به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا

اشاره ای است که آزاد می کنیم ترا

تو با شکستگی پا قدم به راه گذار

که ما به جاذبه امداد می کنیم ترا

به دامنی که درین راه بر کمر بندی

غنی ز راحله و زاد می کنیم ترا

بشو به خون ز دل اندیشه رهایی را

که گر عدم شوی، ایجاد می کنیم ترا

درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب می شوی، آباد می کنیم ترا

به تیغ غمزه دلت را کنیم اگر صد چاک

به زلف، شانه شمشاد می کنیم ترا

ترا به جنت دربسته می شویم دلیل

اگر به خامشی ارشاد می کنیم ترا

ز شکر و شکوه مزن دم تو چون تنک ظرفان

اگر غمین و اگر شاد می کنیم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می کنیم ترا

فرامشی ز فراموشی تو می خیزد

اگر تو یاد کنی، یاد می کنیم ترا

اگر تو چشم بپوشی ز شاهدان مجاز

غنی ز حسن خداداد می کنیم ترا

اگر ز کوه غم ما گران نسازی روی

ز خرمی فرح آباد می کنیم ترا

چو ماهیان مشو از یاد کرد ما غافل

وگرنه روزی صیاد می کنیم ترا

اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی

بهار عالم ایجاد می کنیم ترا

نوازشی است زبان را، نه از فراموشی است

اگر گهی به زبان یاد می کنیم ترا

ندیده ایم به این لطف آدمی، چه عجب

اگر غلط به پریزاد می کنیم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

که ما به تربیت استاد می کنیم ترا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

چنین که عقل کشیده است زیر بند ترا

عجب که عشق رهاند ازین کمند ترا

مباش بی دل نالان که آتشین رویان

ز دست هم بربایند چون سپند ترا

عنان به دست فرومایگان مده زنهار

که در مصالح خود خرج می کنند ترا

جز این که طعمه شهباز شد دلت چون کبک

چه گل شکفت ازین خنده بلند ترا؟

مخور فریب شکرخند صبح چون طفلان

که چرخ زهر دهد در لباس قند ترا

ز اهل درد ترا عقل چون کند صائب؟

نکرد تربیت عشق دردمند ترا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

ز دوزخ است چه پروا نیازمند ترا؟

که ساخت شعله سویدای دل سپند ترا

مگر ز خاک شهیدان عشق می آیی؟

که دست و پای نگارین بود سمند ترا

سپهر سبزه خوابیده ای است در قدمش

به عمر خضر چه نسبت قد بلند ترا؟

تبسم تو دل از کار می برد چون صبح

چه حاجت است مکرر کنند قند ترا؟

به بی قرار تو دوزخ چه می تواند کرد؟

که آتش است بهار طرب سپند ترا

چو آمدی به شکار من آنقدر بنشین

که طوق گردن ایمان کنم کمند ترا

شکار لاغر ما نیست قابل تسخیر

وگرنه رتبه آزادگی است بند ترا

اگر چه تنگ شکر شد جهان ز گفتارش

ندیده است کسی لعل نوشخند ترا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟

شکار او نشدن بس بود شکار ترا

تو تا کناره نگیری ز خویش هیهات است

که در کنار کشد بحر بی کنار ترا

به هر دو دست به دامان بی خودی آویز

اگر امید رهایی است زین حصار ترا

عجب که شور قیامت ترا کند بیدار

که خون به جوش نیاورد نوبهار ترا

ز صبح حشر گریبان آسمان شد چاک

نشد که باز شود چشم اعتبار ترا

چه می دوی پی این سایه های پا به رکاب؟

بس است سایه آن سرو پایدار ترا

مشو به سنگدلی های خویشتن مغرور

که ترکتاز حوادث کند غبار ترا

قدم برون منه از حد لاغری زنهار

که می کشد فلک سفله زیر بار ترا

به هوش باش که تمهید بی سرانجامی است

اگر مساعدتی کرد روزگار ترا

چو داغ لاله به غیر از ستاره سوختگی

چه گل شکفت درین موسم بهار ترا؟

عجب که گرد تو برخیزد از زمین صائب

چنین که خواب گران کرده سنگسار ترا

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

مده به چشم و دل خویش راه، غفلت را

به خلوت لحدانداز خواب راحت را

نگاه دار به دست دعای مظلومان

عنان توسن چابک خرام دولت را

چو طوق فاخته جویای سرو قدی باش

به هر شکار میفکن کمند وحدت را

کمند وحشی رم کرده، بستن چشم است

تغافل است علاج آن رمیده الفت را

به گنج های گهر سرفرو نمی آرد

کی که یافت سر رشته قناعت را

جنون کامل ما از بهار مستغنی است

چه حاجت است نمک، شورش قیامت را؟

ز دست بسته گره وا نمی شود صائب

مکن دراز به هر سفله، دست حاجت را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 12:39 PM

کجا نظر به گل و یاسمن بود ما را؟

که خارخار، گل پیرهن بود ما را

به ماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کرد

چه چشمداشت دگر از وطن بود ما را

به خون نشست عقیق از فروغ عاریتی

چه دلخوشی ز سهیل یمن بود ما را؟

ببین چه ساده دل افتاده ایم با این بخت

که چشم آب ز چاه ذقن بود ما را

ز نوبهار قناعت به داغ حسرت کرد

حسد به لاله خونین کفن بود ما را

به هر لباس که خواهیم جلوه گر گردیم

نه ایم سرو که یک پیرهن بود ما را

چرا کنیم تنزل به آسمان صائب؟

چنین که خامه، سوار سخن بود ما را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

مبر به جای اطاعت به کار طاعت را

گران به خاطر مردم مکن عبادت را

قبول خلق حجاب است از قبول خدا

نهفته دار به مجمع ز خلق، طاعت را

اگر خدای جهان را سمیع می دانی

مکن بلند برای خدا تلاوت را!

به میهمانی مردم مرو، وگر بروی

کم از فضیلت طاعت مدان اطاعت را

بشوی دست ز ورد و نماز، وقت طعام

ز انتظار مکن خون به دل جماعت را

چه لازم است کنی ختم، میهمانی را؟

به مجمعی که روی، ختم کن تلاوت را

مگیر از دهن خلق، حرف را زنهار

به آسیا چو شدی پاس دار نوبت را

ز خلق خوش، شکر و شیر باش با احباب

ز روی ترش مکن تلخ، کام الفت را

مشو چو بی خبران از مناسبت غافل

مکن به خلوتیان جمع، اهل صحبت را

ضیافتی که در آنجا توانگران باشند

شکنجه ای است فقیران بی بضاعت را

درین زمان که عقیم است جمله صحبت ها

کناره گیر و غنیمت شمار عزلت را

اگر قدم نتوانی ز بزم خلق کشید

به گوش جان بشنو صائب این نصیحت را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

چه نسبت است به گردنکشی مدارا را؟

قدح خراج به گردن نهاد مینا را

چنان که روشنی خانه است از روزن

به قدر داغ بود نور فیض، دلها را

ز من مپرس که در دل چه آرزو داری

که سوخت عشق رگ و ریشه تمنا را

عنان سیل سبکرو به دست خودرایی است

چه انتظام توان داد کار دنیا را؟

ز همرهان گرانجان ببر که سوزن دوخت

به دامن فلک چارمین مسیحا را

گرفت در عوض آب تلخ، گوهر ناب

چه منت است به ابر بهار دریا را

ز نقطه حرف شناسان کتاب دان شده اند

به چشم کم منگر نقطه سویدا را

به منتهای مطالب رسیدن آسان است

اگر شمرده توانی گذاشتن پا را

به یک گواه لباسی که ماه مصر آورد

سیاه کرد رخ دعوی زلیخا را

ز نقش پای غزالان دشت بتوان یافت

به بوی مشک، پی آن غزال رعنا را

اگر چه گریه من کوه را بیابان کرد

نمود کوه غمم کوهسار صحرا را

جواب آن غزل مولوی است این صائب

که چشم بند کند سحرهاش بینا را

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

به محفل تو که خاموش بود سپند آنجا

کراست زهره که سازد صدا بلند آنجا؟

ز مکر سبحه شماران خدا نگه دارد!

که صد سرست به یک حلقه کمند آنجا

بهشت را چه کنی، مگذر از مقام رضا

که زهر چشم گواراست همچو قند آنجا

در آن حریم خموشم که نغمه منصور

شنیده اند مکرر ز هر سپند آنجا

کشیده دار عنان چون سخن به عشق رسد

که پی ز تیزی ره می شود سمند آنجا

ز دار و گیر فلک فارغند آگاهان

شکار غافلی افتد مگر به بند آنجا

تو مست خواب و قدح های فیض در دل شب

تمام چشم که دستی شود بلند آنجا

ز زلف او خبر دل که آورد صائب؟

چنین که پای نسیم صباست بند آنجا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

عجب که یک دل خوش در جهان شود پیدا

ز شوره زار کجا گلستان شود پیدا؟

مده چو تیر هوایی به باد عمر عزیز

کشیده دار کمان تا نشان شود پیدا

مزن چو تیغ به هر سنگ گوهر خود را

خموش باش که سنگ فسان شود پیدا

عزیز دار چو اکسیر خاکساران را

که ماه مصر درین کاروان شود پیدا

کجی و راستی خلق را محک سفرست

که حال تیر جدا از کمان شود پیدا

ز چهره سازی گل مطلب بهار این است

که عندلیب درین گلستان شود پیدا

چه خامه ها که در انشای شوق شد کوتاه

نشد که شیری ازین نیستان شود پیدا

حضور، پرده بینایی است و پنبه گوش

که قدر بلبل ما در خزان شود پیدا

ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن

که وقت چیدن گل باغبان شود پیدا

چنین که همت ما را بلند ساخته اند

عجب که مطلب ما در جهان شود پیدا

اگر تو آینه سینه را دهی پرواز

هزار طوطی شیرین زبان شود پیدا

کدام نوش که در وی نهفته نیشی نیست؟

نفاق بیشتر از دوستان شود پیدا

توان برید چو مقراض صائب از عالم

درین زمانه اگر همزبان شود پیدا

ادامه مطلب
سه شنبه 18 خرداد 1395  - 3:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119715
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث