به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز درد و داغ چه پرواست دردپرور را؟

که آب زندگی آتش بود سمندر را

می شبانه به کیفیت صبوحی نیست

چه نسبت است به عنبر، بهار عنبر را؟

به خاکمال حوادث صبور باش که نیست

به از غبار یتیمی لباس، گوهر را

بر آن گشاده جبین است آب تلخ حلال

که نقل باده کند چشم شور اختر را

به حسن خلق توان رستن از گرانجانی

ز بوی عود سبکروح ساز مجمر را

به گلشنی که نهال تو جلوه گر گردد

به سینه مشت شود بار دل صنوبر را

مجو ز عمر مقدر فزون که این خواهش

سیاه کرد جهان در نظر سکندر را

هما ز مردم آزاده راست می گذرد

سر بریده نیاید به کار، افسر را

برون خرام که از انتظار جلوه تو

نفس گره شده در سینه صبح محشر را

چو مو سفید شود، دست از خضاب بشوی

نهان مکن به شب تیره، صبح انور را؟

صفای موی سفید از سیاه کمتر نیست

چه نسبت است به عنبر، بهار عنبر را؟

مگر حلاوت ازان لعل شکرین دزدید؟

که نی شکست به ناخن، زمانه شکر را

ز بخت تیره دل خویش می خورم صائب

حیات اگر چه ز خاکسترست اخگر را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

ز آه سرد چه پرواست حسن سرکش را؟

نسیم، بال و پر سرکشی است آتش را

به خط تسلی ازان لعل آبدار شدم

که خاک می کشد از آب بهتر آتش را

ز برق شوخی او ریخت کوه قاف از هم

نهان به شیشه چسان سازم آن پریوش را؟

عنان برگ خزان دیده در کف بادست

چگونه جمع کنم این دل مشوش را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

گداخت دیدن آن روی بی نقاب مرا

چو نخل موم، نمی سازد آفتاب مرا

جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا

سواد شهر بود آیه عذاب مرا

چو ماه نو به تواضع ز خاک می گذرم

اگر سپهر دهد بوسه بر رکاب مرا

ز پنبه سر مینا به حلقم آب چکان

نمی رود به گلو آب، بی شراب مرا

ز سینه ام دل پرداغ را برون آرید

که سیر کرد ز جان دود این کباب مرا

کسی به موی نیاویخته است خرمن گل

غم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا

به یک دو قطره که خواهد گهر شدن روزی

رهین منت خود گو مکن سحاب مرا

عبث چه عمر به افسانه می کنی ضایع؟

چو چشم رخنه دیوار نیست خواب مرا

فغان که با همه کاوش که کرد ناخن سعی

نشد گشادی ازان غنچه نقاب مرا

چه ذره ام که به خورشید همعنان گردم؟

بس است گوشه چشمی ازان رکاب مرا

درین بهار که گل کرد رازها صائب

نشد گشادی ازان غنچه نقاب مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

ز گریه سرکشی افزود آن پریوش را

که شعله ور کند اشک کباب، آتش را

ز چهره عرق آلود یار در عجبم

که کرده است چسان جمع، آب و آتش را؟

عنان نخل خزان دیده در کف بادست

چگونه جمع کنم این دل مشوش را؟

مه به پرورش تن روان شود مشغول

مکن به جام سفالین شراب بی غش را

به بوالهوس مکن از روی التفات نگاه

به خاک ره مفکن تیر روی ترکش را

ضرور تا نشود، لب به گفتگو مگشا

عنان کشیده نگه دار اسب سرکش را

مرا نهال امید آن زمان شود سرسبز

که نخل موم کند ریشه در دل آتش را

به سیم و زر نشود حرص و آز کم صائب

که نیست از خس و خاشاک سیری آتش را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

چه حاجت است به افسانه خواب غفلت را؟

که خانه زاد بود خواب، بی بصیرت را

بس است خواب گران چشم بی بصیرت را

مکن ز بستر مخمل دو خوابه غفلت را

مده به خلوت خود راه، اهل صحبت را

مساز حلقه کثرت کمند وحدت را

ز خشت، بالش و از خاک تیره بستر کن

مکن ز بستر مخمل دو خوابه غفلت را

به آشنایی مردم مرو ز راه که نیست

به غیر خوردن دل دانه دام صحبت را

ز همرهان موافق جدا مشو در راه

مکن دو آتشه زنهار داغ غربت را

کسی ز چهره مقصود چشم آب دهد

که توتیای نظر ساخت گرد کلفت را

ز کاهلی ره نزدیک دور می گردد

به خلوت لحد انداز خواب راحت را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا

به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا

اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت

به بوی سوختگی می توان شناخت مرا

چرا به آتش هجران حواله باید کرد؟

چو می توان به نگاهی کباب ساخت مرا

اگر چه نقش حریفان شش و زمن یک بود

رهین طالع خویشم که کم نباخت مرا

کباب داغ جنونم، که این ستاره شوخ

ز آفتاب قیامت خجل نساخت مرا

درین ستمکده آن شمع تیره روزم من

که انتظار نسیم سحر گداخت مرا

شکست هر که مرا، در شکست خود کوشید

ز خویش گرد برآورد هر که تاخت مرا

چو ماه مصر عزیز جهان نمی گشتم

اگر تپانچه اخوان نمی نواخت مرا

کنم چگونه ادا شکر بی وجودی را؟

که از شکنجه هستی خلاص ساخت مرا

مرا چو رشته به مکتوب می توان پیچید

ز بس که دوری آن سنگدل گداخت مرا

نه یار و دوست شناسم نه خویش را صائب

که آشنایی او کرد ناشناخت مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

ز خاک کوی تو پرواز مشکل است مرا

که از گرانی جان، کوه بر دل است مرا

به صد امید به نخل تو کرده ام پیوند

بریدن از تو به ناکام مشکل است مرا

هزار پله سبکبارتر بود قارون

ز تخم های امیدی که در گل است مرا

عجب که پای ترا در نگار نگذارد

ز انتظار تو خونی که در دل است مرا

شود ز آیه رحمت گناهکار دلیر

نظر به سبزخطان زهر قاتل است مرا

مکش ز دست من آن ساعد نگارین را

که خون ز دست تو بسیار در دل است مرا

ز نام من، به غلط هم دهن نسازد تلخ

همان که یاد لبش نقل محفل است مرا

پرست چون جرس از ناله ام بیابان ها

اگر چه راه سخن پیش محمل است مرا

همان که نقش مرا می زند به تیر از دور

به هر طرف که روم در مقابل است مرا

گهر به گرد یتیمی نمی رسد صائب

در آن محیط که امید ساحل است مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

مکن به غنچه گره نوبهار عالم را

تبسمی کن و بگشای کار عالم را

به خنده ای گل بی خار می توانی کرد

اگر التفات کنی، خارزار عالم را

فلک سوار چو عیسی نمی توانی شد

ز خویش تا نفشانی غبار عالم را

کجی ز مار به افسون نمی توان بردن

چگونه راست توان کرد کار عالم را

مبند نقش اقامت که همچو موج سراب

قرار نیست دمی پود و تار عالم را

نتیجه ای به جز از خانمان خرابی نیست

خرابی دل امیدوار عالم را

عجب که روز قیامت ز خاک برخیزد

به دوش هر که نهادند بار عالم را

خوشا کسی که چو صائب ز خاکساری ها

به دیده خاک زند اعتبار عالم را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

به خنده ای بنواز این دل خراب مرا

به شور حشر نمکسود کن کباب مرا

خدا جزا دهد آن ابر بی مروت را!

که سد راه دمیدن شد آفتاب مرا

دلم ز شکوه خونین پرست، می ترسم

که زور می، شکند شیشه شراب مرا

ترا که دست و دلی هست قطره ای بفشان

که چون گهر به گره بسته اند آب مرا

درین ریاض، من آن گلبنم که از خواری

به نرخ آب نگیرد کسی گلاب مرا

مرا بسوز به هر آتشی که می خواهی

مکن حواله به دیوانیان حساب مرا

ز ابر رحمت حق نامه اش سفید شود

کسی که در گرو می کند کتاب مرا

به سخت رویی مینای خویش می نازد

ندیده چرخ زبردستی شراب مرا

مرا به لقمه این ناکسان مکن محتاج

ز پاره جگر خویش کن کباب مرا

بس است خجلت روی زمین سزای گناه

به زیر خاک حوالت مکن عقاب مرا

فغان که نیست جهان را سحاب تردستی

که شوید از ورق چهره، گرد خواب مرا

فلک عبث کمری بسته در نهفتن من

نهان چگونه کند هاله ماهتاب مرا؟

سیاه در دو جهان باد روی موی سفید!

که همچو صبح، گرانسنگ ساخت خواب مرا

ز آب گوهر خود گشته است زیر و زبر

مبین به دیده ظاهر دل خراب مرا

خیال زلف که پیچیده بر رگ جانم؟

که کوتهی نبود عمر پیچ و تاب مرا

حرام باد بر آن قوم، بی خودی صائب

که می خورند به تلخی شراب ناب مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

گذاشتیم به اغیار زلف پر خم را

به دست دیو سپردیم خاتم جم را

حریم سینه عاشق عجب شبستانی است

که یک هواست در او شمع سور و ماتم را

مکن به عشق سخن نقل ای خرد برخیز

که به ز نقل مکان نیست نقل، ملزم را

اگر تپیدن دل ترجمان نمی گردید

که می شناخت درین تیره خاکدان غم را؟

زمانه ای است که با صد گره گشا خورشید

گره ز دل نتواند گشود شبنم را

چه حاجت است مسیحا به گفتگو آید؟

حجاب، شاهد عصمت بس است مریم را

به روی زنده دلی آفتاب خنده زند

که همچو صبح تواند شمرده زد دم را

محرران سخن، شاه بیت ابرویند

ز روی نسخه تشریح، روی عالم را

نماند فیض درین خشک طینتان صائب

مگر به آب رسانیم خاک حاتم را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119228
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث