به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گلگونه چه حاجت بود آن روی نکو را؟

با پیرهن گل نبود کار، رفو را

در کوتهی دست نهفته است درازی

زنهار به یک دست مگیرید سبو را

در مردم بی مغز سرایت نکند حرف

رنگین نکند باده گلرنگ کدو را

فیض دم خط چون دم صبح است سبکسیر

از دست مده فصل بهاران لب جو را

در دامن گل همچو سپندست بر آتش

دیده است مگر شبنم گل آن بر رو را؟

بر خاطر دریاست گران، باد مخالف

در مجلس می راه مده عربده جو را

از حرف، لب هرزه درایان نتوان بست

خاموش کند گوش گران بیهده گو را

صائب چه خیال است شود خرده زر جمع؟

تا غنچه صفت تنگ نگیرند گلو را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:51 PM

فانوس حجاب است چراغ سحری را

دامن به میان بر زده باید سفری را

در دامن منزل نبود بیم ز رهزن

همراه چه حاجت سفر بی خبری را؟

دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح

چون غنچه نشکفته نسیم سحری را

سختی رسد از چرخ به نازک سخنان بیش

با سنگ سر و کار بود شیشه گری را

از بی ثمران باش که چون سرو درین باغ

سرسبزی جاوید بود بی ثمری را

بیهوده فلک کار به دل تنگ گرفته است

از شیشه شکستی نرسد بال پری را

شد ترس من از نامه اعمال فزون تر

تاریکی شب بیش کند بی جگری را

نتوان به سپر برد کجی از گهر تیغ

عینک ندهد فایده ای کج نظری را

بس جای که آهستگی آنجاست درشتی

بی پرده کند نرمی گفتار، کری را

تا صاحب فرزند نگردی، نتوان یافت

در عالم ایجاد، حقوق پدری را

صائب به جز آشفتگی دل ثمری نیست

در دایره چرخ، پریشان نظری را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:51 PM

تسکین ندهد خوردن می سوز درون را

آتش بود این آب، جگر تشنه خون را

راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور

اندیشه ز خواری نبود مرد دون را

از پیشروان دل نگرانی نتوان برد

پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را

نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم

حرفی است که در مار اثرهاست فسون را

عقل است که موقوف به کسب است کمالش

حاجت به معلم نبود مشق جنون را

صائب مکن از بخت طمع برگ فراغت

کز باده نصیبی نبود جام نگون را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:51 PM

نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را

از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را

هر چند حجاب تو زبان بند هوسهاست

زنهار ز سر باز مکن چین جبین را

چشم تو به دل فرصت نظاره نبخشد

این صید ز صیاد گرفته است کمین را

هر جا لب لعل تو به گفتار درآید

در آب گهر غوطه دهد مغز زمین را

آخر که ترا گفت که از خانه خرابان

تنها کنی آباد همین خانه زین را؟

آسوده بود عشق ز بی تابی عاشق

از زلزله خاک چه غم چرخ برین را؟

مگذار به لعل تو فتد چشم هوسناک

کاین ابر بود ریگ روان آب نگین را

می ترسم ازان چشم سیه مست که آخر

از راه برد صائب سجاده نشین را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:51 PM

دلگیر کند غنچه من صبح وطن را

در خاک کند کلفت من سرو چمن را

یوسف نه متاعی است که در چاه بماند

از دیده بدخواه چه پرواست سخن را؟

از داغ ملامت جگر ما نهراسد

از چشم سهیل است چه اندیشه یمن را؟

زودا که شود برگ نشاطش کف افسوس

باغی که دهد راه سخن زاغ و زغن را

آن سرمه که من از نفس سوخته دارم

در بیضه نفس گیر کند مرغ چمن را

چون شمع به تدریج ازین خرقه برون آی

مگذار به شمشیر اجل کار بدن را

بی خون جگر، معنی رنگین ندهد روی

چون نافه بریدند به خون، ناف سخن را

مشتاق ترا مرگ عنانگیر نگردد

شوق تو کند جامه احرام، کفن را

بر مسند عزت به غریبی چو نشینی

از یاد مبر چشم براهان وطن را

آزاده روان تشنه اسباب هلاکند

بی تابی منصور دهد تاب رسن را

یک بار هم از چهره جان گرد بیفشان

تا چند توان داد صفا، خانه تن را؟

صائب چه خیال است شود همچو نظیری؟

عرفی به نظیری نرسانید سخن را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:51 PM

تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را

گلهای چمن آینه کردند پرم را

از موج حلاوت دل مرغان چمن سوخت

هر چند فشاندند به خامی ثمرم را

آن در یتیمم که درین قلزم خونخوار

از موج خطر شانه بود موی سرم را

بوی جگر سوخته زد خیمه به صحرا

تا شوق برون داد ز خارا شررم را

دلبستگیی با لب پرخنده ندارم

ترسم نگذارند به من چشم ترم را

بسیار به تنگم ز پریشانی پرواز

کو دام که شیرازه کند بال و پرم را؟

بر خاطر موج است گران، دیدن ساحل

یارب تو نگه دار ز منزل سفرم را!

افسوس که در دامن این لاله ستان نیست

داغی که خبردار نماید جگرم را

دیدند به دوشم نمد فقر گران نیست

از بال هما اره کشیدند سرم را

چون لاله درین باغ ندانم به چه تقصیر

بر داغ نهادند بنای جگرم را

صائب نشود خشک به خورشید قیامت

بر خاک نویسند اگر شعر ترم را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:45 PM

استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟

خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را

حیف است شود رشته جان ها گره آلود

شیرازه دل ها مکن آن موی میان را

بی تابی عاشق شود از وصل فزون تر

ناسور کند پنبه ما داغ کتان را

از آتش دوزخ دل عاشق نهراسد

بستر ز تب گرم بود شیر ژیان را

از چشم غزالان حرم، خواب سفر کرد

ابروی تو روزی که به زه کرد کمان را

مغز سر من نیست تنک مایه سودا

در دیده من جوش بهارست خزان را

هرگز نشود برق ز فانوس حصاری

از خود نتوان کرد جهان گذران را

عشق آمد و بیرون در افکند چو نعلین

از خلوت اندیشه من هر دو جهان را

بیدار نشد چشم تو از شور قیامت

طوفان، تری مغز شد این خواب گران را

میدان تو هر چند بود همچو کف دست

زنهار به صد دست نگه دار عنان را

صائب ز لبت گوهر شهوار نریزد

چندی چو صدف تا نکنی مهر، دهان را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:45 PM

از زخم زبان نیست گزیر اهل رقم را

بی چاک که دیده است گریبان قلم را؟

ناخن ز سبکدستی ما برگ خزان است

چون سکه به زنجیر نداریم درم را

عشاق تو بر نقد روان کیسه ندوزند

زر لکه پیسی است کف اهل کرم را

بی نور نگردد دل از آلودگی جسم

از تیرگی جامه چه پرواست حرم را؟

ناامنی صحرای وجودست که هرگز

از خود نکند صبح جدا تیغ دو دم را

روشنگر تقدیر به یک روز جلا داد

آیینه زانوی من و ساغر جم را

گرد دهن تنگ تو گردم که نموده است

شیرین به نظرها سفر تلخ عدم را

تا چشم تو آورد به کف ساغر تکلیف

می کرد چراغان سر قندیل حرم را

داغ است همان چاره داغی که کهن شد

هم نقش قدم محو کند نقش قدم را

صائب بکش از چهره معنی ورق لفظ

تا کی ز برون سیر کنم باغ ارم را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:45 PM

 

گمراه کند غفلت من راهبران را

چون خواب، زمین گیر کند همسفران را

بی بهره ز معشوق بود عاشق محجوب

روزی ز دل خویش بود بی جگران را

در کوه و کمر از ره باریک خطرهاست

زنهار به دنبال مرو خوش کمران را

چون صبح مدر پرده شب را که مکافات

در خون جگر غوطه دهد پرده دران را

ز آتش نفسان نرم نگردد دل سختم

این سنگ کند خون به جگر شیشه گران را

اکسیر شد از قرب گهر گرد یتیمی

از دست مده دامن روشن گهران را

هر نامه که انشا کنم از درد جدایی

مقراض شود بال و پر نامه بران را

با دیده حیران چه کند خواب پریشان؟

صائب چه غم از شور جهان بی خبران را؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:45 PM

 

در زلف مده راه دگر باد صبا را

زین بیش ملرزان دل آسوده ما را

از آینه و آب شود حسن دو چندان

در چهره خوبان بنگر صنع خدا را

در زلف تو گردید دل خون شده ام مشک

سازد سفر هند، سیه رنگ حنا را

با نار چه حاجت بود آنجا که بود نور؟

از شمع مکن تیره مزار شهدا را

گفتار ز کردار به معراج برآید

از دست گشاده است پر و بال، دعا را

در دیده ما خاک نشینان قناعت

قدر پر کاهی نبود بال هما را

بی مغز، سبکتر شود از سنگ ملامت

از کوه، بلنگر نتوان کرد صدا را

هر سو مرو ای دیده که چون از حرکت ماند

رو در حرم کعبه بود قبله نما را

صائب به جز از جبهه واکرده تسلیم

مانع نشود هیچ سپر تیر قضا را

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 1:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119818
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث