به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زین بیش نباید خفت، ای یار که دزد آمد

رخت خود ازین منزل بردار، که دزد آمد

دزدست و شب تیره، چشم همگان خیره

گفتیم: مشوطیره، زنهار، که دزد آمد

این دزد عسس جامه، در گرمی هنگامه

می‌دزدد و می‌گوید: هشدار، که دزد آمد

دزدان جهان گشته، در خرقه نهان گشته

تا نیک بنشناسد عیار، که دزد آمد

این طرفه که: دزد آمد، در خرقه به مزد آمد

مزدی بده، از گفتم: بیدار، که دزد آمد

ای اوحدی، ار با تو نقدیست، به خلوت بر

پس بر درخلوت زن مسمار، که دزد آمد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

بید بشکفت و گل به بار آمد

لاله بر طرف جویبار آمد

گربهٔ بید بر دریچهٔ شاخ

پنجه بگشود و در شکار آمد

علم خسرو چمن بزدند

یزک لشکر بهار آمد

زان طرف لالهای سرخ برست

زین طرف نالهای زار آمد

سرو آزاد بر یمین افتاد

نرگس مست بر یسار آمد

رفت قمری چو بلبل آمد و گل

که یکی گر بشد هزار آمد

از چمن نکهت صبا بدمید

ز صبا بوی زلف یار آمد

بید بنشست و جام باده نهاد

باد برجست و در نثار آمد

گل رعنا به خانه باز رسید

بلبل مست با قرار آمد

ز سخن ها که هر کسی گفتند

غزل اوحدی بکار آمد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

سرم در عهد ترسایی شبی مهمان عشق آمد

دلم با راهب دیرش جرس جنبان عشق آمد

بز ناری میان بستم که هرگز باز نگشایم

که دست من درین میثاق در پیمان عشق آمد

دلم شهری به سامان بود و در وی عقل را شاهی

چو شاه عقل بیرون شد درو سلطان عشق آمد

ازان گاهی که کرد آن مه نگاهی در وجود من

تن من سر به سر دل شد، دل من جان عشق آمد

اگر زندان عشقش را بدیدی با گنه‌کاران

من از اول گنه‌کارم، که در زندان عشق آمد

نبوت می‌کنم دعوی به عشق او، که در خلوت

ز دست جبرئیل غم به من قرآن عشق آمد

مرا هر کس که می‌بیند خود و این بارهای غم

به خلق شهر می‌گوید که: بازرگان عشق آمد

مکن عیب من، ای صوفی، به مهر او، که از با بال

ترا فرمان قرایی، مرا فرمان عشق آمد

ز بیراهی که من هستم به راهم هر که پیش آید

ز راهم سر بگرداند، که سرگردان عشق آمد

از آنم شیر مست غم که از طفلی به مهداندر

به من دادند سر شیری که در پستان عشق آمد

مرا پرسی که: درعشق و طریق او چه گویی تو؟

چو پرسیدی من آن گویم که در چوگان عشق آمد

اگر بر دامن دوران غباری یابی از معنی

غبار اوحدی باشد که در میدان عشق آمد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

هزار قطرهٔ خونم ز چشم تر بچکد

ز شرم چون عرق از روی آن پسر بچکد

سرشک چیست؟ که در پای او شدن حیفست

سواد مردمک دیده کز بصر بچکد

خیال اوست درین آب چشم و می‌ترسم

که وقت گریه مبادا به یک دگر بچکد!

مرا که سینه کبابست و دل بر آتش او

عجب نباشد اگر خونم از جگر بچکد

یقین که خانهٔ چشمم شود خراب شبی

اگر بدین صفت از شام تا سحر بچکد

حلال می‌کنم، ار خون می بریزد خصم

به شرط آنکه بر آن آستان و در بچکد

به صورت آب حیاتی، که مرده زنده کند

ز گوشهٔ لب شیرین او مگر بچکد

گر از لبش بچشی شربتی، نگه نکنی

به شربت عرق بید کز شکر بچکد

به بوی آنکه گلی چون رخش به دست آرد

چه خون که از دل گرم گلاب گر بچکد؟

برابر رخش ار شمع را برافروزد

ز شرم عارضش از پای تا به سر بچکد

قباش بر تن نازک چو بید می‌لرزد

ز بیم لعل لب آن پری گهر بچکد

حدیث خوبی این دلبران آتش‌روی

مرا رواست، که آتش ز شعر تر بچکد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکد

ز خاک لاله برآید، ز لاله جان بچکد

هزار سال پس از مرگ زنده شاید بود

به بوی آب حیاتی کزان دهان بچکد

ازان حدیث لبت بر زبان نمی‌رانم

که نازکست، مبادا که از زبان بچکد

ز شرم روی تو در باغ وقت گل چیدن

گل آب گردد و از دست باغبان بچکد

به حسرت رخ چون آفتابت اندر صبح

ستاره گردد و از چشم آسمان بچکد

مرا تنیست که گویی، همین نفس برود

ترا رخیست که پنداری: این زمان بچکد

معلقست دل من به طاعت تو چنان

که گر به خونش اشارت کنی روان بچکد

به دست خویش بیند ای بام چشم مرا

که او خراب شود گر بدین نشان بچکد

چه سود چاه زنخدان سرنگون که تراست؟

چو قطره‌ای نگذاری که رایگان بچکد

زمان زمان به زلال لب تو تشنه ترم

اگر چه شعر بگویم، که آب از آن بچکد

نگاه داشته‌ام خون اوحدی، تا تو

رها کنی که: بر آن خاک آستان بچکد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

گر به کام دل رسید از یار خود یاری چه شد؟

ور به وصلش شادمان گردید غم‌خواری چه شد؟

عاشقی گر کامیاب آمد ز معشوقی چه گشت؟

بیدلی گر بوسه‌ای بستد ز دلداری چه شد؟

خار غم چون در دل من می‌خلید از دیر باز

این زمانم گر برون آمد گل از خاری چه شد؟

عمر خود در کار او کردم به امید دمی

گر پس از عمری میسر شد مرا کاری چه شد؟

ای رقیب، از عشق او تا کی شوی مانع مرا؟

بار او من می‌برم بر دل، ترا باری چه شد؟

تشنه‌ام، گر خوردم اندر منزلی آبی چه بود؟

کافرم، گر بستم اندر عشق زناری چه شد؟

اوحدی گر ماجرای عشق گوید عیب نیست

بلبلی گر ناله کرد از طرف گلزاری چه شد؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

به من از دولت وصل تو مقرر می‌شد

کارم از لعل گهربار تو چون زر می‌شد

دوش گفتم: بتوان دید به خوابت، لیکن

با فراق تو کرا خواب میسر می‌شد؟

بارها شمع بکشتم که نشینم تاریک

خانه دیگر ز خیال تو منور می‌شد

عقل دل را ز تمنای تو سعیی می‌کرد

عشق می‌آمد و او نیز مسخر می‌شد

گر چه بسیار بگفتیم نیامد در گوش

خوشتر از نام تو، با آنکه مکرر می‌شد

شرح هجران تو گفتم: بنویسم، لیکن

ننوشتم ، که همه عمر در آن سر می‌شد

اوحدی را غزل امروز روانست، که شب

صفت خط تو می‌کرد و سخن تر می‌شد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

تا دل مجروح من عاشق زار تو شد

هیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد

لعل تو روزی مرا وعدهٔ وصلی بداد

فکرم ازان روز باز روز شمار تو شد

زنده بود عاشقی، کز هوس روی تو

بر سر کوی تو مرد، خاک دیار تو شد

صبح چو حسن تو کرد روی به باغ آفتاب

مشغله از ره براند، مشعله‌دار تو شد

از سر خاک درت دوش غباری بخاست

باد بهشت آن بدید، خاک غبار تو شد

طعنه زند سرمه را، چشم چو خاک تو دید

شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد

زمرهٔ عشاق را در شب دیدار قرب

هر دل و جانی که بود، جمله نثار توشد

شاکرم از دل، که او گشت شکارت، بلی

شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد

از همه گنجی سعید وز همه رنجی بعید

گر تو ندانی که کیست؟ اوست که یار تو شد

زندهٔ جاوید ماند، سکهٔ اقبال یافت

سر که فدای تو گشت، زر که نثار تو شد

سر ز خط اوحدی بر نگرفت آفتاب

تا قلم فکر او وصف نگار تو شد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

نه آخر دل من خراب از تو شد؟

نه آخر دو چشمم پرآب از تو شد؟

نه آخر تن ناز پرورد من

گرفتار چندین عذاب از تو شد؟

مکن خواب و چشم مرا غم بخور

کزین گونه بی‌خورد و خواب از تو شد

ز لب آب وصلی بدین سینه ریز

که برآتش غم کباب از تو شد

چو چنگم به گفتار خوش می‌نواز

که فریاد من چون رباب از تو شد

به یاقوت خود حال اشکم بپرس

که بر چهره چون لعل ناب از تو شد

متاب از بر اوحدی روی خویش

که بیچاره در تنگ و تاب از تو شد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

هیچ روز آن رخ به فرمانم نشد

درد دل برداد و درمانم نشد

دوش راز عشق او بر مرد و زن

قصد آن کردم که برخوانم، نشد

صبر از آن دلدار و دوری زان نگار

گر چه می‌گفتم که: بتوانم، نشد

از شکایت‌ها که هست این بنده را

یک سخن در گوش سلطانم نشد

نیست یک شب، کز غم آن ماهرخ

ناله و زاری به کیوانم نشد

کی فراموشم شود یادش ز دل؟

نقش او چون هرگز از جانم نشد

خود نه او پیشم نمی‌آید به روز

شب خیالش نیز مهمانم نشد

بارها گفتم که: گر دستم دهد

داد ازان دلدار بستانم، نشد

اوحدی گفت: آن پری در عشق ما

نرم شد خیلی، ولی دانم نشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4954202
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث