به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دوشم از کوی مغان دست به دست آوردند

از خرابات سوی صومعه مست آوردند

هیچ می‌خواره ندارد طمع حور و بهشت

این بشارت به من باده پرست آوردند

ساقیانش، ز می عشق چو گردیدم مست

به می دیگرم از نیست به هست آوردند

زلف و خال و خط خوبان همه رنجست، آنها

از کجا این همه تشویش به دست آوردند؟

این شگرفان که نگنجند در آفاق از حسن

در چنین سینهٔ تنگ از چه نشست آوردند؟

قلب سالوس و ریا را نشکستند درست

مگر این قوم که در زلف شکست آوردند

اوحدی را چو ازین دایره دیدند برون

زود در حلقهٔ آن زلف چو شست آوردند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند

کز آستان تو چون سایه در نمی‌گذرند

چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماج

چو تیغ فتنه کشی در مقابلش سپرند

غم تو قوت دل خویش ساختند چنان

که گردمی نبود خون خویشتن بخورند

هزار قافله سر گشته شد ز هر جانب

بدان امید که راهی به جانب تو برند

به بوی آنکه ببینند سایهٔ تو ز دور

چو سایه کوی به کوی و چو باد در بدرند

چو دامن تو نیاید به دست درمان چیست

به غیر از آنکه گریبان خویشتن بدرند

اگر تو قصد دل اوحدی کنی دل چیست؟

سزد که جان بفروشند و چون تویی بخرند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

یوسف ما را به چاه انداختند

گرگ او را در گناه انداختند

و آنگه از بهر برون آوردنش

کاروانی را به راه انداختند

از فراق روی او یعقوب را

سالها در آه آه انداختند

چون خریداران بدیدندش ز جهل

در بها سیم سیاه انداختند

شد به مصر و از زلیخا دیدنش

باز در زندان شاه انداختند

خواب زندان را چو معنی باز یافت

تختش اندر بارگاه انداختند

شد پس از خواری عزیز و در برش

خلعت« ثم اجتباه» انداختند

تا نبیند هر کسی آن ماه را

برقعی بر روی ماه انداختند

چون گواه انگشت بر حرفش نهاد

زخم بر دست گواه انداختند

حال سلطانیش چون مشهور شد

جست و جویی در سپاه انداختند

دشمنش را از هوای سرزنش

صاع در آب و گیاه انداختند

قرعهٔ خط بشارت بردنش

بر بشیر نیک خواه انداختند

باز با قوم خودش کردند جمع

جمله را در عزو جاه انداختند

این حکایت سر گذشت روح تست

کش درین زندان و چاه انداختند

اوحدی چون باز دید این سرو گفت

سر او را با اله انداختند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

فرش زمردین به زمین در کشیده‌اند

و آنگه برو، ز گل، علم زر کشیده‌اند

دوشیزگان باغ طبقهای سیم و زر

بر سر نهاده، پیش صنوبر کشیده‌اند

آن سبزهای سایه نشین بین، که پیش گل

دامن ز ماهتاب وز خور در کشیده‌اند

گلها به دستیاری نم شاخ سبزه را

از خاک بر گرفته و در بر کشیده‌اند

بر لوح خاک صورت کرسی لاله را

گویی که عرشیان به قلم بر کشیده‌اند

خط بنفشه گرد رخ شاهدان باغ

هم تازه نقش بسته و هم تر کشیده‌اند

شب را و روز را به ترازوی مهر و ماه

دریاب تا: چگونه برابر کشیده‌اند؟

مرغان صبح خیز چو عشاق اشک ریز

در پرده‌های تیز فغان در کشیده‌اند

ترکان گل ز راوق شبنم شراب صرف

در جام لاله کرده و اندر کشیده‌اند

بر روی سوسن از خط رنگین نگاه کن

کز سیم و لاجورد و معصفر کشیده‌اند؟

با سروشان اگر نه خلافیست در ضمیر

این بیدها ز بهر چه خنجر کشیده‌اند؟

ای باغبان، به سرزنش بید و سرو کوش

تا خود چرا ز خط چمن سر کشیده اند

خرم دل آن کسان که درین دم به یاد دوست

چون اوحدی نشسته و ساغر کشیده‌اند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیده‌اند

کان پری رخ را چنین از چشم ما پوشیده‌اند

زاهدان از چشم تو ما را ملامت می‌کنند

جرعه‌ای در کار ایشان کن، که بس خوشیده‌اند

نیک خواها، عاشقان را وصف مستوری مکن

کین حریفان پند نیکوه خواه ننیوشیده‌اند

نیست ما را هیچ عیب از عشق بازی، کندرین

ما همی کوشیم و پیش از ما همی کوشیده‌اند

رند را با زاهد خشک ار نمی‌آید چه شد؟

این جماعت خود نگویی: کی به هم جوشیده‌اند؟

اهل تقوی را زدرد ما نخواهد شد خبر

کین چنین دردی که ما داریم کم نوشیده‌اند

اوحدی، از جور آن مهربانت ناله چیست؟

مهربانان زخمها خوردند و نخروشیده‌اند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

باز شادروان گل بر روی خار انداختند

زلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند

دختران گل به وقت صبح‌دم در پای سرو

از سر شادی طبقهای نثار انداختند

شاهدان سوسن از بهر تماشا در چمن

لاله را با سنبل اندر کارزار انداختند

بلبل شیرین سخن شکر فشانی پیشه کرد

تا بساط فستقی بر جویبار انداختند

گرم تازان صبا از گرد عنبر وقت صبح

موکب سلطان گل را در غبار انداختند

غنچگان را گر چه بر گل پرده پوشی عادتست

عاقبت هم بخیه‌ای بر روی کار انداختند

به ز مستی در شکوفه است و گل اندر خفت و خیز

نرگس بیچاره را چون در خمار انداختند؟

وقت صبح آهنگران باد ز آب پیچ پیچ

بی‌گنه زنجیر بر پای چنار انداختند

در دماغ بید گویی هم خلافی دیده‌اند

کز میان بوستانش بر کنار انداختند

سبزه‌ها را گرچه بر بالای گل دستی بود

هم ز گیسوها کمندش بر حصار انداختند

گر چمن را نیست در سر خاطر سوری دگر

از چه بر دست عروسانش نگار انداختند؟

صبح دم بزم چمن گرمست، زیرا کندرو

نالهٔ موسیچه و قمری و سار انداختند

راویان نظم ز اشعار بدیع اوحدی

بار دیگر فتنه‌ای در روزگار انداختند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

 

اول فطرت که نقش صورت چین بسته‌اند

مهر رویت در میان جان شیرین بسته‌اند

زان نمکدان لب شیرین شورانگیز تو

دانهٔ خال سیه بر قرص سیمین بسته‌اند

تا کسی از باغ حسنت شاخ سنبل نشکند

زنگیان زلف تو بر ماه پرچین بسته‌اند

جز به چشم ترک مستت خون مردم کس نریخت

تا بنای کفر را در چین و ماچین بسته‌اند

عندلیبان چمن را تا کند زار و نزار

چاوشان چشم مستت بر گل آذین بسته‌اند

بر امید خواب مستی دوش بر طرف چمن

بلبلان بوستان از غنچه بالین بسته‌اند

تا نقاب از آفتاب طلعتت بر داشتند

اوحدی را خواب خوش از چشم غمگین بسته‌اند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

دلبران جمله غلام لب چون نوش تواند

بندهٔ حلقهٔ زلفین و بنا گوش تواند

وانکه بردند به گردون ز کله داری سر

هم کمر بستهٔ آن قد قباپوش تواند

بر سر ناله و فریاد جهانی زن و مرد

سال و ماه از غم لعل لب خاموش تواند

باده نوشان لبت جمله خرابند امروز

تا چه در ساغرشان بود؟ که بی‌هوش تواند

پردلانی، که ز سر پنجه سخن می‌گفتند

همه بی‌توش و تن از هجر تن و توش تواند

بس درون سوخته کندر شب هجران چون دیگ

بر سر آتش سودای جگر جوش تواند

اوحدی دوش به کف جان و دلی داشت، کنون

هر دو در بند سر گیسوی بر دوش تواند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اند

زلف و رخت ز نسترن و لاله رسته‌اند

چشمان ناتوان تو، از بس خمار و خواب

گویی که از شکار رسیده‌اند و خسته‌اند

دل چون بدید موی میان تو در کمر

گفت: این دروغ بین که بر آن راست بسته‌اند

سر در نیاورند ز اغلال در سعیر

آنها که از سلاسل زلف تو جسته‌اند

در حلقه‌ای که عشق رخت نیست فارغند

در رسته‌ای که راه غمت نیست رسته‌اند

روزی به پای خویش بیا و نگاه کن

دلهای ما، که چون سر زلفت شکسته‌اند

چون اوحدی به بوی وصال تو عالمی

در خاک و خون ز خفت و خواری نشسته‌اند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

چون عشق در آید، قدم سر بنماند

عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند

توحید به جایی برساند قدمت را

کش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند

آنست ریاضت که: چو زان بوته برآیی

از ذات تو جز روح مصور بنماند

چندین به میسر شدن کار چه نازی؟

آنست میسر که: میسر بنماند

ای سر بگریبان هوس بر زده، می‌کوش

کان دامن آلوده چنان تر بنماند

روح تو چو مرغیست درین راه،چنان کن

کندر گل تشویر تو چون خر بنماند

در حلقهٔ عشق ار نبود نفس ترا راه

هش‌دار! که چون حلقه بر آن در بنماند

آن کس که به زر فخر کند خاک به از وی

آن روز که در کیسه او زر بنماند

ای اوحدی، آن نام طلب دار، که او را

بر جان بنویسند چو دفتر بنماند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4954729
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث