به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بهار نغمه تر ساز می کند سیلاب

ز شوق کف زدن آغاز می کند سیلاب

بود ز وضع جهان های های گریه من

ز سنگلاخ فغان ساز می کند سیلاب

مجوی در سفر بی خودی مقام از من

که در محیط، کمر باز می کند سیلاب

شود ز زخم زبان خارخار شوق افزون

که خار را پر پرواز می کند سیلاب

شود ز زخم زبان خارخار شوق افزون

که خار را پر پرواز می کند سیلاب

سیاهکاری ما بر امید رحمت اوست

ز بحر، آینه پرداز می کند سیلاب

نیم ز خانه خرابی حباب وار غمین

که از دلم گرهی باز می کند سیلاب

من آن شکسته بنایم درین خراب آباد

که در خرابی من ناز می کند سیلاب

قرار نیست به یک جای بی قراران را

که در محیط، سفر ساز می کند سیلاب

گذشتن از دل من سرسری، مروت نیست

درین خرابه کمر باز می کند سیلاب

غبار خجلت از آن است بر رخش صائب

که قطع راه به آواز می کند سیلاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:06 PM

مریز آب رخ خود مگر برای شراب

که در دو نشأه بود سرخ رو گدای شراب

من این سخن ز فلاطون خم نشین دارم

علاج رخنه دل نیست غیر لای شراب

هزار سال دگر مانده است ریزد آب

زلال خضر به آن روشنی به پای شراب

حباب وار سر فردی از جهان دارم

بر آن سرم که کنم در سر هوای شراب

به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر

مباد آب حیاتت دهد به جای شراب

گره ز غنچه پیکان گشودن آسان است

نسیم نی چو شود جمع با هوای شراب

همان گروه که ما را ز باده منع کنند

که عقل را نتوان داد رونمای شراب:

کنند ساده ز خط کتابه مسجد را

اگر کتاب بگیرند در بهای شراب

کنم به وصف شراب آنقدر گهرباری

که زهد خشک شود تشنه لقای شراب

کدام درد به این درد می رسد صائب؟

که در بهار ندارم به کف بهای شراب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:06 PM

 

هوا چکیده نورست در شب مهتاب

ستاره خنده حورست در شب مهتاب

سپهر جام بلوری است پر می روشن

زمین قلمرو نورست در شب مهتاب

صراحی می گلرنگ، سرو سیمینی است

پیاله غبغب حورست در شب مهتاب

زمین ز خنده لبریز مه، نمکدانی است

زمانه بر سر شورست در شب مهتاب

رسان به دامن صحرای بیخودی خود را

که خانه دیده مورست در شب مهتاب

می شبانه کز او روز عقل شد تاریک

تمام نور حضورست در شب مهتاب

ز خویش پاک برون آ که مغز خشک زمین

تر از شراب طهورست در شب مهتاب

به غیر باده روشن، نظر به هر چه کنی

غبار چشم شعورست در شب مهتاب

براق راهروان است روشنایی راه

سفر ز خویش ضرورست در شب مهتاب

به هر طرف که نظر باز می کنم صائب

تجلیات ظهورست در شب مهتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:06 PM

بهشت بر مژه تصویر می کند مهتاب

پیاله را قدح شیر می کند مهتاب

پیاله نوش و میندیش از حرارت می

که در شراب، طباشیر می کند مهتاب

نمی خرد به فروغی کتان توبه ما

درین معامله تقصیر می کند مهتاب

فروغ صحبت روشندلان غنیمت دان

پیاله گیر که شبگیر می کند مهتاب

در آن کسی که ننوشد پیاله ای، صائب

به حیرتم که چه تأثیر می کند مهتاب؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:06 PM

سبکسری که اسیر هواست همچو حباب

میان بحر ز دریا جداست همچو حباب

لطافت است نقاب محیط بیرنگی

وگرنه آینه ام خوش جلاست همچو حباب

هزار بار اگر بشکند، درست شود

سبوی هر که ز آب بقاست همچو حباب

درین محیط که هر موج مد احسانی است

تلاش باختن سر، بجاست همچو حباب

میان بحر ز موج سراب تشنه ترم

ز آب، در گره من هواست همچو حباب

ز روی بحر دهد چشم آب، دیده وری

که در فشاندن سرخوش اداست همچو حباب

ز قرب بحر چه لذت برد نظربازی

که چشم بسته شرم و حیاست همچو حباب

نمی خلد به دلی ناله شکایت من

شکست شیشه من بی صداست همچو حباب

گشوده شد ز هوای محیط، عقده من

خوشا سری که در او این هواست همچو حباب

سبکسری که زند پیش بحر، لاف وجود

اگر به باد دهد سر، بجاست همچو حباب

به روی دست سر خویش را چرا ننهم؟

مرا که آب بقا زیر پاست همچو حباب

مرا تعین ناقص ز بحر دارد دور

بقای من به نسیم فناست همچو حباب

به اشک و آه، دل دردمند من تازه است

صفای خانه ز آب و هواست همچو حباب

هزار بار گر افتم، ز جای برخیزم

به بحر، کشتی من آشناست همچو حباب

فتاده است سر و کار من به دریایی

که نه سپهر در او بی بقاست همچو حباب

به یک شکست ز دریا نظر نمی پوشم

مرا به چشم خود امیدهاست همچو حباب

به آشنایی دریا مبند دل زنهار

که عقد الفت او بی وفاست همچو حباب

ز باد نخوت اگر پر شود ز بی مغزی است

سری که در خم تیغ فناست همچو حباب

چگونه قطره من عاجز هوا نشود؟

که بحر را ز هوا عقده هاست همچو حباب

ز آه بر دل پر خون من غباری نیست

هوای خانه من دلگشاست همچو حباب

درین محیط که صد سر به تره ای است ز موج

نفس دلیر کشیدن خطاست همچو حباب

به غیر قطع نفس نیست ساحلی ما را

هوا به کشتی ما ناخداست همچو حباب

همیشه بر سر بی مغز خویش می لرزد

عنان هر که به دست هواست همچو حباب

نمی کنم چو صدف دست پیش ابر دراز

که گوهرم دل بی مدعاست همچو حباب

اگر چه بر دل دریاست بار، عقده من

خوشم که عقده ام آسان گشاست همچو حباب

خراب کوی مغانم که آب تلخش را

هزار عاشق سر در هواست همچو حباب

چو مومیایی من در شکست خود بسته است

گر از شکست نترسم، رواست همچو حباب

ازان ز راز دل بحر نیستی آگاه

که چشم شوخ، ترا بر قفاست همچو حباب

همان ز ساده دلی بر حیات می لرزم

اگر چه بحر مرا خونبهاست همچو حباب

چو بی مثال فتاده است آن محیط لطیف

چه سود ازین که تنم رونماست همچو حباب؟

تلاش گوشه نشینی ز پوچ مغزی هاست

که خلوت تو همان پر هواست همچو حباب

به من تلاطم دریا چه می تواند کرد؟

مرا شکستگی، آب بقاست همچو حباب

قرار نیست ز درد طلب مرا صائب

ز بحر اگر چه مرا متکاست همچو حباب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:06 PM

کی سفیدی می تواند شد به چشم ما نقاب؟

کف چه باشد تا شود بر چهره دریا نقاب

دیده خورشید نتوان بست با دستار صبح

چون تواند شد حجاب دیده بینا نقاب؟

برق را فانوس نتواند حصاری ساختن

بر دل روشن نپوشد جامه دیبا نقاب

روی خاک از دیده امید، نرگس زار شد

تا کجا بگشاید از رخ یار بی پروا نقاب

شرمگینان از رخ مستور می یابند جان

جلوه صبح قیامت می کند اینجا نقاب

حسن شرم آلود نتواند حریف ما شدن

می پرد چون نامه محشر ز آه ما نقاب

معنی رنگین به نازکدل رساند خویش را

باده گلگون ندارد بهتر از مینا نقاب

آتش هموار می خواهد کباب اهل دل

زینهار از روی عالمسوز خود مگشا نقاب

شد فلک درمانده از تسخیر نور آفتاب

حسن او را چون سپرداری کند تنها نقاب؟

صیقل آیینه حسن است چشم پاک ما

می کند پنهان رخ او را ز ما بیجا نقاب

در حریم کبریا، بی پردگان را بار نیست

بر رخ طاعت فکن از دامن شبها نقاب

معنی بی لفظ را ادراک کردن مشکل است

چهره نازک همان بهتر که باشد با نقاب

ما به یک دیدن ازان رخسار صائب قانعیم

سخت می ترسیم بی رویی کند با ما نقاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:01 PM

نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب

جوهرم، ریشه من هست ز شمشیر در آب

تیغ بیداد تو هم سیر ز خون می گردد

می شود ماهی لب تشنه اگر سیر در آب

در مذاق من سودازده، از سوختگی

سخن سرد کند کار طباشیر در آب

شربت وصل علاج دل بی تاب نکرد

ماهیان را نکشد موج به زنجیر در آب

پا ز سر کن که به دامن گهر آرد بیرون

رفت هر کس که چو غواص سرازیر در آب

داروی بیهشی باده کشان پر گویی است

نشود ماهی خاموش نفس گیر در آب

در می ناب اگر غوطه زند زاهد خشک

نشود تازه و تر چون گل تصویر در آب

وصل دریا نشود باعث آرامش موج

نرود پیچ و خم از جوهر شمشیر در آب

بی زبانی سپر تیر حوادث نشود

ماهی از خار بود ترکش پر تیر در آب

نشود تشنگی حرص کم از آب گهر

این نهنگی است که هرگز نشود سیر در آب

چون شد از مهلت ایام روان تیره مرا؟

نیست استادن اگر باعث تغییر در آب

رشته سبحه ز تردامنیم شد زنار

مو شود مار، توقف چو کند دیر در آب

دست خود را چو صدف کاسه دریوزه نکرد

خشک شد پنجه مرجان به چه تقصیر در آب

چه خیال است در آن زلف دل آسوده شود؟

تا بود شانه آن زلف گرهگیر در آب

نظر بی جگران است ز دریا به کنار

خار و خس را نتوان بست به زنجیر در آب

نتوان راست نفس با دل پر خون کردن

که گران سیر بود بال و پر تیر در آب

غوطه در می زدن از باده مرا سیر نکرد

ماهی از آب محال است شود سیر در آب

آه را نیست اثر در دل آن سرو روان

می کند پیچ و خم موج چه تأثیر در آب

گر شود واصل بحر اشک غبارآلودم

ریشه موج شود زود زمین گیر در آب

بارها دیده ام از موج، سرانجام حباب

چه دل خویش کنم جمع به تدبیر در آب؟

از غم پای به گل رفته سرو آزادست

کشتی هر که نگشته است زمین گیر در آب

حیف و صد حیف که از کوتهی باد مراد

شد چو کف، کشتی اندیشه ما پیر در آب

بودم از دور به نظاره خشکی قانع

گریه شمع مرا راند به تزویر در آب

عمر را باز ندارد ز روانی افسوس

می کند پیچ و خم موج چه تأثیر در آب

می زند آب بر آتش، نفس گرم مرا

می کند ناصح بی درد طباشیر در آب

لنگر جسم، روان را ز سفر مانع نیست

نقش قایم نکند پای به تدبیر در آب

چند در بحر پرآشوب جهان همچو حباب

نقد انفاس کنی صرف به تعمیر در آب؟

حجت ناطق واصل شدگان خاموشی است

نتوان کرد نفس راست به تدبیر در آب

بر سبک مغز، خموشی است گران در مستی

که نفس را نتوان داشت به زنجیر در آب

نفس بیهده بر خاطر روشن بارست

می کند باد به جز موج چه تصویر در آب؟

سیری از خون نبود سخت دلان را صائب

نرود تشنه لبی از دم شمشیر در آب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:00 PM

دست کوته مکن از دامن احسان طلب

تا کشی نکهت یوسف ز گریبان طلب

سالک آن به که شکایت ز ملامت نکند

که بود زخم زبان، خار بیابان طلب

رهرو عشق محال است که افسرده شود

عرق سرد ندارد تب سوزان طلب

پنجه سعی ترا ناخن غیرت کندست

ورنه بی لعل و گهر نیست رگ کان طلب

از طلب چون شوم آسوده، که هر چشم زدن

می شود تازه ز رخسار تو ایمان طلب

شاهد ناطق کامل طلبان خاموشی است

شکوه دوری راه است ز نقصان طلب

آسمان ها نفس بیهده ای می سوزند

به دویدن نشود قطع، بیابان طلب

چشم پوشیده ز دیدار چه لذت یابد؟

چه کند جلوه مطلوب به حیران طلب؟

جذبه ای را که به عنانگیری شوقم بفرست

که ازین بیش ندارم سر و سامان طلب

خار صحرای جنون از دل من سیراب است

زهره شیر بود آب نیستان طلب

من چه گنجشک ضعیفم، که هزاران سیمرغ

بال و پر ریخته در سیر بیابان طلب

جلوه شاهد مقصود بود پرده نشین

تا مصفا نشود آینه جان طلب

پای از حلقه زنجیر گذارد بر تخت

هر که یک چند کند صبر به زندان طلب

هر که چون غنچه کشد دست تصرف در جیب

ای بسا گل که بچیند ز گلستان طلب

صائب از زخم زبان عشق محابا نکند

خس و خاشاک بود سنبل و ریحان طلب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:00 PM

روز روشن گل و شمع شب تارست شراب

برگ عیش و طرب لیل و نهارست شراب

تا بوی در دل خم، هست فلاطون زمان

محفل آرا چو شود، باغ و بهارست شراب

روی عقل است ز سر پنجه تاکش نیلی

با همه شیشه دلی شیر شکارست شراب

نعل بی طاقتی از جام در آتش دارد

بس که مشتاق به لعل لب یارست شراب

هر حریمی که در او ساقی تردستی نیست

جام خمیازه خشک است و غبارست شراب

می کند با لب میگون تو می کار نمک

چشم مخمور ترا آب خمارست شراب

هست از روی تو چون برگ خزان دیده خجل

گر چه گلگونه هر لاله عذارست شراب

نه حباب است که در ساغر می جلوه گرست

عرق آلود ز شرم لب یارست شراب

گریه تلخ بود حاصل میخواری من

بی تو در دیده من غوره فشارست شراب

نتواند طرف عشق شد از بی جگری

گر چه بر عقل زبردست سوارست شراب

ظلمت غم چو کند تیره جهان را صائب

روشنی بخش دل و جان فگارست شراب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:00 PM

تو که بی پرده رخ خود ننمایی در خواب

چه خیال است به آغوش من آیی در خواب؟

شمع بالین خود از دیده بیدار کنی

گر بدانی چه قدرها به صفایی در خواب

تا به بیداری و مخموری و مستی چه کنی

تو که چون چشم، دل از خلق ربایی در خواب

عالم از بی خبران، دیده خواب آلودی است

به امیدی که رخ خود بنمایی در خواب

چون تواند کسی از یاد تو غافل گردید

که ز بی تابی دل، قبله نمایی در خواب

تن خاکی هدف ناوک دلدوز قضاست

خبر از خویش نداری که کجایی در خواب

از خیال سفر هند، سیاه است دلت

گر چه در پرده شبها چو حنایی در خواب

با تو یک صبح قیامت چه تواند کردن؟

که ز هر مو، سر مژگان جدایی در خواب

سایه کوه در اینجا به جناح سفرست

تو چه در ظل سبکسیر همایی در خواب؟

پرده خواب بود عینک بیداردلان

تو چنین با نظرباز، چرایی در خواب؟

راه خوابیده ز فریاد جرس شد بیدار

تو چو افسانه به آواز درایی در خواب

این میانی که به قصد تو فلک ها بسته است

جای دارد که میان را نگشایی در خواب

رفت از دست حواس و تو همان پا بر جای

همرهان تو کجا و تو کجایی در خواب!

این تعلق که ترا هست به آب و گل جسم

باورم نیست که از خویش برآیی در خواب

ذره پیوست به خورشید و تو از همت پست

در ته دامن افلاک، چو پایی در خواب

فلک از ثابت و سیار ترا می پاید

چون به صد دشمن بیدار برآیی در خواب؟

نیست ممکن، نشود خون تو صائب پامال

که ته پای حوادث چو حنایی در خواب

ادامه مطلب
چهارشنبه 19 خرداد 1395  - 9:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118307
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث