به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟

که آتش از دل خویش است جوش دریا را

ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کن

به طاق نسیان بگذار جام و مینا را

فساد روی زمین از شراب می زاید

کدام دیو که در شیشه نیست صهبا را؟

به لامکان فتد ای آه گرم اگر راهت

ز ما دعا برسان آن بلند بالا را

ز آتش دل من دست را نگه دارید

که داغ می کند این لاله سنگ خارا را

ز حلقه گر چه سراپای چشم گردیده است

هنوز زلف ندیده است آن سراپا را

حلاوت سخن تلخ را ز عاشق پرس

ز ماهیان بطلب طعم آب دریا را

ز جای گرم به تلخی ز خواب می خیزند

مساز گرم درین تیره خاکدان جا را

سیاهی نظر از یکدگر نمی گسلد

چه حاجت است به رهبر جمال سلمی را؟

به قدر روزن داغ است روشنایی دل

مبند بر رخ خود این خجسته درها را

شکسته بالی ما را چه نسبت است به او؟

که هست بال و پر سیر، نام عنقا را

به زور عقل توان خشم را فرو خوردن

ز سحر نیست محابا عصای موسی را

به شور حشر نظر نیست عشق را صائب

نمک ز خویش بود دیگجوش دریا را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

مبین ز موج تهیدست خوار دریا را

که روی کار بود پشت کار دریا را

شکسته تا نشوی چون حباب هیهات است

که همچو موج کشی در کنار دریا را

ز کوه صبر فزون گشت بی قراری دل

کف سبک نکند بردبار دریا را

به عجز حمل مکن کز بزرگواریهاست

که هر سفینه کشد زیر بار دریا را

نکرد تلخی غم را علاج، باده لعل

نساخت آب گهر خوشگوار دریا را

غرض رساندن فیض است، ورنه در ایجاد

حباب و موج نیاید به کار دریا را

نمی شود نفس پاک گوهران باطل

بخار می شود ابر بهار دریا را

گران رکابی کشتی نمی تواند کرد

علاج رعشه بی اختیار دریا را

ز بی قراری عاشق خبر دهد صائب

به سر زدن کف بی اختیار دریا را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

عیار حسن ز صاحب نظر شود پیدا

که قیمت گهر از دیده ور شود پیدا

دهد ثمر ز رگ و ریشه درخت خبر

نهفته های پدر از پسر شود پیدا

به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان

که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا

هزار نامه عنقا ز کوه قاف رسید

نشد ز گمشده ما خبر شود پیدا

مشو به مهر خموشی ز بی زبانان امن

که برق تیغ ز ابر سپر شود پیدا

مشو به موی سفید از فریب غفلت امن

که خواب های گران در سحر شود پیدا

اگر به صدق قدم در طریق عشق نهی

ترا ز نقش قدم راهبر شود پیدا

تو شیشه دل، ندهی تن به سختی ایام

وگرنه لعل ز کوه و کمر شود پیدا

درین زمانه که جوهرشناس نایاب است

چه قدر مردم روشن گهر شود پیدا؟

ز حرص دانه درین کشتزار نزدیک است

که همچو مور ترا بال و پر شود پیدا

مجو ز هر دل افسرده معنی روشن

که دل چو آب شود این گهر شود پیدا

ز همرهان ره دورست عمر جاویدان

سفر خوش است اگر همسفر شود پیدا

عیار فکر ز همفکر می شود ظاهر

که روز معرکه صاحب جگر شود پیدا

توان ز ساده دلی یافت رازهای مرا

چو رشته ای که ز مغز گهر شود پیدا

اگر تو چون کف دریا سبک کنی خود را

ترا سفینه ز موج خطر شود پیدا

زمین قابل اگر بهر فکر می طلبی

ز پیش مصرع ما بیشتر شود پیدا

به سیم قلب نگیرند صائب از اخوان

درین زمانه عزیزی اگر شود پیدا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

فکنده ایم به امروز کار فردا را

ازین حیات چه آسودگی بود ما را؟

نگاه دار سر رشته تا نگه دارند

که می زنند به سوزن لب مسیحا را

به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست

نبسته است کسی شاهراه دلها را

اگر ز ابروی همت اشارتی باشد

تهی کنیم به جام حباب دریا را

خدا سزا دهد این اشک گرم را صائب

که شست از نظرم سرمه تماشا را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

به شاهراه توکل بود سفر ما را

یکی است توشه و زنار بر کمر ما را

گذشته است ز سر آب هر کجا هستیم

غم کنار و میان نیست چون گهر ما را

به خوش عنانی ما گوهری ندارد بحر

توان ز خویش نمودن به یک نظر ما را

شکست سنگ ره ما کجا تواند شد؟

که همچو موج ز دریاست بال و پر ما را

چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش

ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را

حریف باده آن چشم های مخموریم

نمی توان به قدح ساخت بی خبر ما را

چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم

که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را

شده است سینه ما همچو تیغ جوهردار

ز بس که آه شکسته است در جگر ما را

چه شکرهاست که در خارزار امکان نیست

به غیر عشق گرفتاری دگر ما را

به هر زمین نفشانیم تخم خود صائب

نظر به سوختگان است چون شرر ما را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

رسیدگی ز مطالب گذشتن است اینجا

به مدعا نرسیدن، رسیدن است اینجا

خراب هر که شد، از سیل می شود ایمن

علاج مرگ ز جان دست شستن است اینجا

وصال کعبه طلب می کنی، شتابان باش

که چوب منع، نفس راست کردن است اینجا

ز فکر توشه مکن دوش خود گران زنهار

که زاد راه، دل خویش خوردن است اینجا

غزاله ای که قرار از تو برده تسخیرش

کمند گردنش از خود گسستن است اینجا

به پای سعی ره دور عشق طی نشود

علاج، هر قدم از خویش رفتن است اینجا

فتاده است ترا رشته نظر کوتاه

وگرنه تنگتر از چشم سوزن است اینجا

ز دیده نگران است روشنایی دل

که آفتاب، نظر باز روزن است اینجا

به ذره ذره چو ریگ روان درین وادی

به هر چه می نگرم، گرم رفتن است اینجا

درین ریاض اگر باغ دلگشایی هست

چو غنچه سر به گریبان کشیدن است اینجا

چو خوشه گردی دعوی مکش به عالم خاک

که برق تیغ حوادث به خرمن است اینجا

توان به زخم زبان برگ شادمانی یافت

که خار را گل عشرت به دامن است اینجا

درین خرابه اگر هست شغل دلچسبی

به آه، خانه دل پاک رفتن است اینجا

نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است

شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا

ز سیل حادثه صائب زمانه خالی نیست

نه جای راحت و هنگام خفتن است اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

خوش آن که از دو جهان گشت بی نیاز اینجا

گرفت دامن آن یار دلنواز اینجا

مبین دلیر در آن چشم های خواب آلود

که چشم بسته کند صید، شاهباز اینجا

کسی میانه اهل جنون علم گردد

که بادبان کند از پرده های راز اینجا

به آستان خرابات سرکشی مفروش

که بیست حج پیاده است یک نماز اینجا

ترا که راه به سنگ محک بود فردا

مکن ملاحظه از بوته گداز اینجا

اگر به سایه بید احتیاج خواهی داشت

در آن جهان، علم آه بر فراز اینجا

نسیم رحمت حق گر چه عقده پردازست

بکوش و غنچه دل ساز نیم باز اینجا

در انتظار تو، از جوی شیر، چشم بهشت

سفید گشت، مشو آشیان طراز اینجا

در بهشت برین گر گشاده می خواهی

مکن به مردم محتاج، در فراز اینجا

در آفتاب قیامت نمی شوی بیدار

چنین که چشم تو بسته است خواب ناز اینجا

به گفتگو نتوان اهل حال شد صائب

خموش باش و سخن را مکن دراز اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

از بساط فلک آن سوی بود بازی ما

شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟

ما حریفان کهنسال جهان ازلیم

طفل شش روزه عالم ندهد بازی ما

تخته نقش مرادست دل ساده دلان

بازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما

قوت بازوی اقبال، رسا افتاده است

نیست محتاج به تعلیم و مدد بازی ما

خانه پرداختگانیم درین بازیگاه

دل ز بازیچه گردون نخورد بازی ما

پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم

تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما

روزگاری است به گردون دغا هم نردیم

عجبی نیست اگر پخته بود بازی ما

چون زر قلب نداریم به خود امیدی

در شب تار جهان تا که خورد بازی ما؟

ظاهر و باطن ما آینه یکدگرند

خاک در چشم حریفی که دهد بازی ما

بود ما محض نمودست، سرابیم سراب

جای رحم است بر آن کس که خورد بازی ما

جامه را پرده درویشی خود ساخته ایم

ندهد فقر به تشریف نمد، بازی ما

چه خیال است که از پای نشیند صائب

تا به هر کوچه چو طفلان ندود بازی ما

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:52 PM

کمال حسن کجا، دیده پر آب کجا؟

شکوه بحر کجا، خیمه حباب کجا؟

مرا که جلوه هر ذره است رطل گران

کجاست حوصله جام آفتاب، کجا؟

نمانده است ز دل جز غبار افسوسی

به این خرابه فتد نور ماهتاب کجا؟

گذشته است ترا ز آفتاب پایه حسن

هلال عید شود با تو همرکاب کجا؟

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب، کجا؟

مرا که نعره مستانه بی قرار نکرد

رسد به داد دلم نغمه رباب کجا؟

گرفتم این که رسد نوبت سؤال به من

دماغ حرف کجا، قدرت جواب کجا؟

ز بس که گرم تماشای گلرخان گشتم

نیافتم که کجا شد دل من آب کجا

ز برگ، نکهت گل بیش می شود رسوا

ترا نهفته کند پرده حجاب کجا؟

میان سوخته و خام فرق بسیارست

سرشک تاک کجا، گریه کباب کجا؟

گرفته است جهان را غبار بی دردی

کجا رویم ازین عالم خراب، کجا؟

چنین که آب برآورده است خانه چشم

بساط خود فکند پرده های خواب کجا؟

فروغ حسن جهانگیر او کجاست که نیست؟

ز خویش می روی ای دل به این شتاب کجا؟

نظر به چشمه حیوان نمی کنم صائب

مرا ز راه برد جلوه سراب کجا؟

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:52 PM

به تیغ کج نشود راست هیچ کار اینجا

دل دو نیم کند کار ذوالفقار اینجا

ز صدق، صبح نفس زد به آفتاب رسید

به صدق دل، نفسی از جگر برآر اینجا

خوشا گشاده جبینی که چون گل رعنا

خزان خویشتن آمیخت با بهار اینجا

جمال شاهد مقصود چشم بر راه است

بکوش و پاک کن آیینه از غبار اینجا

شوی ز نعمت الوان خلد کامروا

به خون دل گذرانی اگر مدار اینجا

در آن چمن گل بی خار، سینه چاک کسی است

که ریخت گل به گریبان ز خار خار اینجا

چگونه مار نپیچد به گردنت فردا؟

ترا که طول امل کرده در مهار اینجا

رهی دراز ترا پیش پا گذاشته اند

مزن چو شعله نفس های بی شمار اینجا

ز برگریز قیامت اگر خبر داری

نهال خویش سبک کن ز برگ و بار اینجا

ز تنگنای لحد می جهد برون چون تیر

سبکروی که سبکبار شد ز بار اینجا

ز آفتاب قیامت کباب تا نشوی

ز دست جود به بی حاصلان ببار اینجا

چه پای در گل اندیشه مانده ای صائب؟

ز تخم اشک، تو هم دانه ای بکار اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119284
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث