به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هیچ روز آن رخ به فرمانم نشد

درد دل برداد و درمانم نشد

دوش راز عشق او بر مرد و زن

قصد آن کردم که برخوانم، نشد

صبر از آن دلدار و دوری زان نگار

گر چه می‌گفتم که: بتوانم، نشد

از شکایت‌ها که هست این بنده را

یک سخن در گوش سلطانم نشد

نیست یک شب، کز غم آن ماهرخ

ناله و زاری به کیوانم نشد

کی فراموشم شود یادش ز دل؟

نقش او چون هرگز از جانم نشد

خود نه او پیشم نمی‌آید به روز

شب خیالش نیز مهمانم نشد

بارها گفتم که: گر دستم دهد

داد ازان دلدار بستانم، نشد

اوحدی گفت: آن پری در عشق ما

نرم شد خیلی، ولی دانم نشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

کسی که چشمهٔ چشمش چنین ز گریه بجوشد

چگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد؟

دلی که این همه آتش درو زنند بنالد

تنی که این همه گرمی درو کنند بخوشد

حدیث ماه رخش آن چنان که هست نگویم

مرا مجال نماند، ز مشتری، که بجوشد

به کوشش از متصور شود وصال رخ تو

به دوستی، که پشیمان شود کسی که نکوشد

ستمگرا، ز غمت گر دلم خروش برآرد

عجب مدار، که سنگ از چنین غمی بخروشد

ترا به دل ز که جویم؟ گرت به ترک بگویم

بدان درم چه ستاند؟ کسی که جان بفروشد

مرا نصیحت بسیار می‌کنند، ولیکن

چه سود پند رفیقان؟ چو اوحدی ننیوشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشد

هیچ سال این دردم اندر جان وغم در دل نشد

نیست سنگی کان ز آه آتشین من نسوخت

نیست خاکی کان ز آب دیدهٔ من گل نشد

هیچ سعیی در جهان چون سعی من ضایع نگشت

هیچ رنجی در وفا چون رنج من باطل نشد

بر تن شوریده باری این چنین سنگین نبود

بر دل آشفته کاری این چنین مشکل نشد

ضربتی چون ضربت سودای او دستی نزد

شربتی چون شربت هجران او قاتل نشد

اوحدی، دل در وفا و عهد این خوبان مبند

کز غم خوبان به جز بی‌حاصلی حاصل نشد

گر ندیدی صورت لیلی، که مجنون را بکشت

قصهٔ مجنون نگه کن: کو دگر عاقل نشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

جهان از باد نوروزی جوان شد

زمین در سایهٔ سنبل نهان شد

قیامت می‌کند بلبل سحرگاه

مگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟

ز رنگ سبزه و شکل ریاحین

زمین گویی به صورت آسمان شد

صبا در طرهٔ شمشاد پیچید

بنفشه خاک پای ارغوان شد

بهار آمد، بیا و توبه بشکن

که در وقتی دگر صوفی توان شد

ز رنگ و بوی گل اطراف بستان

تو پنداری بهشت جاودان شد

ولیکن اوحدی را برگ گل نیست

که او آشفتهٔ روی فلان شد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

عشق را پا و سر پدید نشد

زین بیابان خبر پدید نشد

جز دل دردمند مسکینان

ناوکت را سپر پدید نشد

همه چیز از تو بود و در همه چیز

جز تو چیزی دگر پدید نشد

خبری شد عیان من از فکر

وز عنایت خبر پدید نشد

هر که پیش تو جان نکرد ایثار

از وجودش اثر پدید نشد

تا تو منظور بیدلان نشدی

هیچ صاحب نظر پدید نشد

اوحدی، چاره‌ای بکن خود را

کز تو بیچاره‌تر پدید نشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

چه عشقست این که در دل شد؟

کزو پایم درین گل شد

به بند او در افتادم

کشیدم بند و مشکل شد

چه شربت بود عشق او؟

که جان را زهر قاتل شد

قیامت بیند آن دستی

کز آن قامت حمایل شد

چو با آیینهٔ خاطر

جمال او مقابل شد

هر آن نقشی که بر دل بد

نهفته گشت و باطل شد

ازو من سایه‌ای بودم

به نور آن سایه زایل شد

مریدی را مرادی بد

ازان دلدار حاصل شد

ریاضت اوحدی می‌برد

که این درویش واصل شد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:18 PM

یار ز پیمان ما گر چه سری می‌کشد

بار غمش را دلم بی‌جگری می‌کشد

آن بر و آن دوش را هم به کنار آورم

گر چه به ناز از برم دوش و بری می‌کشد

گر چه دلیلیم نیست در شب تاریک هجر

می‌روم این راه، کو هم به دری می‌کشد

سینه سپر کرده خلق تیر غمش را و او

دم بدم آن تیر هم بر سپری می‌کشد

گرچه نداریم هیچ دل به سر کوی او

از لب و از چشم مات خشک و تری می‌کشد

تن چو خیالی شدست، زانکه به روزی چنین

دل به خیال رخش دردسری می‌کشد

بر دلم اندیشهاست ساکن و سنگین چو کوه

کو به میانی چو موی چون کمری می‌کشد

از خبر وصل او تا دل ما خوش کند

باد ز هر گوشه‌ای هم خبری می‌کشد

جز غمش، ای اوحدی، بر دل و برجان منه

محنت گیتی بهل، تا دگری می‌کشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:17 PM

دی رفتم اندر کوی او سرمست، ناگه جنگ شد

امروز زانم تنگدل کان جای بر وی تنگ شد

گوید به مستی: سوی من، منگر، مرو در کوی من

باز آن بت دلجوی من، بنگر: چه شوخ و شنگ شد؟

هر دم چو ازینگی دگر خواهد دل ما سوختن

منشان بر آتش خویش را، ایدل، که کار ازینگ شد

پندی که نیکو خواه من، می‌داد بد پنداشتم

تا لاجرم در عشق او نامی که دیدی ننگ شد

رفت آن نگار خانگی در پردهٔ بیگانگی

ای ناله، بر خرچنگ شو، کان ماه در خرچنگ شد

از بس که کردم سرزنش دل را به یاد آوردنش

بیچاره از سرکوب پر حیران و گیج و دنگ شد

جام دلم بر سنگ زد، چون بر دو زلفش چنگ زد

چشمم به خونش رنگ زد، چون روی من بی‌رنگ شد

دارم خیال او به شب، زان بادهٔ رنگین لب

جانم چو زنگی در طرب، زان بادهٔ چون زنگ شد

ای اوحدی، عیبش مکن، گر دل پریشانی کند

کی بی‌پریشانی بود، دل، کو به زلف آونگ شد؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:17 PM

دل اسیر حلقهٔ آن زلف چون زنحیر شد

تن ز استیلای هجر آن پریرخ پیر شد

چون کمان بشکست پشت عالیم را در فراق

نوک مژگانش ز بهر کشتن من تیر شد

نیست جز سودای زلف همچو قیرش در سرم

از برای آن تنم چون موی و دل چون قیر شد

دوش می‌گفتم: برون آیم، بگیرم دامنش

آب چشم من روانی رفت و دامن گیر شد

یک شب از شبهای هجران زلف او دیدم به خواب

بعد از آن عمر درازم در سر تعبیر شد

چون غلامان جان من بر لب ز تلخی می‌رسید

دشمن من بر لب شیرین او چون میر شد

همچو زر شد کار بسیاران ز لعل او ولی

اوحدی را ناله از سودای او چون زیر شد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:17 PM

کمان مهر ترا چرخ چنبری نکشد

فروغ روی ترا جرم مشتری نکشد

چنین که چشم تو آهنگ دین من دارد

حدیث من چه کند؟ گر به کافری نکشد

به گرد کوی تو دیوانه‌وار کی گردم

گرم کمند دو زلف تو، ای پری، نکشد

بدان صفت که کمر در میان کشید ترا

میان ما عجبست ار به داوری نکشد!

گرم چو عود نخواهی نشاند بر آتش

به باد گوی که: آن زلف عنبری نکشد

دلم به جان غم عشق تو میکشد، تا هست

ولی تنم ز ضعیفی و لاغری نکشد

به وصف روی منیر تو اوحدی پس ازین

سفینها بنویسد، که انوری نکشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:17 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4954201
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث