به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون عشق در آید، قدم سر بنماند

عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند

توحید به جایی برساند قدمت را

کش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند

آنست ریاضت که: چو زان بوته برآیی

از ذات تو جز روح مصور بنماند

چندین به میسر شدن کار چه نازی؟

آنست میسر که: میسر بنماند

ای سر بگریبان هوس بر زده، می‌کوش

کان دامن آلوده چنان تر بنماند

روح تو چو مرغیست درین راه،چنان کن

کندر گل تشویر تو چون خر بنماند

در حلقهٔ عشق ار نبود نفس ترا راه

هش‌دار! که چون حلقه بر آن در بنماند

آن کس که به زر فخر کند خاک به از وی

آن روز که در کیسه او زر بنماند

ای اوحدی، آن نام طلب دار، که او را

بر جان بنویسند چو دفتر بنماند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماند

همه غم رفت و ه بغیر از غم آن یار نماند

گر چه در پای دلم خار جفا بود، دگر

گل به دست آمد و در پای دلم خار نماند

آن گروهی که به آزار دلم کوشیدند

چون برفتند دگر هیچ دلازار نماند

دشمن از غصهٔ من علت بیماری داشت

دوستان مژده، که آن ناخوش بیمار نماند

چشم من بر سر خاک درش از شوق امشب

سیل خونین صفتی ریخت، که دیوار نماند

ناله میکردم و گفت: اوحدی، این روزی دو

قصه بسیار نگوییم، که بسیار نماند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟

گر نبود نامه‌ای، زبر برساند

گرم روی کو؟ که پیش این نفس سرد

خشک سلامی به چشم تر برساند

بوسه دهم آستین آنکه سر من

باز بر آن آستان در برساند

باد تواند درو رسید، سلامش

من برسانم به باد، اگر برساند

زان سر زلف، ار چه نشنود سخن من

هر چه شنیدست سر به سر برساند

حال بنا گوش او به شرح بگوید

چونکه به گوشم رسد، دگر برساند

بر در شیرین، چو دید حالت فرهاد

قصهٔ افتادن از کمر برساند

کیست که مشتاق را دو دست بگیرد؟

وز پی هجران به یک دگر برساند

دل به صبا دادم و نبرد سلامی

جان بدهم، تا که بی‌جگر برساند

از لبش آن بوی دل شکر چو رسانید

از دهنش نیز گل شکر برساند

باد صبا را هزار بار چو گفتم:

یک سخن اوحدی مگر برساند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

هر که در حلقهٔ زلف تو گرفتار بماند

همچو من سوخته و خسته دل و زار بماند

دل من، کو گرو مهر ببرد از همه کس

از دغا باختن چشم تو عیار بماند

عمر من در سرکار تو رود، می‌دانم

خود پدیدست که: از عمر چه مقدار بماند؟

اگر از پای در آییم به سر باید رفت

ننشینیم که دست طلب از کار بماند

خرقه پوشیده که زنار بیندازد گبر

من به می خرقه گرو کردم و زنار بماند

هیچ شک نیست که: بسیار بماند سخنم

سخن سوختگان بود که بسیار بماند

اوحدی، خون دلت گر بخورد دوست مرنج

تا نگویند که: از یار دل یار بماند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند

این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند

چشم آن فتنهٔ پیدا به دلم پوشیده

نظری کرد، که پوشیده و پیدا بنماند

سخن عشق، که عقلم به معما می‌خواند

بر دلم کشف چنان شد که معما بنماند

حیلت ما همه حالت شد و حیلتها سوخت

حالت ما همه معنی شد و اسما بنماند

تا دو می‌دید دلم در کف یغما بودم

چون برستم ز دویی زحمت یغما بنماند

دل من دردی آن درد به دریا نوشید

به طریقی که نم در همه دریا بنماند

ای تمنای دل من ز دو گیتی نظرت

نظری کن، که دگر هیچ تمنا بنماند

گر چه از هر جهتم سری و سودایی بود

جهت سر تو بگرفتم و سودا بنماند

دوش با درد تو گقتم که: محابا کن، گفت:

اوحدی، تن به قضاده، که محابا بنماند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداند

بنهم گردن، اگر خاک درم گرداند

نه چنان بستهٔ مهرم که بپیچانم رخ

وقت شمشیر زدن گر سپرم گرداند

روی بنمود و چو مشتاق شدم، بار دگر

باز پوشید، که مشتاق ترم گرداند

گاه آنست که: یاد لب شیرینش باز

همچو فرهاد به کوه و کمرم گرداند

ای نسیم سحر، از خود به فغانم، برسان

خبر او، که ز خود بی‌خبرم گرداند

پیش ازینم خبر از پا و سر خود می‌بود

وقت آنست که بی‌پا و سرم گرداند

اوحدی در غمش ار ناله چنین خواهد کرد

زود باشد که به گیتی سمرم گرداند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

رخ تو به جز جور و خواری نداند

دل من به جز بردباری نداند

ز بی یارمندی بنالند مردم

من از یارمندی، که یاری نداند

ز روزم چه پرسی؟ که چشم ترمن

بجز رنگ شبهای تاری نداند

من از داغ هجر تو هردم به نوعی

بگریم، که ابر بهاری نداند

چنان نقش رویت گرفتست چشمم

که نقش منش پیش داری نداند

ز پیش دلم شادمانی چه جویی؟

که غم دید و جز سوگواری نداند

دلم دانشی کز جهان کرد حاصل

گران نیز یادش نیاری نداند

ز عشق تو زارند خلقی ولیکن

کس این شیوه فریاد و زاری نداند

روانم ز جور لبت چون نسوزد؟

که با اوحدی سازگاری نداند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

هر که او عاشق آن روی بود صبر نداند

عاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند

گر ببینند رخ و قد ترا بید گل، ای بت

گل خجالت برد و بید عرقها بچکاند

بیم آنست که: یاد لب شیرین تو روزی

همچو فرهاد به صحرا و به کوهم بدواند

شربت وصل تو هرکس بچشیدند ولیکن

سر آن نیست که یک قطره بما نیز چشاند

بر رخم عشق تو نقشیست به خونابه نوشته

وین چنین نقش که داند؟ که چو آبش بنخواند

گر کسی باز کند پیرهن از شخص ضعیفم

در میان من و موی تو تفاوت بنداند

از سر طرهٔ شبرنگ تو، روزی که بمیرم

گر نسیمی بدمد، از گل من گل بدماند

چشم من در غم دیدار تو از گریه چنان شد

که گرش نیم شبی راه دهم سیل براند

نامهٔ درد دل و قصهٔ اندوه فراقم

خود گرفتم که نویسم،که به عرض تو رساند؟

می‌روی خرم و همراه تو دلهاست ولیکن

گر بدین شیوه دوانی تو، بسی دل که نماند

اوحدی را تو ز بند خود اگر باز رهانی

نه همانا که: سر خود ز کمندت برهاند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

صبا، رمزی بگو از من به دلداری که خود داند

و گر گوید: کدامست این؟ بگو: یاری که خود داند

مگو: از فرقتت چونست شیدایی که خود بیند؟

مگو: از حسرتت چون شد گرفتاری که خود داند

اگر چشمش ترا گوید: ز عشق کیست درد او؟

بگو: رنجور بود از بهر بیماری که خود داند

حدیثی گر دراندازد که: بی‌من چون همی سازد؟

بگو: بی‌دوست چون سازد؟ طلب‌کاری که خود داند

ز رویش گر خطاب آید که: هستش میل من یا نه؟

تو پیش زلف غمازش بگو :آری ،که خود داند

دهانش گر نهان گوید که:من با او چه کردم؟ گو

بزیر لب: بیازردیش یک باری که خود داند

و گر پرسد لبم: یاری چه بااو کرد؟ در گوشش

بگو: تقصیر کرد او نیز در کاری که خود داند

وگر گوید: جفا کارم، که من زو به بسی دارم

بگو: چون اوحدی داری وفاداری، که خود داند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

عمری که نه با تست کسش عمر نخواند

آنرا که تو در دام کشی کس نرهاند

گر بر تن مجنون تو صد سلسله باشد

چون رخ بنمایی همه در هم گسلاند

زین دل مطلب صبر، که از روی تو دوری

مشکل بتوان کردن و او خود نتواند

از طالع خود بر سرگنجی بنشینم

روزی اگرم با تو به کنجی بنشاند

دادم دل خود را بدو چشم تو ولیکن

کس نیست که از چشم تو دادم بستاند

از گردش ایام توقع نه چنین بود

کم زهر فراق تو چنین زود چشاند

دل بود که از واقعهٔ‌من خبری داشت

و آن به که خود این واقعه دل نیز نداند

از غم نتوانم که نویسم سخن خود

ور نیز نویسم سخن خود، که رساند؟

پندار که: صد نامه و قاصد بفرستم

در شهر شما قصهٔ درویش که خواند؟

دل در لب شیرین تو بست اوحدی، ای جان

مگذار که ایام به تلخی گذراند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4954199
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث