به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا

که تیر کج، گذرد راست از نشانه مرا

درین ریاض من آن بلبل زمین گیرم

که نیست جز گره بال خویش دانه مرا

کجاست حلقه دامی و گوشه قفسی؟

که مار شد خس و خاشاک آشیانه مرا

بلاست خواب پریشان دراز چون گردد

چه دلخوشی بود از عمر جاودانه مرا؟

چو آفتاب مرا نیست سیم و زر در کار

که هست چهره زرین خود، خزانه مرا

به غیر گرد یتیمی نمانده چون گوهر

امید ساحل ازین بحر بیکرانه مرا

عجب که راه به سر وقت من برد درمان

چنین که درد گرفته است در میانه مرا

چگونه پای به دامن کشم درین وادی

که موج ریگ روان است تازیانه مرا

به خاک شوره کند تخم پاک را باطل

ستمگری که برون آورد ز خانه مرا

به ابر رحمت این بحر، چشم بد مرساد!

که چون صدف ز گهر کرد آب و دانه مرا

چنان فسرده ز وضع جهان شدم صائب

که نیست لذت از اشعار عاشقانه مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

ز خود برآمده ام، با سفر چه کار مرا؟

بریده ام ز جهان، با ثمر چه کار مرا؟

درین جهان به مرادی کز آن جهان طلبند

رسیده ام، به جهان دگر چه کار مرا؟

چو خاک شد شکرستان به مور قانع من

به تنگ گیری شهد و شکر چه کار مرا؟

بود ز گریه خود فتح باب من چون تاک

به ابرهای پریشان سفر چه کار مرا؟

خوشم چو غنچه پیکان به کار بسته خود

به انتظار نسیم سحر چه کار مرا؟

چو هست باده بی دردسر مر از خون

به جام باده پر دردسر چه کار مرا؟

کمال آینه ساده است حیرانی

به حرف بی اثر و با اثر چه کار مرا؟

چنین که سنگ ملامت گرفت اطرافم

دگر چو کبک به کوه و کمر چه کار مرا؟

علاج رخنه ملک است کار پادشهان

به رخنه دل و چاک جگر چه کار مرا؟

بس است عرفی، همداستان من صائب

به نغمه سنجی مرغ سحر چه کار مرا؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا

ز بحر کرد کرم خلعت وجود مرا

ز بند وصل لباسی مرا برون آورد

اگر چه مه چو کتان سوخت تار و پود مرا

ستاره سوخته ای بود چون شرر جانم

ز قرب سوختگان روشنی فزود مرا

ز عمر رفته نصیبم جز آه حسرت نیست

به جا نمانده ازان شمع غیر دود مرا

چنین که روی مرا کرده بی حیایی سخت

عجب که چهره ز سیلی شود کبود مرا

ز خوش عیاری من سنگ امتحان داغ است

ز خجلت آب شد آن کس که آزمود مرا

فغان که همچو قلم نیست از نگون بختی

به غیر روسیهی حاصل از سجود مرا

به بینوایی ازین باغ پر ثمر صائب

خوشم، که نیست محابایی از حسود مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

 

چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید

کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا

همان ز گوهر من چشم می شود روشن

اگر چه گرد یتیمی به بر گرفت مرا

ز طور سرمه حیرت کشد به چشم کلیم

رخی که پرتو او در جگر گرفت مرا

ترا که زخم زبان نیست در کمین، خوش باش

که همچو خون به زبان نیشتر گرفت مرا

همین دلی است که از انتظار می سوزد

ز روی یار چراغی که در گرفت مرا

که کرده است ترا گرم گفتگو صائب؟

که دل ز ناله گرم تو در گرفت مرا

ز روی گرم که در جان شرر گرفت مرا؟

که آفتاب قیامت به بر گرفت مرا

چنان گداخت مرا فکر آن دهان و میان

که می توان به زبان چون خبر گرفت مرا

دل رمیده من سرکشی نمی داند

توان به رشته موی کمر گرفت مرا

فسردگی چو گهر سنگ راه یکرنگی است

ازین چه سود که دریا به بر گرفت مرا؟

چو رشته هر که شد از پیچ و تاب من آگاه

ز آب دیده خود در گهر گرفت مرا

به مدعای دل آن روز کبک من خندید

که شاهباز تو در زیر پر گرفت مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

گرفتگی دل از چشم روشن است مرا

گره به رشته ز پیوند سوزن است مرا

جنون دوری من بیش می شود از سنگ

درین ستمکده حال فلاخن است مرا

درازدستی سودای من نه امروزی است

چو گل همیشه گریبان به دامن است مرا

کجا فریب دهد نقش، مرغ زیرک را؟

نظر ز خانه رنگین به روزن است مرا

کسی که عیب مرا می کند نهان از من

اگر چه چشم عزیزست، دشمن است مرا

به وادیی که منم، توشه بر میان بستن

کمر به رشته زنار بستن است مرا

ازان همیشه بود آبدار نغمه من

که داغ باده، گل جیب و دامن است مرا

مرا به شمع چو زنبور شهد حاجت نیست

که از ذخیره خود، خانه روشن است مرا

من آن چراغ تنک مایه ام درین محفل

که چرب نرمی احباب، روغن است مرا

ازان به حفظ نظر همچو باز مشغولم

که دست و ساعد شاهان نشیمن است مرا

غزاله ای که مرا کرده است صحرایی

کمند گردنش از خود گسستن است مرا

میان فاختگان سربلند ازان شده ام

که دست سرو چمن طوق گردن است مرا

غرض ز سیر چمن، شور عندلیبان است

وگرنه سینه پر داغ گلشن است مرا

ز چاک سینه گل، از گرفتگی صائب

نظر به رخنه دیوار گلشن است مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا

سیاه خیمه لیلی است دود آه مرا

ز داغ زیر نگین من است روی زمین

ز اشک و آه بود لشکر و سپاه مرا

چو گردباد به سرگشتگی برآمده ام

نمی رود دل گمره به هیچ راه مرا

حباب مانع جوش و خروش دریا نیست

ز مغز، شور نگردد کم از کلاه مرا

نمی توان به نصیحت عنان من پیچید

نداشت زلف به زنجیرها نگاه مرا

به رنگ زرد ز دینار گشته ام قانع

چو کهربا نپرد چشم بهر کاه مرا

نیم به همسفران بار از تهیدستی

که هست از دل صد پاره زاد راه مرا

حریف سرکشی نفس نیست یوسف من

حضیض چاه بود به ز اوج جاه مرا

چو شمع، زندگیم صرف شد به لرزیدن

نشد که دست حمایت شود پناه مرا

مرا به جاذبه، ای میر کاروان دریاب

که مانده کرد گرانباری گناه مرا

اگر چه گوهر من چشم می کند روشن

نمی خرند عزیزان به برگ کاه مرا

مرا به عالم بالا رساند یک جهتی

نگشت کعبه و بتخانه سنگ راه مرا

ز زهد خشک مرا زنده زیر خاک مکن

مبر ز میکده زاهد به خانقاه مرا

زبان عذر ندارم ز روسیاهی ها

مگر شود عرق شرم عذرخواه مرا

مرا ز سیل گرانسنگ هیچ پروا نیست

خراب بیش کند آب زیر کاه مرا

هزار لطف طمع داشتم ز ساده دلی

نکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا

کجاست فرصت مشق جنون مرا صائب؟

که برده دست و دل از کار، مد آه مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

شد از رکاب تو پیدا هلال عید مرا

گشوده شد در جنت ازین کلید مرا

کنم سیاه ز نظاره بنفشه خطان

شود دو دیده چو بادام اگر سفید مرا

گران نیم به خریدار از سبکروحی

به سیم قلب چو یوسف توان خرید مرا

ز نیشتر چو رگ سنگ نیست پروایم

ز کوه درد ز بس نبض آرمید مرا

ز تخم سوخته، سبزی امید نتوان داشت

چگونه اختر طالع شود سعید مرا؟

نشد ز گوشه ابروی او گشاده دلم

چه دل گشاده شود از هلال عید مرا؟

ز حسن عاقبت عشق، چشم آن دارم

که صبح وصل شود، دیده سفید مرا

ز روی تازه من، تازه روست صائب باغ

اگر چه نیست بری همچو سرو و بید مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

کجا به دام کشد سایه نهال مرا

شکوفه خنده شیرست از ملال مرا

فروغ گوهر من از نژاد خورشیدست

به خیرگی نتوان کرد پایمال مرا

چنین که لقمه غم در گلوی من گره است

می حرام بود روزی حلال مرا

چسان به خنده گشایم دهن، که همچون برق

لب شکفته بود مشرق زوال مرا

پی شکست من ای سنگ، پر بهم مرسان

که می کند تپش دل شکسته بال مرا

فریب عشوه دنیا نمی خورم صائب

نظر به حسن مآل است نه به مال مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا

که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا

اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب

به روی تلخ، حریفان کنند نوش مرا

ز آفتاب بود روشناییم چون لعل

نمی توان به نفس ساختن خموش مرا

مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست

مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا

نکرده بود تماشا هنوز قامت راست

که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام

که روی گرم نمی آورد به جوش مرا

چنان ز تنگی این بوستان در آزارم

که صبح عید بود روی گلفروش مرا

خوشم به صحبت بلبل که می برد صائب

به سیر عالم دیگر ز هر خروش مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

اگر چه عشق به ظاهر خراب کرد مرا

ز روی گرم، پر از آفتاب کرد مرا

هنوز رنگ عمارت، نگار دستم بود

که ترکتاز حوادث خراب کرد مرا

به هیچ دلشده ای کار تنگ نگرفتم

چرا سپهر به قصر حباب کرد مرا؟

سرم همیشه ز کیفیت سخن گرم است

که جوش فکر، خم پر شراب کرد مرا

به خون گرم مکافات سوختم جگرش

اگر چه آتش سوزان کباب کرد مرا

خمش کن از سخن آتشین عنان صائب

که تاب شعله غیرت کباب کرد مرا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119284
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث