جلا آیینه دل را

که روشنگر به از خاکستر خود نیست اخگر را

یکی باشد غنا و فقر در میزان اهل دل

تفاوت نیست در خشکی و دریا آب گوهر را

پی آسایش خود داغ سوزم بر جگر صائب

کز آتش بیش سوزد دوری آتش سمندر را

درین میخانه صائب آن حباب تنگ ظرفم من

که صد ره بر سر دریا شکستم بیش ساغر را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

به زلف عنبرین روبند خوبان جلوه گاهش را

به نوبت پاس می دارند گلها خار راهش را

ز دست کوته مشاطه این جرأت نمی آید

مگر گردون ز پستی بشکند طرف کلاهش را

به این شوکت ندارد یاد، گردون صاحب اقبالی

نمی پاشد ز هم باد صبا گرد سپاهش را

کند از دورباش ناز او پهلو تهی گردون

چه حد دارد که در آغوش گیرد هاله ماهش را؟

ز شوخی گر چه می ماند به آهو چشم پر کارش

شکوه پنجه شیرست مژگان سیاهش را

ز دست انداز او گردد نگارین، پای سیمینش

نپیچد بر کمر در جلوه، گر زلف سیاهش را

به سیر کوچه باغ خلد اگر اقبال فرماید

عبیر پیرهن سازند حوران خاک راهش را

عزیز مصر تا کنعان گریبان چاک می آمد

اگر می داشت یوسف در نکویی دستگاهش را

ز فکر قامت رعنای او دل حسرتی دارد

که چون طول امل پایان نباشد مد آهش را

ازان غارتگر ایمان و دل، رویی که من دیدم

عجب دارم به رو آرند در محشر گناهش را

زد از بی تابی دل بر در بیگانگی صائب

پس از عمری که با خود آشنا کردم نگاهش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

ز دست یکدگر شکرلبان گیرند سنگش را

ز شیرینی به حلوا احتیاجی نیست جنگش را

به بال عاریت حاشا که تیرش سر فرود آرد

سبکدستی که پیکان بال و پر گردد خدنگش را

به حرف عاشق بیدل، که پردازد در آن محفل

که چون طوطی به گفتار آورد آیینه زنگش را

مرا می پرورد در کوهساری عشق سنگین دل

که باشد ناز چشم آهوان داغ پلنگش را

درین دریا کسی یابد خبر زان گوهر یکتا

که داند همچو آغوش صدف کام نهنگش را

بیابان قناعت وسعتی دارد که هر موری

نمی داند کم از ملک سلیمان چشم تنگش را

من دیوانه راسرگشته دارد این طمع صائب

که گیرم چون فلاخن در بغل یک بار سنگش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

خط از سنگین دلی گفتم برآرد لعل دلبر را

ندانستم رگ گردن شود این رشته گوهر را

نه تبخاله است بر گرد دهان آن پری پیکر

ز تنگی این صدف بیرون لب جا داده گوهر را

سرشک بلبلان برگ گلی نگذاشت بی شبنم

که نتوان دید خالی در کف احباب ساغر را

صبوری با دل بی طاقت من برنمی آید

مکرر کشتی من بادبان کرده است لنگر را

دل بی تاب، تن را بر قرار خویش نگذارد

که سازد پایکوبان این سپند شوخ مجمر را

دل روشن، زبان لاف را بر یکدگر پیچد

کند پوشیده صیقل در حجاب نور جوهر را

گرامی دار اهل جود را ای بوستان پیرا

مروت نیست افکندن درخت سایه گستر را

عروس ملک در عقد دوام کس نمی آید

لب خشک است از آب زندگی قسمت سکندر را

دل آگاه را از زنگ کلفت نیست پروایی

که روشن تر کند گرد یتیمی آب گوهر را

ز ترک عشق گفتم دل خنک گردد، ندانستم

که سوزد بیش از آتش، دوری آتش سمندر را

نمی باید ز عیسی کرد پنهان درد خود صائب

مپوش از پرتو خورشید تابان دامن تر را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

به عزم صید چین سازد چو زلف صیدبندش را

رم آهو به استقبال می آید کمندش را

که دارد شهسواری این چنین یاد از پری رویان؟

که از شادی نمی باشد نشان پاسمندش را

شود هر حلقه ای انگشتر پای نگارینش

نبندد بر کمر آن شوخ اگر زلف بلندش را

ز شیرینی به هم چسبد لب خمیازه پردازش

به خاطر بگذراند هر که لعل نوشخندش را

نمی پیچید سر چون قمریان از طوق فرمانش

اگر صید حرم می دید زلف صید بندش را

حیات جاودانی از خدا چون خضر می خواهم

که آرم در نظر با کام دل، قد بلندش را

ز بی باکی به درد عاشق بی دل نپردازد

مگر خط مهربان سازد دل نادردمندش را

به دیدن صید دلها می کند زلف رسای او

ز گیرایی نباشد احتیاج چین کمندش را

که دارد صائب از خوبان چنین حسن گلوسوزی؟

که بلبل می کند از خرده گلها سپندش را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

نسوزد دل به آه گرم من چرخ بد اختر را

ز دود تلخ پروا نیست چشم سخت مجمر را

منم کز تیره بختی ها ندارم صبح امیدی

وگرنه در سواد دل بهاری هست عنبر را

به حرف و صوت مهر خامشی را بر مدار از لب

سپر داری کن از تاراج مور این تنگ شکر را

دل قانع ز احسان کریمان است مستغنی

به آب تلخ دریا احتیاجی نیست گوهر را

نسوزد پرده شرم و حیا را باده روشن

ز آتش نیست پروایی پر و بال سمندر را

ز آب زندگی آیینه هم زنگار می گیرد

بود ظلمت نصیب از چشمه حیوان سکندر را

گران بر خاطر آزادمردان نیست کوه غم

ز بار دل نمی گردد دو تا قامت صنوبر را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

زبان کوتاه باشد آشنای بحر گوهر را

بلندی حجت عجزست بازوی شناور را

به خون دل میسر نیست از دل آرزو شستن

به آب تیغ نتوان محو کرد از تیغ جوهر را

مکن چون تنگ ظرفان شکوه از داغ سیه بختی

که در طالع بهار بی خزانی هست عنبر را

کند یک جلوه گوهر پیش غواص و تماشایی

رسد فیض سخن یکسان، سخن سنج و سخنور را

نیندیشد ز درد و داغ نومیدی دل عاشق

که از آتش بود پروانه راحت سمندر را

من آن شیرین پسر را از پدر صائب برآوردم

اگر طوطی ز بند نی برون آورد شکر را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

به زور خود شدی مغرور تا انداختی خود را

نکردی گوش بر تعلیم ما تا باختی خود را

ندانستی که چشم بد نکویان را زیان دارد

نظر بر کعبتین انداختی تا باختی خود را

شد از آیینه ات نور حجاب و شرم رو گردان

به موج باده گلرنگ تا پرداختی خود را

سخن از پاکی دامن مگو ای ماه تردامن

که پیش مهر کردی پشت خم، تا ساختی خود را

چه خصمی داشتی با حسن روز افزون خود یارب؟

که از طاق دل اهل نظر انداختی خود را

سر حرف شکایت باز کردی بی سبب صائب

میان عاشقان بدنام و رسوا ساختی خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

برآتش می گذارم خرقه پشمینه خود را

نهان تا چند دارم در نمد آیینه خود را؟

کسی را می رسد لاف زبردستی درین میدان

که از دشمن نخواهد وقت فرصت کینه خود را

درین دریا حبابی چهره مقصود می بیند

که کرد از کاسه زانوی خود آیینه خود را

چو طفلان هفته ای یک روز آزادی نمی خواهم

بدل با روز شنبه می کنم آدینه خود را

مگر بی خواست آب رحم گرد دیده اش گردد

به دشمن می نمایم سینه بی کینه خود را

نگنجد در ته دامان ساحل گوهر رازم

به دریا می سپارم چون صدف گنجینه خود را

میان اهل دل صائب نیارد سر بر آوردن

نسازد دوست هر کس دشمن دیرینه خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 11:39 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120600
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث