به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

همه کس طالب آن سرو روان است اینجا

آب حیوان ز نفس سوختگان است اینجا

آفتابی که دل صبح ازو پر خون است

یکی از جمله خونابه کشان است اینجا

خامشی را نبود راه در آن خلوت خاص

پشت آیینه هم از پرده دران است اینجا

محو شو محو درین بزم که گفتار صواب

ترجمان دل غفلت زدگان است اینجا

عالم از آب بقا یک قدح لبریزست

چه غم از رفتن عمر گذران است اینجا؟

سر به سر خشت خرابات مغان آیینه است

راز پوشیده آفاق عیان است اینجا

در سراپرده امکان نبود رنگ بقا

هر چه جز پرتو ماه است، کتان است اینجا

سفر مردم آگاه ز خود بیرون است

هدف تیر در آغوش کمان است اینجا

خاک این باغ به خوناب جگر آغشته است

برگ گل آینه روی خزان است اینجا

نیست در دامن صحرای جنون موج سراب

دست بر هر چه زنی رشته جان است اینجا

صحبت پیر خرابات بهار طرب است

نفس سوختگان سرو جوان است اینجا

چاره ناخوشی وضع جهان بی خبری است

اوست بیدار که در خواب گران است اینجا

تازه رو چون گل از آغوش کفن خواهد خاست

هر که امروز ز خونین جگران است اینجا

اهل مسجد ز خرابات سیه مست ترند

عوض رطل گران، خواب گران است اینجا

هر که صائب دلش از هر دو جهان پاک شود

می توان گفت که از پاکدلان است اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

ای که از عالم معنی خبری نیست ترا

بهتر از مهر خموشی سپری نیست ترا

اگر از خویش برون آمده ای چون مردان

باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا

سرو از بی ثمری خلعت آزادی یافت

جگر خویش مخور گر ثمری نیست ترا

می کند همرهی خضر، بیابان مرگت

اگر از درد طلب راهبری نیست ترا

بر شکست قفس جسم ازان می لرزی

که سزاوار چمن بال و پری نیست ترا

بگسل از خویش و به هر خار که خواهی پیوند

که درین ره ز تو ناسازتری نیست ترا

زان به چشم تو بود روی زمین خارستان

که چو نرگس به ته پا نظری نیست ترا

سنگ را می شکند سنگ، ازان مغروری

که درین هفت صدف، هم گهری نیست ترا

نیست در بی هنری آفت نخوت صائب

شکوه از بخت مکن گر هنری نیست ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

کیست گردن ننهد دام جهانگیر ترا؟

چرخ یک حلقه بود زلف چو زنجیر ترا

شست صاف تو مریزاد، که خون دو جهان

نشود مانع پرواز، پر تیر ترا

کار سنگ بده از لوح مزارش آید

هر که در خاک برد حسرت شمشیر ترا

بحر در حوصله قطره نگنجد هیهات

دیده چون درک کند حسن جهانگیر ترا؟

حاصل ملک جهان پیش سلیمان بادست

به چه تسخیر نمایم نظر سیر ترا؟

نتوان داشت به زنجیر، نگاهش صائب

هر که از دل شنود ناله شبگیر ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

چه غم از کشتن عشاق فگارست ترا؟

که می بی غمی از خون شکارست ترا

دیده اشک فشان ابر بهارست ترا

جگر سوختگان مشک تتارست ترا

کوه تمکین ترا خنده کبک است فغان

دیده اشک فشان ابر بهارست ترا

تو و از کشتن عشاق ندامت، هیهات

خون این بی گنهان آب خمارست ترا

با تو ای سرو روان، آه اسیران چه کند؟

نفس سرد خزان باد بهارست ترا

دل صد پاره به چشم تو کجا می آید؟

خرمن گل به نظر پشته خارست ترا

خونبهایی است که بهتر ز هزاران جان است

دست و پایی که ز خونم به نگارست ترا

بحر و کان در نظرت چشم ترست و لب خشک

اشک و آه دگران در چه شمارست ترا؟

به کدام آینه تسخیر کنم روی ترا؟

که دل صاف من آیینه تارست ترا

تو به این حسن به مشاطه کجاپردازی؟

که دو صد آینه رو، آینه دارست ترا

گر چه خط گرد برآورد ز معموره حسن

همچنان لنگر تمکین به قرارست ترا

از حجاب تو همان حلقه بیرون درست

زلف هر چند در آغوش و کنارست ترا

داغداران تو از برگ خزان بیشترند

کی غم داغ من ای لاله عذارست ترا؟

کی ز روز و شب صائب خبری هست ترا؟

که ز زلف و رخ خود لیل و نهارست ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

خون ما گر سبب چهره آل است ترا

در قدح ریز که چون شیر حلال است ترا

بر مدار از سر ما سایه که چون مهر بلند

سایه چون کم شود، آغاز زوال است ترا

خاک در دیده آیینه خودبینی زن

تا بدانی که چه مقدار جمال است ترا

جوهر از صافی آیینه حجاب تو شده است

ای که از حسن، نظر بر خط و خال است ترا

بی زبانی نکند آب گهر را خس پوش

می شود ظاهر اگر زان که کمال است ترا

خم چوگان ترا گوی سعادت نقدست

سر اندیشه اگر در ته بال است ترا

نیست جز خشم و تو از جهل برون می فکنی

لقمه تلخ نمایی که حلال است ترا

چون لب کاسه دریوزه ز کوته نظری

حاصل از نطق همین حرف سؤال است ترا

از تواضع قد خم گشته خود راست کنی

گر تمنای تمامی چو هلال است ترا

در گذر صائب از اسباب، کز این عبرتگاه

هر چه با خود نتوان برد، وبال است ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

می شود راز دل از جبهه نمایان ما را

نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را

تیرباران قضا را سپر تسلیمیم

نیست چون شیر محابا ز نیستان ما را

حال ما را غم آینده مشوش نکند

در بهاران نبود فکر زمستان ما را

به نسیمی سر شوریده خود می گیریم

نیست چون شمع تعلق به شبستان ما را

تخم نیرنگ بود هر چه ز یک رنگ گذشت

دل سیه می شود از نعمت الوان ما را

نعمت آن است که چشمی نبود در پی آن

چشمه خضر ترا، دیده گریان ما را

دانه را وحشی ما دام بلا می داند

نتوان بنده خود کرد به احسان ما را

نیست وحدت طلبان را سر کثرت صائب

شاهی مصر ترا، گوشه زندان ما را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

گریه سوختگان اشک کباب است ترا

خون این بی گنهان باده ناب است ترا

ناله ای کز جگر سنگ برون آرد آه

از دل همچو شب افسانه خواب است ترا

بر جگر سوختگان رحم کجا خواهی کرد؟

که چو دل آب شود، عالم آب است ترا

ناله خشک لبان گر چه ملال انگیزست

طرب انگیزتر از چنگ و رباب است ترا

نشود چشم تو از شور قیامت بیدار

نامه شکوه ما پرده خواب است ترا

آب و آتش چه به خورشید جهانتاب کند؟

چه غم از سوز دل و چشم پر آب است ترا؟

هیچ پروا ز دهن خوانی بلبل نکنی

سخن تلخ، گوارا چو گلاب است ترا

به عنانداری بیداد نمی پردازی

گر چه از حلقه خط، پا به رکاب است ترا

جوهر تیغ تو چون مور برآرد پر و بال

بس که در کشتن عشاق شتاب است ترا

به لب چون شکرت راه سخن دارد خط

به چه تقصیر به طوطی شکراب است ترا

خط شبرنگ کز او حسن نهد پا به حساب

شب نوروز من و روز حساب است ترا

در گلستان تو هر سرد نفس محرم نیست

گوش بر زمزمه مرغ کباب است ترا

نگذری از سر اندیشه صائب زنهار

دل اگر آینه صدق و صواب است ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

 

نیست در دیده ما منزلتی دنیا را

ما نبینیم کسی را که نبیند ما را

زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند

مرده دانیم کسی را که نبیند ما را

مردمی را نشود هیچ حجابی مانع

سرمه خاموش نسازد نظر گویا را

دیدن عیب به هم می شکند شاخ غرور

مصلحت نیست که طاوس بپوشد پا را

شمع در جامه فانوس نماند پنهان

عینک از پرده خواب است دل بینا را

تا به حیرت نرسد دیده نمی آرامد

سیل در بحر فراموشی کند غوغا را

عاشق از سنگ ملامت نشود رو گردان

طعمه از قاف سزد حوصله عنقا را

با خودی سر ز حقیقت نتوان بیرون برد

گم شدن خضر بود این ره ناپیدا را

گر چنین تنگ شود دیده گردون خسیس

آب از چشمه سوزن ندهد عیسی را

نشد از زخم زبان شورش مجنون ساکن

خار و خس مانع طوفان نشود دریا را

کیست جز گریه به دلتنگی ما رحم کند؟

سیل بر سینه مگر چاک زند صحرا را

بی رخ تازه و پیشانی خندان صائب

چون صنوبر نتوان کرد ز خود دلها را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟

این سگ هرزه مرس چند دواند ما را؟

نخل ما را ثمری نیست به جز گرد ملال

طعمه خاک شود هر که فشاند ما را

ما که در هر بن مو کوه گرانی داریم

هیچ سیلاب به دریا نرساند ما را

بر سر دانه ما سایه ابری نفتاد

زور غیرت مگر از خاک دماند ما را

نامه ماست نهانخانه اسرار ازل

ظلم بر خویش کند هر که نخواند ما را

در نهال قد این جلوه فروشان مجاز

جلوه ای نیست که بر خاک کشاند ما را

عشق ما را ز دل و دین و خرد دور انداخت

تا به آن قافله دیگر که رساند ما را؟

نشد از ناخن تدبیر گشادی صائب

تا که زین عقده مشکل برهاند ما را؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست

نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!

خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟

خواب آشفته جدا و غم تعبیر جدا

همت آن است که موقوف نباشد به شعور

اوست حاتم که به طفلی نخورد شیر جدا

سرما و خط تسلیم به هم پیوسته است

هدف ما نشود از قدم تیر جدا

دل ما گرم طلب بود همان در دل خاک

این تب گرم نگردید ازین شیر جدا

شوری از بخت نبردیم به تدبیر برون

ما که کردیم مکرر شکر از شیر جدا

صائب آن روز که از قید جنون شد آزاد

شیونی خاست ز هر حلقه زنجیر جدا

دل چسان گردد ازان زلف گرهگیر جدا؟

نشود جوهر از آیینه به شمشیر جدا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120275
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث