به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حسن کی در دل چون سنگ نماید خود را؟

باده در شیشه بیرنگ نماید خود را

عشق ازان شوختر افتاده که پنهان گردد

این شرر در جگر سنگ نماید خود را

در شب تار کند جلوه دیگر آتش

چهره زیر خط شبرنگ نماید خود را

تکیه بر دوستی چرخ مکن کاین مکار

به تو یکرنگ ز نیرنگ نماید خود را

زود باشد که زند غوطه به خون چون طاوس

خودنمایی که به صد رنگ نماید خود را

سنگ دندان پریشان سخنان است وقار

وای بر آن که سبک سنگ نماید خود را

شود از بخت سیه، جوهر ذاتی ظاهر

جوهر تیغ اگر از زنگ نماید خود را

عندلیبی که شد از نغمه شناسان نومید

به چه امید به آهنگ نماید خود را؟

خون کند در دل صیاد ز پرکاری ها

آهوی وحشی اگر لنگ نماید خود را

صائب آن حسن به سامان که نگنجد به خیال

چه قدر در نظر تنگ نماید خود را؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:22 PM

هر که چون شیشه به پیمانه رساند خود را

چون سلیمان به پریخانه رساند خود را

ما ز بی حوصلگی صلح به مینا کردیم

وقت آن خوش که به میخانه رساند خود را

در همین نشأه شود جنت او نقد، اگر

زاهد خشک به میخانه رساند خود را

هر مقامی که به آن، هوش به عمری نرسد

دل به یک نعره مستانه رساند خود را

سینه اش کان بدخشان شود از باده لعل

چون سبو هر که به میخانه رساند خود را

شمع در محفل ازان نعل در آتش دارد

که به بال و پر پروانه رساند خود را

عاشق از هر دو جهان تا نکند قطع نظر

نیست ممکن که به جانانه رساند خود را

به دو صد زخم نپیچد سر تسلیم از تیغ

که به آن زلف سیه، شانه رساند خود را

بت پرستی که نگشته است ز خود رو گردان

به چه امید به بتخانه رساند خود را

نیست ممکن به پر و بال رسد کس به مراد

مگر از همت مردانه رساند خود را

شمع در کوتهی خویش ازان دارد سعی

که به خاکستر پروانه رساند خود را

باده از شیشه جلوریز برون می آید

که به سر منزل پیمانه رساند خود را

زان چو موج است همه رشته جان ها بی تاب

که به آن گوهر یکدانه رساند خود را

صائب از چشم بد خلق مسلم گردد

هر که چون گنج به ویرانه رساند خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

گل ازان زود به بازار رساند خود را

که به آن گوشه دستار رساند خود را

چون خط سبز، نفس سوخته ای می باید

که به آن لعل شکربار رساند خود را

سنگ بر سینه زند قطره ز گوهر شب و روز

که به آن قلزم زخار رساند خود را

خون ما را چه قدر خون جگر باید خورد

که به آن غمزه خونخوار رساند خود را

صاف شو صاف که تا می نشود صاف از درد

نیست ممکن به لب یار رساند خود را

دامن دشت جنون جای تن آسانان است

به که دیوانه به بازار رساند خود را

رشته بی گرهی نیست درین بحر چو موج

که به آن گوهر شهوار رساند خود را

بسته دانه و آبند سراسر مرغان

زین قفس تا که به گلزار رساند خود را؟

نیست در بند جهان مرغ سبک پروازی

کز قفس تا سر دیوار رساند خود را

شیشه دل شود از سنگ ملامت خندان

کبک آن به که به کهسار رساند خود را

یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است

به چه امید به بازار رساند خود را؟

مرده خواب غرورند ز خود بی خبران

کیست در دولت بیدار رساند خود را؟

جگر دانه تسبیح ازان سوراخ است

که به سررشته زنار رساند خود را

صائب از مشق سخن مطلب طوطی این است

که به آن آینه رخسار رساند خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا

کسی از ما نگرفته است سر راه ترا

غیر می خوردن پنهان همه شب با اغیار

نیست تعبیر دگر، خواب سحرگاه ترا

گر چه صد شیشه دل پیش تو بر سنگ زدند

نشنید از دل چون سنگ، کسی آه ترا

برنداری به نگه دلشده ای را از خاک

که به مژگان همه شب پاک کند راه ترا

نور آیینه فزون می شود از خاکستر

ابر خط کم نکند روشنی ماه ترا

هر چه در خاطر من می گذرد می دانی

غافل از خویش کنم چون دل آگاه ترا؟

آن مهی یک شب و سی شب بود این مالامال

نسبتی نیست به مه،جام شبانگاه ترا

غیر افسوس نهال تو ندارد ثمری

باد پیوسته به دست است هوا خواه ترا

بحر مواج بود عالم از آغوش امید

تا که در هاله آغوش کشد ماه ترا؟

نیست ممکن که نگردد دلش از درد دو نیم

هر که صائب شنود ناله جانکاه ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

نه به چشم و دل تنها نگرانیم ترا

همچو دام از همه اعضا نگرانیم ترا

تو به چندین نظر لطف نبینی در ما

ما به یک دیده ز صد جا نگرانیم ترا

نیست نظاره رخسار تو مخصوص به چشم

از سراپا، به سراپا نگرانیم ترا

پرده چشم سزاوار تماشای تو نیست

از سراپرده دلها نگرانیم ترا

دل همان می تپد از شوق تماشای رخت

گر به صد دیده بینا نگرانیم ترا

فارغیم از هوس سیر خیابان بهشت

تا به آن قامت رعنا نگرانیم ترا

نیست مانع در و دیوار نظربازان را

چون شرر در دل خارا نگرانیم ترا

چه شود گر به نگاهی دل ما شاد کنی؟

ما که از جمله دنیا نگرانیم ترا

نیست در دیده حیرت زده مطلب را راه

ما نه از راه تمنا نگرانیم ترا

دیده از خواب نمالیده روان می گردی

گر بدانی چه قدرها نگرانیم ترا

نرسد دیده بدبین به تو ای وادی عشق

که ز هر آبله پا نگرانیم ترا

هست با فکر تو کیفیت دیگر صائب

نه به املا و به انشا نگرانیم ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

باغبان در نگشوده است گلستان ترا

بو نکرده است صبا سیب زنخدان ترا

از تو محجوب تری یاد ندارد ایام

بوی گل باز ندیده است گریبان ترا

پرده دیده بادام مشبک شده است

دیده در خواب مگر سوزن مژگان ترا؟

آنقدر همرهی از طالع خود می خواهم

که پر از بوسه کنم چاه زنخدان ترا؟

نیست در شیوه مادر بخطایی چون مشک

یک سر موی کمی، زلف پریشان ترا!

زهره کیست که عشاق ترا صید کند

می شناسد همه کس بلبل بستان ترا

پشت دستش هدف زخم ندامت گردد

هر که از دست دهد گوشه دامان ترا

جامه فاخته ای کبک به دوش اندازد

گر ببیند روش سرو خرامان ترا

دلم از موج تپیدن نپذیرد آرام

تا به دندان نگزم سیب زنخدان ترا

صائب از طبع به این تازه غزل صلح مکن

اول جوش بهارست گلستان ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

حسن اگر جلوه دهد بر سر بازار ترا

مصر زندان شود از جوش خریدار ترا

بوی گل می برد از کار تماشایی را

حاجتی نیست به خار سر دیوار ترا

چشمه در فصل بهاران ننشیند از جوش

بوسه می ریزد ازان لعل گهربار ترا

سرو بالای تو از عشق علم شد در کفر

قمری از طوق، کمر بست به زنار ترا

این چه ظلم است که من خون خورم و تیغ کند

به زبان پاک، خط از صفحه رخسار ترا

در دل گلشن فردوس خزان را ره نیست

چون به خاطر گذرد صائب افگار ترا؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

طالعی کو، که کشم مست در آغوش ترا؟

بوسه تاراج کنم زان لب می نوش ترا

از پر و بال پریزاد خوش آینده ترست

جلوه زلف پریشان به بر و دوش ترا

لب میگون نتوانست ترا کردن مست

نیست ممکن می لعلی برد از هوش ترا

خواهد از چشمه خورشید برآوردن گرد

گر چنین خط دمد از صبح بناگوش ترا

نیست لازم لب نازک به سخن رنجه کنی

چشم گویاست زبان لب خاموش ترا

نه چنان فصل بهار تو بود بر سر جوش

که دم سرد خزان افکند از جوش ترا

بود ممکن که تو بی رحم ز من یاد کنی

می توانستم اگر کرد فراموش ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

دست شستن ز بقا آب حیات است ترا

خط کشیدن به جهان خط نجات است ترا

برگ از خویش بیفشان، ز ثمر دست بشوی

ای که چون بید تمنای نبات است ترا

در جوانی به طواف حرم کعبه شدن

شحنه باقی ایام حیات است ترا

گر چه از خوشه پروین گذرد خرمن تو

همچنان از دگران چشم زکات است ترا

تا به منزل نرسی، بر تو نگردد روشن

برکت ها که نهان در حرکات است ترا

لنگر از قافله ریگ روان می جویی

ای که از زندگی امید ثبات است ترا

از ره یک جهتی روی مگردان صائب

اگر امید رهایی ز جهات است ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

 

نمک خال بود داغ تمنای ترا

شور لیلی است سیه خانه سودای ترا

بر جبین همچو گهر گرد یتیمی دارد

دید تا شبنم گل، چهره زیبای ترا

خضر از دامن یک عمر ابد دست نداشت

کیست از دست دهد زلف دلارای ترا؟

طوق هر فاخته ای حلقه ماتم می شد

سرو می دید اگر قامت رعنای ترا

دو جهان در نظرش دست نگارین گردد

هر که در چشم کشد خاک کف پای ترا

که گل از شمع تو چیند، که گرفته است به بر

پرده شرم چو فانوس سراپای ترا

پر مقید به تماشای خود ای ماه مباش

آفتابی نکند آینه، سیمای ترا!

ما که داریم ز دل، دیدن روی تو دریغ

چون به آیینه پسندیم تماشای ترا؟

مانده در عقده حیرت نفس موی شکاف

بوسه چون راه برد لعل شکرخای ترا؟

چشم صائب به کجای تو نظرباز شود؟

شوخی چشم غزال است سراپای ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 12:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120278
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث