
( ( کتب رجل الی الحسین ( ع ) عظنی بحرفین , فکتب الیه : من حاول امرابمعصیة اللّه کان افوت ل ما یرجو واسرع لمجی ما یحذر ) ) ( ( 525 ) ) . ( ( امام صادق ( ع ) می فرماید : ( ( شخصی به امام حسین ( ع ) نامه نوشت وازحضرت تقاضا کرد که مرا با دو جمله موعظه فرمایید . امـام ( ع ) در پـاسـخ مـرقوم فرمودند : آنکه از راه معصیت خداوند بخواهد به کاری برسد, آنچه را از دست می دهد بیشتراست از آنچه به آن دل بسته بود واگر از راه معصیت بخواهد چیزی را از خود دفع کند, آن چیز زودتر به سراغ او می آید که خودرااز آن بر حذر می داشت ) ) .
نکات قابل توجه در این مکاتبه :
1 ـ هر انسانی احتیاج به موعظه دارد, منتها گاهی این نیازرا در خود احساس می کند ومانند بیمار به دنبال طبیب می رود ونسخه می گیرد وعمل می کند وگاهی چنین احساسی را ندارد البته در مـوعـظـه لازم نیست که آن را نداند, چه بسا مواعظی رامی داند منتها وقتی آن را از شخصی الهی وصاحب نفس می شنود, اثر خاصی دروجودش می گذارد واورا منقلب می کند . پیامبر ( ص ) با اینکه اشرف مخلوقات است وهمه باید از فیض او بهره ببرند,مع الوصف از جبرئیل ( ع ) در خواست موعظه می کند, جبرئیل هم در پاسخ می فرماید : . ( ( یـا مـحـمـد, عش ما شئت , فانک میت , واحبب ما شئت فانک مفارقه , واعمل ما شئت ,فانک ملا قیه ) ) ( ( 526 ) ) . ( ( ای پیامبر ! هر قدر زندگی کنی , عاقبت خواهی مرد وبه هر چه علاقه داشته باشی , عاقبت از آن جدا خواهی شد, وهر کاری که انجام بدهی , ثمره ونتیجه آن راخواهی دید ) ) .
2 ـ مواعظ نباید طولانی باشد, گفتار ومواعظ پیامبر ( ص ) همیشه کوتاه بوده است . ( ( عـن جـابـر بـن سـمـرة , کـان رسـول اللّه ( ص ) لا یـطـیل الموعظة یوم الجمعة انماهن کلمات یسیر ) ) ( ( 527 ) ) . ( ( رسـول خـدا ( ص ) در روز جـمـعـه , مـواعظرا طولانی نمی کرد وفقط به چندجمله کوتاه اکتفا می کرد ) ) . ( ( عمار یاسر می گوید : ( ( امرنا رسول اللّه ( ص ) باقصار الخطب ) ) ( ( 528 ) ) . ( ( پیامبر ( ص ) به ما دستور می داد که خطبه هارا کوتاه بخوانیم ) ) . چون وقتی روح پذیرش واستعداد قبول در آنان باشد, فورا قبول می کنند واثرمی گذارد . ( ( صعصعة بن ناجیه ( جد فرزدق شاعر ) ) ) وقتی دو آیه آخر سوره زلزال را شنید,گفت : . ( ( حسبی ما ابالی ان لا اسمع من القران شیئا ) ) ( ( 529 ) ) . ( ( همین دو آیه برایم کافی است هر چند سایر آیات قرآن را نشنوم ) ) . گـاهـی هـم مـتـقابلا مثل ( ( ابوجهل ) ) وقتی سوره ( ( الرحمن ) ) را از زبان ( ( عبداللّه بن مسعود ) ) می شنود, سیلی محکمی به او می زند که خون جاری می شود ( ( 530 ) ) . یـا مـانـنـد مـردم زمـان نـوح ( ع ) کـه هـر چـه بـرای مردم موعظه می خواند, انگشتان خودرا در گوشهایشان می گذاشتند که نشنوند : . ( کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فی اذانهم ) ( ( 531 ) ) . بـعد از این دو مقدمه , به بیان سیدالشهدا ( ع ) می رسیم که انسان از راه معصیت به جایی نمی رسد ( ( زلـیـخـا ) ) مـی خـواسـت از راه گناه به مقصود خود برسد ودامن پیامبرالهی را آلوده کند, ولی یـوسـف , زندان را می پذیرد اما حاضر به معصیت نمی شود,عاقبت گناه این می شود که عزیز مصر, ذلـیـل ویـوسـف , بـزرگ مصر می گردد روزی زلیخا صدای همهمه جمعیت را شنید, گفت : چه خبراست ؟
گفتند : یوسف می آید,گفت : . ( ( الحمدللّه الذی جعل الملوک بمعصیتهم عبیدا, وجعل العبید بطاعتهم ملوکا ) ) ( ( 532 ) ) . در حادثه کربلا هم , ( ( یزید وعبیداللّه وعمر سعد ) ) خواستند با معصیت به جایی برسند ولی به جایی نرسیدند, زیرا با کشتن انبیا واولاد آنان , پایه های حکومت محکم نمی شود . ( ( عبدالملک مروان ) ) در نامه ای به ( ( حجاج ) ) حاکم عراق می نویسد : . ( ( جنبنی دما بنی هاشم واحقنها, فانی رایت آل ابی سفیان لما اولعوا فیها لم یل بثوا الی ان ازال اللّه الملک عنهم ) ) ( ( 533 ) ) . ( ( از ریـختن خون بنی هاشم پرهیز کن که من دیدم خاندان ابوسفیان هرگاه درریختن خون آنان اصرار ورزیدند, حکومتشان از بین رفت ) ) . امیرالمؤمنین ( ع ) می فرماید : . ( ( ما ظفر من ظفر الا ثم به , والغالب بالشر مغلوب ) ) ( ( 534 ) ) . ( ( آنـکـه از راه گـنـاه پـیـروز شود, پیروز نشده وکسی که از راه شر غالب شود,مغلوب وشکسته خورده است ) ) . اینک نوبت آن رسیده که شاهدی از تاریخ بیاوریم :
شاهدی از تاریخ
در سـفـر بـی نـتـیجه ( ( عمرو عاص وعمارة بن ولید ( برادر خالد بن ولید ) ) ) به حبشه که برای بر گرداندن مسلمانان به مکه صورت گرفت , عماره , مردی زیبا وخوش قامت بود که زنها به او میل پیدا می کردند هر دو سوار کشتی شدند وشراب خوردندومست شدند عماره , به عمروعاص گفت : ( ( به همسرت که همراهت آمده بگو که مراببوسد ! ! ) ) . عمروعاص هم به همسرش گفت که خواسته عماره را اجابت کن . عماره , نقشه ای کشید که عمروعاص را به دریا بیندازد وهمسرش را تصاحب کند, چون عمروعاص برای ادرار کردن به کنار کشتی رفت , عماره اورا به دریاانداخت اما عمروعاص با شنا کردن خودرا به کشتی رساند عماره هم گفت : چون می دانستم شنا بلد هستی این کاررا کردم . عـمروعاص از نقشه او آگاه شد, ولی چیزی نگفت ودر فکر نقشه ای برای نابودی عماره افتاد این جریان گذشت تا اینکه به حبشه رسیدند عمرو عاص نامه ای برای پدرش عاص بن وائل نوشت که از مـن سـلـب مـصونیت کن تا چنانچه دست به هراقدامی زدم جرم آن متوجه تو نشود چون نامه عـمـرو رسـیـد, پدرش نزد طایفه ( ( بنی مغیره وبنی مخزوم ) ) آمد وگفت : عمرو وعماره , هر دو انسانهای شرور هستند : ( ( انی ابرا الیکم من عمرو وجریرته فقد خلعته ) ) . ( ( مـن از جـرائم عـمرو, خودرا بر حذر می دارم واورا از فرزندی خلع کردم ) ) طایفه ( ( عماره ) ) هم متقابلا اورا از خود نفی کردند . عماره , با همسر ( ( نجاشی ) ) ارتباط بر قرار کرده بود ورفت وآمد می کرد, ولی عمروعاص می گفت من باور نمی کنم توانسته باشی به حرم نجاشی راه پیدا کنی اگرراست می گویی مقداری از عطر مخصوص نجاشی را بیاور تا یقین کنم . عـمـاره هـم عـطـررا به عمروعاص داد وعمرو هم عطررا نزد نجاشی آوردوگفت : ( ( قربان ! من دوستی دارم که سفیه ونادان است ومن می ترسم روزی باعث خجالت وشرمندگی من بشود, این شخص با همسر شما ارتباط بر قرار کرده وشاهدش هم عطر مخصوص شمااست ) ) . چـون نـگـاه نـجـاشی به عطر افتاد, یقین کرد, عماره را احضار کرد وگفت : ( ( چون در کشور من هستی تورا نمی کشم ولی بدتر از کشتن را با تو انجام می دهم ) ) . سـاحـران را طـلـبـید ودر آلت او آنچنان دمیدند که دیوانه شد ورو به صحراگذاشت وهمیشه با وحوش زندگی می کرد واز دیدن انسان وحشت می نمود به نحوی که اگر بوی انسان را استشمام می کرد, فرار می نمود در زمان عمر, پسر عمویش ( ( عبداللّه بن ابی ربیعه ) ) در تعقیب او آمد تا اورا در کنار آب , با وحوش پیدا کرد واوراگرفت عماره گفت : مرا رها کن والا الان می میرم , او هم اورا نگه داشت تا در میان دستهای عبداللّه جان داد ( ( 535 ) ) .
روضه
در غـزوه احزاب , وقتی امیرالمؤمنین ( ع ) عمرو بن عبدودرا کشت , متعرض زره ولباس واسلحه او نشد عمر اعتراض کرد وگفت : ( ( هلا سلبت درعه ؟
چرا زره را ازتنش در نیاوردی ؟
) ) . خـواهر عمر, نگاهی به بدن برادر انداخت وگفت : ( ( به دست جوانمردی کشته شده ای والا تا زنده بودم برایت گریه می کردم ) ) ( ( 536 ) ) . اما سیدالشهدا ( ع ) می داند که این دنیا پرستان , نمی توانند حتی این لباس کهنه را هم بر تن حسین ببینند, لذا در آن لحظات آخر فرمود : . ابغوا لی ثوبا لا یرغب فیه , اجعله تحت ثیابی لئلا اجرد منه ) ) . ( ( لباس کهنه ای بیاورید که آن را زیر لباسها بپوشم که آن را در نیاورند ) ) . لباس کوتاهی را آوردند ولی نپسندید وفرمود : . ( ( ذاک لباس من ضربت علیه الذلة ) ) . ( ( ایـن لـبـاس ذلـت اسـت ) ) لذا لباس دیگری را آوردند وآن را زیر لباسها پوشید ( ( فلما قتل جردوه منه ) ) . بـعد از شهادت امام حسین ( ع ) ( ( بحر بن کعب ) ) آن لباس را از تن امام ( ع ) در آوردوبه عقوبت این عـمـل دسـتـهـایـش در تـابـسـتـان خـشـک مـی شد ودر زمستان , خون وچرک وجراحت از آن می آمد ( ( 537 ) ) . لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور ـــــ تنی نماند که پوشند جامه یا کفنش . نه جسم یوسف زهرا چنان لگد کوب است ـــــ کز او توان به پدر برد بوی پیرهنش .
پی نوشت ها :
525- وسائل , 11/421, ( ( ابواب الامر بالمعروف والنهی عن المنکر ) ) .
526- سفینة , ( ( وعظ ) ) . 527و 3 ) مستدرک حاکم , 1/289, کتاب الجمعه .
529- مجمع البیان , 10/527 .
530- تفسیر نمونه , 27/171 .
531- نوح /7 .
532- سفینه ( ( زلخ ) ) .
533- بحار, 46/28 سفینه , ( ( کتب ) ) .
534- نهج البلاغه , کلمات قصار 327 .
535- الحدید, 6/306, ذیل خطبه 83 با استفاده از پیغمبر ویاران , 2/171 .
536- بحار, 20/260 الحدید, 1/20 مستدرک حاکم , 3/33 .
537- ملهوف , 51
منبع : قائمیه اصفهان