به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دلم از لعل تو یک بوسه تمنا نکند

که جفای تو مرا دیده چو دریا نکند

این چنین بیدل و بیچاره که ماییم امروز

کس ندانم که جفا داند و بر ما نکند

بوسه‌ای گر بربودم ز لبت طیره مشو

چون کسی تنگ شکر یابد و یغما نکند؟

نیست تشویشم از آن کس که کند خو و اتو

همه تشویشم از آنست که خووا نکند

در غمت زانکه شکایت کند اندیشه مدار

زان بیندیش که غم بیند و پیدا نکند

چشم ترک تو همان روز که من دیدم عقل

گفت بگریز، که مستست و محابا نکند

دوش گفتم که: بیوشم غم عشقت، دل گفت:

اوحدی،گریه نگه‌دار، که رسوا نکند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

دل به کسی سپرده‌ام کو همه قصد جان کند

کام کسی روا نکرد، اشک بسی روان کند

هر که بدید کار ما وین رخ زرد زار ما

گفت که: در دیار ما جور چنین فلان کند

حجت بندگی بدو، دارم از اعتراف خود

بی‌خبرست مدعی، هر چه جزین بیان کند

گفت:وفا کنم، دلا، هر چه بگوید آن پری

بر همه گوش کن ولی این مشنو که آن کند

زلف دراز دست را بند نهاد چند پی

ور بخودش فرو هلد بار دگر چنان کند

من سخن جفای او با همه گفته‌ام، ولی

پند نگیرد اوحدی، تا دل و دین در آن کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

مطرب، مهل که محنت و غم قصد جان کند

راهی سبک بیار، که رطلم گران کند

گیر و گرفت چیست؟ چو با عشق ساختیم

بر ما گرفته گیر که وصلی زیان کند

گر مهر و ماه را به در او برم شفیع

بر من به جهد اگر دل او مهربان کند

جز دیده و دلم نپسندد نشانه‌ای

تیری که چشم و ابرویش اندر کمان کند

دیدیم سروها که نشانند در چمن

لیکن کسی ندید که سروی روان کند

صورت کشند و نقش بر ایوان، نه این چنین

کش نوش در لب و گهر اندر دهان کند

شاید که اوحدی: بنویسد حدیث خویش

با دوستان حکایت ازین داستان کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

هر زمان آشفته‌دل نامم کند

با دل آشفته در دامم کند

چون شود راز دل من آشکار

بعد ازان پوشیده پیغامم کند

گر به بزم عشق بنشاند مرا

پاسبان خویش بر بامم کند

تا نبیند دیدهٔ من روی غیر

بادهٔ توحید در کامم کند

تا نبینم نیز روی او به خواب

سالها بی‌خواب و آرامم کند

از برای وصف روی خویشتن

شهرهٔ آفاق و ایامم کند

گاه بهتر دارد از خاصان مرا

گاه سرگردان‌تر از عامم کند

گر بخواهد تا: بگردد رای من

روی در لوح الف لامم کند

تا که ننشیند زمانی آتشم

هم نشین بادهٔ خامم کند

چون شود کم عشق من، عشقی دگر

با شراب لعل در جامم کند

از برای آنکه بفریبد مرا

پیش خلق اعزاز و اکرامم کند

چون بخواهد سوختن در دوستی

آزمایشها به دشنامم کند

چشم را گر حیرتی آرد به روی

گوش بر آواز الهامم کند

چون نماند قوتم در پای و گام

دست گیرد زود و در گامم کند

تا نباشم بی‌حدیث آن غزال

در غرلها اوحدی نامم کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

هر نفسی عشق او بی‌دل و دینم کند

آتش سودای او خاک زمینم کند

نور بپاشد ز روی، باز بپوشد به موی

بیدل از آن می‌شوم، عاشق ازینم کند

تا بگشایم به دم، بند طلسم قدم

نام بزرگین خود نقش نگینم کند

گر بگزیند مرا از پی کشتن بود

زان نشود شادمان دل که گزینم کند

گر بگشایم ز لب مهر خموشی دمی

روی چو مهرش سبک میل به کینم کند

رخ چو به کار آورم، طاق دو ابروی او

با غم و با درد خود جفت و قرینم کند

هر غم و رنجی که هست بر دل من مینهد

این همه دانی که چه؟ تا همه بینم کند

هم شب اول که دل طرهٔ او دید ، گفت:

زلف کمند افگنش قصد کمینم کند

چون به کمان غمش دست کشیدن برم

آخر کار، اوحدی، در پی اینم کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

جرعه مده، که وقت شد اشتر من که عف کند

نقل منه، که او دگر کم سخن علف کند

اشتر من به ناخوشی سر ننهد گرش کشی

ای که مهار می‌کشی، عفو کنش چو عف کند

شور سرست و خیره سر، خار گرست و شیره خور

محو شوند شور و شر، آتش او چو تف کند

گر به گزش در افگنی، سنگ و گزت بهم زند

ور به رزش در آوری، غوره و رز تلف کند

کار دلم ز دست شد، می‌خور و می‌پرست شد

ناخردی که مست شد، کی خردش خلف کند؟

بر شترست رخت من، ای دل نیک بخت من

ایست مکن، چو قافله روی در آنطرف کند

آن عربی سوار ما، گر طلبد شکار ما

تن بر تیر و شست او دیده و جان هدف کند

تا ز پی این پیادگان، باز جهند و مادگان

بانگ زن آن دلیل را، تا صفت نجف کند

آن صنم قریش کو؟ مایهٔ کام و عیش کو؟

تا من خوف دیده را،دعوت « لاتخف» کند

بر عرفات حضرتش، من چو وقوف یافتم

کیست که در حضور من دعوی« من عرف» کند؟

مطرب اوحدی، بخوان این غزل از زبان او

تا دل و جان خویش را بر سر نای و دف کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

 

کرا بر تو فرستم که شرح حال کند؟

به نام من ز لبت بوسه‌ای سؤال کند؟

دلم قرین غم و درد و رنج و غصه شود

چو یاد آن لب و رخسار و زلف و خال کند

نه محرمی که لبم نامهٔ بلا خواند

نه همدمی که دلم قصهٔ وصال کند

نیامدست مرا در خیال جز رخ تو

اگر چه نرگس مستت جزین خیال کند

مرا دلیست سراسیمه در ارادت تو

که از سماع حدیث تو وجد و حال کند

به گرد روی چو ماهت ز زلف می‌بینم

شبی دراز، که روز مرا چو سال کند

اگر چه بار غم خود تو سهل پنداری

نه هم‌دلیش بیاید که احتمال کند؟

ز سیم اشک مرا دامنیست مالامال

ولی رخ تو کجا التفات مال کند؟

به دیدنی ز تو راضی شدیم و غمزهٔ تو

امید نیست که آن نیز را حلال کند

ز بار هجر تو گشت اوحدی شکسته، مگر

دوای خویش به دیدار آن جمال کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

آن نه من باشم که چون میرم به تابوتم برند

یا به دوش و سر خراب و مست و مبهوتم برند

مثل زر خالص برون آیم ز آتش، گردرو

از برای آزمایش همچو یاقوتم برند

مشتری قوسی نهادست از برای بزم من

تا بسان آفتاب از دلو در حوتم برند

از جوان بختی که هستم وقت پیوستن به حق

ننگ دارم گر ز راه چرخ فرتوتم برند

بر فلک بینی صعود روح پاکم، زهره وار

فی‌المثل صد نوبت ار در چاه هاروتم برند

چون اله خویش را تقدیس کردم سالها

پس مرا می‌زیبد ار بر قدس لاهوتم برند

نیستم ز آنها در آن گیتی که بر کاخ بهشت

چون طفیلی از برای خرقه و قوتم برند

هر کجا من خوان معنی گسترم، کروبیان

طرفه نبود گر به میکائیل سرغوتم برند

ایهاالناس، اوحدی وار الوداعی می‌زنم

زانکه وقت آمد کزین زندان ناسوتم برند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند

دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند

هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ من

برساند خبری خیر و دلم شاد کند

هرگز از یاد من خسته فراموش نشد

آنکه هرگز نتواند که مرا یاد کند

هجر داغیست که گر بر جگر کوه نهند

سنگ بر سینه زنان آید و فریاد کند

خانهٔ عمر مرا عشق ز بنیاد بکند

عشق باشد که چنین کار به بنیاد کند

آنکه خون دل من ریخت ز بیداد و برفت

کاج باز آید و خون ریزد و بیداد کند

چه غم از شاه و چه اندیشه ز خسرو باشد؟

گر به شیرین رسد آن ناله که فرهاد کند

باد بر گلبن این باغ گلی را نگذاشت

کز نسیمش دلم از بند غم آزاد کند

اوحدی چون که از آن خرمن گل دورافتاد

خرمن عمر، ضروریست، که بر باد کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند؟

این قدر بس که ز دورم نگران بگذارند

هیچ شک نیست که ما هم به نصیبی برسیم

از وصال تو، گرین جمله بران بگذارند

در جهان کار رخ و قد تو بالا گیرد

اگر این کار به صاحب نظران بگذارند

صورتی را که ازو نور بصیرت خیزد

حیف باشد که بدین بی‌بصران بگذارند

ما به پند پدران از پی خوبان روزی

بنشینیم گرین خوش پسران بگذارند

ای که از دام من شیفته بگریخته‌ای

دگرت صید کنم گرد گران بگذارند

اوحدی، گر چه ترا هم خبری چندان نیست

با تو سهلست گرین بی‌خبران بگذارند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4954732
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث