دعایی که رد نمی شود!

معنای صلوات بر آن حضرت این است كه : خدایا رحمتت را بر پیامبر و آل او نازل فرما. وقتی رحمت بر حضرت نازل شد به دیگران هم می رسد چون او مجرای فیض است و اگر بخواهد خیری به دیگران برسد باید به عنوان رحمت خاصه ، نخست بر حضرت نازل شود و سپس به دیگران برسد.
امام علی (علیه السّلام) می فرماید : دعا یا حاجت خود را محفوف (در برگرفته و پیچیده) به صلوات بر رسول خدا صلی الله و علیه وآله كنید ؛ زیرا صلوات بر حضرت دعایی مستجاب است و چون به همراه صلوات حاجت خود را خواستهاید ، خدای سبحان چنین نیست كه یكی از دو حاجت را بر آورد و دیگری را رد كند. (نهج البلاغه، حكمت 361)
امام سجاد (علیه السلام) در صحیفه سجادیه ، روش دعا كردن و حاجت خواستن را به ما می آموزد ؛ در بسیاری از فقرات ادعیه آن حضرت ، صلوات به چشم میخورد ، هر مطلبی را كه از خدا می خواهد قبل یا بعدش صلوات است ، چون خدا در پرتو صلوات دعای همراه آن را نیز مستجاب می كند .
مرحوم استاد علامه طباطبایی (قدّس سرّه) می فرمودند: معنای صلوات بر محمد و آل محمّد (علیهمالسلام) این كه خدایا رحمتت را بر آنان فرو فرست كه از آنان به ما برسد، اگر بخواهد رحمتی ببارد ابتدا بر این خاندان می بارد و سپس به دیگران می رسد لذا طلب رحمت كردن مستلزم اجابت دعا است. (نقل قول از آیت الله جوادی آملی)
راز توصیه به صلوات در اول دعا
ادب دعا این است كه اوّل انسان ذكر كند ، ثنا كند ، حمد بكند ، بعد درود بر علی و اولاد علی و اهل بیت بفرستد ، بعد چیزی بخواهد ؛ این ادب دعا است ؛ چون دعا بدون درود بر این خاندان مستجاب نیست ، اگر هم چیزی نصیب انسان بشود ، آن آزمون است. آن استجابت دعا نیست، آن رحمت نیست.
گاهی ذكر جای دعا می نشیند ؛ یعنی قبل از اینكه انسان به دعا بپردازد ، همان یاد حقّ و نام حقّ ، كار دعا را انجام می دهد.
از امام ششم (علیه السلام) نقل شده است: اگر كسی مشغول یاد من شد و در اثر اشتغال به یاد من چیزی از من نخواست ، به ذكر از دعا مشغول شد ، من بهترین چیزی كه به سائلینم می دهم به او خواهم داد.
دعا بدون درود بر این خاندان مستجاب نیست ، اگر هم چیزی نصیب انسان بشود ، آن آزمون است. آن استجابت دعا نیست، آن رحمت نیست
در بیانات حضرت امیر (علیه السلام) در كلمات قصار نهج البلاغه است، فرمود: هر وقت حاجتی دارید بالأخره با صلوات بخواهید ، این چنین نباشد كه بدون صلوات دعا بكنید. (نقل قول از آیت الله جوادی آملی)
چنانچه روزی رسول خدا (صلی الله و علیه وآله) شنید (دید) که مردی در نمازش (پس از نمازش) دعا می کند ولی نه خدا را به عظمت یاد می کند و نه بر محمد صلوات می فرستد ، به او و دیگران فرمود : هنگامی که یکی از شما می خواهد نماز به پا دارد ، (بعد از نماز) نخست خداوند را به عظمت و ثنا یاد کند، سپس بر نبی او صلوات بفرستد ، آن گاه هرچه می خواهد دعا نماید. (الدمشقی، اسماعیل بن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج6، ص284)
در حقیقت ما وقتی برای این خاندان از خدای سبحان رحمت طلب می كنیم؛ اولاً رحمت به اینها می رسد و ثانیاً به بركت اینها به همه دوستان و شیعیانشان می رسد .
در حقیقت ما كه صلوات می فرستیم ، حاجت خود را هم خواستیم و حاجت خودمان را هم طلب می كنیم.
این است كه در كلمات قصار حضرت امیر (علیه السلام) در نهج البلاغه هست كه حاجتی دارید، دعایی می خواهید بكنید ، بدون صلوات نكنید.
در صحیفه سجادیه ادب دعا را حضرت به انسان یاد می دهد ، قبل از دعا صلوات ، بعد از دعا صلوات ، لذا امام ششم (علیه السلام) می فرماید كه انسان وارد ثنای حق می شود ، آن قدر یاد حق برای او لذیذ و گوارا است كه حاجتش از یادش می رود.
خدا چه می كند؟ خدا كه ﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِیّاً﴾ ، (لا یشغله شأن عن شأن) ؛ چیزی او را از چیزی باز نمی دارد، می داند این شخص الآن سرگرم لذت بردن به مناجات است ، حاجت او را برآورده می كند.
این همان ﴿فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ﴾ (152 ، بقره) است، فرمود: شما به یاد من باشید ، وسطها اگر چیزی از یادتان رفته خدا جبران می كند.
انسان در حالت حاجت از خیلی از امور غفلت می كند ، خیلی از كارها یادش می رود ، خیلی از امور را فراموش می كند ، فقط به فكر حاجت است ، اما لذت یاد حق چقدر شیرین است كه انسان ، حاجتش هم از یادش می رود : «حتی ینسی حاجته».(نقل قول از آیت الله جوادی آملی)
فرآوری: زهرا اجلال
بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان
ادامه مطلب
با این قیمت های نجومی چطور میشه ازدواج کرد؟
تا حالا از بانک مجبور شده اید وام بگیرید ... پروسه ای طاقت فرسا ... تازه بعد از طی یک پروسه عظیم نوبت می رسد به آوردن ضامن یا ضمانت هایی که در برابر مبلغ وام از ما می گیرند ...
بعضی ها سفته را به عنوان ضمانت قبول می کنند ... بعضی جاها حتما باید فیش حقوقی کارمند رسمی برده شود تا بپذیرند ... بعضی سند خونه و خلاصه به فراخور مبلغ وام ضمانت ها هم متفاوت است ...
در حقیقت ضمانت گرفتن یک جور پشتوانه است برای کسی است که خدمتی را ارائه می دهد ....
تا به حال به ضمانت هایی که خداوند در قرآن داده است دقت کرده اید؟
با ما همراه باشید ...
پلان یک :
چه حرفا می زنی ... تو این گرونی و با این خرج و مخارج ها کی دیگه می تونه ازدواج کنه ....
قیمت های نجومی ... گرانی .... آخه از کجا ؟ چه جوری؟
ضمانت اجرایی :
وَأَنكِحُوا الْأَیَامَى مِنكُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِن یَكُونُوا فُقَرَاء یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (32 نور)
بى همسران خود، و غلامان و كنیزان درستكارتان را همسر دهید. اگر تنگدستند، خداوند آنان را از فضل خویش بى نیاز خواهد كرد، و خدا گشایشگر داناست.
پلان دو :
تو این شرایط سخت اقتصادی همون قدر که بتونم گلیم خودم و همسرمو رااز آب بیرون بکشم خیلیه ... دیگه اومدن بچه جایگاهی نداره ... اونم بچه ی ناخواسته ... نمی تونم شکم خودمم سیر کنم ... متوجه میشی ... نمی تونم .... برای خودشم بهتره که به این دنیا نیاد ... دنیایی که شرایط زندگی خیلی سخت است ...
در هیچ یک از آیات مربوط به رزق و روزی قیدی پیرامون رابطه گرانی یا ارزانی کالاها با روزی رسانی از جانب خداوند وجود ندارد ؛ «اِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتینُ»؛ «تنها خداوند ، روزی دهنده و صاحب قوت و قدرت است»
ضمانت اجرایی :
وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَكُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاكُم إنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْءًا كَبِیرًا (31 اسراء)
و از بیم تنگدستى فرزندان خود را مكشید. ماییم كه به آنها و شما روزى مى بخشیم. آرى، كشتن آنان همواره خطایى بزرگ است.
به ضمانت های خدا مطمئن باشید ، ضرر نخواهید کرد ...
ما آدما فکر می کنیم اگر قیمت کالاها ارزان باشد روزی رسانی خدا و ضمانت های خدا درست عمل می کند و او راحت می تواند کارش را انجام دهد اما اگر قیمت ها افزایش یابد، روزی رسانی خداوند با مشكل مواجه شده و به سختی صورت می گیرد!
و این در حالیه که در هیچ یک از آیات مربوط به رزق و روزی قیدی پیرامون رابطه گرانی یا ارزانی کالاها با روزی رسانی از جانب خداوند وجود ندارد ؛
«اِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتینُ»؛ «تنها خداوند ، روزی دهنده و صاحب قوت و قدرت است.» (آیه 58 سوره ذاریات)
این نكته در مكتب اهل بیت علیهم السلام چندان واضح و مبرهن است كه چون یكی از اصحاب امام سجاد علیه السلام با نگرانی از گران شدن كالایی خبر می دهد ، امام با خونسردی پاسخ می دهند:
«گرانی این كالا به من مربوط نیست . اگر گران است [روزی من] بر عهده خداوند است و اگر هم ارزان است، [باز هم روزی من] بر عهده اوست.» (وسائل الشیعه، حرّ عاملی، ج 17، ص 57)
امیرالمومنین (علیه السلام) می فرمایند: «اطلبو الرزق فانه مضمون لطالبه»؛ روزی را بجویید، زیرا برای جوینده آن ضمانت شده است
یک نکته را حواسمان باشد
گروهی از یاران رسول خدا صلی الله علیه وآله هنگامی كه آیه «وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لا یحْتَسِب» (2 و 3 طلاق) نازل شد، درها [ی مغازه های خود] را بستند و به عبادت پرداختند و گفتند: [این] برای ما كافی است .
وقتی این خبر به پیامبر صلی الله علیه وآله رسید ، آن حضرت آنان را خواستند و [به آنان] فرمودند: چه چیزی باعث شد شما این كار را بكنید؟ پاسخ دادند: یا رسول الله! روزی ما ضمانت شده است. از این رو، ما به عبادت پرداخته ایم.
پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: هر كس چنین كند ، دعایش مستجاب نمی شود. بر شما لازم است كه به دنبال كسب روزی بروید!» (وسائل الشیعة، ج 17، ص 27)
در نظر داشته باشیم ضمانت خداوند در باب روزی رسانی دلیل نمی شود که دست روی دست بگذاریم و بگوییم خدا خودش می رساند؛ تلاش و کوشش را فراموش نکنیم؛ «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِینَةٌ» (المدثر، 38) ؛ هر كسى در گرو دستاورد خویش است.
و چنانچه امیرالمومنین (علیه السلام) می فرمایند: «اطلبو الرزق فانه مضمون لطالبه»؛ (الارشاد، ج1، ص 303) روزی را بجویید، زیرا برای جوینده آن ضمانت شده است.
یادمان باشد روزی ما بندگان ضمانت شده تا جایی که موانعی برای رسیدن این روزی وجود نداشته باشد؛ موانع بیرونی چون نبود عدالت و ظلم و حق خوری ها و بی عدالتی ها و بروز رفتارهایی که جلوی رزق و روزی انسان را می گیرند چنانچه در دعای کمیل هم از خدا می خواهیم گناهانی که جلوی روزی ما را می گیرد را ببخشد ؛ در روایتی از امام صادق علیه السلام نیز زنا را به عنوان نمونه ای از گناهان که جلوی روزی را می گیرد معرفی می کنند . (الکافی، ج: 2، ص: 447-448)
زهرا اجلال
کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث تبیان
بخش قرآن تبیان
ادامه مطلب
می نخور ، منبر نسوزان ، مردم آزاری نکن!

من تمام دستورات خدا و قرآن را به نحو احسن اجرا می کنم ولی خواهرم به عکس من عمل می کند ولی همه می گویند که جای او در بهشت است چون او می گوید که می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن . این حرف درست است ؟
در زندگی هایمان باید حواسمان به یک کلمه خیلی باشد ... و آن کلمه "همه" است ... ببینیم این همه چه کسانی هستند که خیلی اوقات خیلی چیزها می گویند ...
همه می گویند که او به بهشت می رود ، همه چه کسانی هستند؟
همه می گویند یک شب هزار شب نمی شود ...
همه می گویند یک شب عروسی با این همه گناه به جایی در این عالم بر نمی خورد ...
همه می گویند : ربا ندی و نگیری نمی تونی کار کنی ، بدون دروغ نمیشه کاسبی کرد !!
این همه چه کسانی هستند؟ مگر آنها موکل بهشت و جهنم رفتن آدم ها هستند ؟
کاری به همه نداشته باشیم ... فقط خدا و حرف او را ملاک زندگی هایمان قرار دهیم ... باید ببینیم که خدا می گوید که چه کسی به بهشت می رود .
بعضی ها خلاف حرف خدا حرف می زنند و حرف خودشان را هم حرف حقی می دانند . مثلا به طرف می گویند برو جلو گناهش پای من ... اما حرف خدا این نیست ... خدا می گوید کسی بار گناه دیگری را بر دوش نمی کشد هر کسی مسئول اعمال انجام شده ی خودش است و این را بارها با الفاظ مختلف تأکید کرده است :
وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى» (آیه 164 سوره انعام، آیه 18 سوره فاطر، آیه 15 سوره اسراء، آیه 7 سوره زمر و آیه 38 سوره نجم)
«كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِینَةٌ» (سوره مدّثر، آیه 38)
«لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اكْتَسَبَتْ» (سوره بقره، آیه 286)
«لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ » (سوره نور، آیه 11)
این حدیث هم موید آیات است : در حدیثی آمده است که ، «در قیامت مادر و فرزندى را مى آورند که هر دو بار سنگینى از گناه بر دوش دارند ، مادر از فرزند تقاضا مى کند، در عوض آن همه زحمات که در دنیا براى تو کشیدم، مقدارى از بار مسئولیت گناه مرا بر دوش گیر، فرزند به مادر مى گوید: از من دور شو، که من از تو گرفتارترم»! (به نقل از تفسیر نمونه، جلد هیجدهم، صفحه 245)
بله قلب پاک است ولی این اعضا کانال قلب است . وقتی به نامحرم نگاه می کنم ، وقتی بدحجاب هستم ، وقتی موسیقی حرام گوش می دهم ، وقتی لقمه حرام می خورم ، شعاع تمام اینها به قلب می رود و این قلب را مکدر می کند و نتیجه آن می شود که در عمل قلب پاکی هم باقی نخواهد ماند ...
کسی عمل کس دیگری را به دوش نمی کشد ، هر شخصی نتیجه عملش را می بیند ...
مراقب باشیم فریب نخوریم ....این حرف ها نوعی فریب دادن است ...
به چه جرئتی یک چیز حرام را حلال می کنیم و می گوییم: این را بخور از شیر مادر برایت حلال تر است . مگر ما شارع یعنی تعیین کننده احکام شرع هستیم؟
فقط باید ببینیم که خدا بهشت را به چه کسانی می دهد نه اینکه ببینیم این "همه" ای که بدون سند حرف می زنند بهشت را برای ما چگونه امضا می کنند!!
قرآن می فرماید: بشتابید به سوی بهشت که بهشت برای افراد متقی است . چشمه های بهشت در انتظار متقین است . (حجر/ 45)
اصل داستان این است که می نخور ، منبر نسوزان ، مردم آزاری نکن ... نه آن که همه می گویند...
در اسلام ارزش اصلی فدای اصل دیگری نمی شود ... نباید چیزی را فدای چیز دیگری بکنیم ، هر چیزی باید در جای خودش حفظ بشود . نماز و روزه جای خودش خوب است و مشروب خوردن هم جای خودش حرام است ، آزار رساندن هم حرام است .
متأسفانه شبیه این مورد و سوال این می شود که الان در جامه بعضی ها می گویند که قلبت پاک باشد، حجاب مهم نیست . همه خواهر و برادر هستیم . بله قلب پاک است ولی این اعضا کانال قلب است . وقتی به نامحرم نگاه می کنم ، وقتی بدحجاب هستم ، وقتی موسیقی حرام گوش می دهم ، وقتی لقمه حرام می خورم ، شعاع تمام اینها به قلب می رود و این قلب را مکدر می کند و نتیجه آن می شود که در عمل قلب پاکی هم باقی نخواهد ماند ...
فرآوری : زهرا اجلال
بخش قرآن تبیان
ادامه مطلب
همیشه بیرون از سنگر میخوابید

توپ و تانک ما خداست
با اوجگیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان ملت ایران در تظاهرات و فعالیتهای مردمی شرکت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد. سال ۱۳۵۷ زمانی که در سال آخر دبیرستان درس میخواند نهتنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شرکت میکرد، بلکه دوستان همکلاسی و برادران کوچکترش را نیز به این امر تشویق میکرد. در جریان حضور دریکی از راهپیماییها یکی از برادرانش به او گفته بود: «شاه توپ و تانک دارد و پیروزی بر او مشکل است.» ولی رضا در جواب او یادآور شده بود: «ما خدا راداریم.»
بهواسطه حضور فعال و مستمری که درصحنههای مختلف داشت، توسط عوامل رژیم شناسایی و در روز ۱۴ آبان سال ۱۳۵۷ در دانشگاه تهران دستگیر و به زندان رفت؛ اما پس از مدتی از زندان آزاد شد. به هنگام ورود حضرت امام خمینی (ره) در مراسم استقبال از حضرت امام (ره) شرکت کرد و مسئولیت امنیت قسمتی از میدان آزادی را به عهده گرفت. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی جهت پاسداری از دستآوردهای انقلاب به جمع پاسداران کمیته انقلاب اسلامی پیوست و طی چهار ماه خدمت خود در این نهاد انقلابی، زحمات زیادی را در جهت انجام مأموریتهای مختلف و تثبیت حاکمیت انقلاب اسلامی تحمل کرد. سپس به خیل سپاهیان پاسدار پیوست و بلافاصله داوطلبانه طی مأموریتی عازم کردستان شد.
کردستان و حاج رضا
او همراه فرماندهانی همچون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، خطرهای بسیاری را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در کنار جاویدالاثر متوسلیان و سایر رزمندگان وارد شهر مریوان شد. ازآنجاکه این شهر جنگزده پس از آزادی با مشکلات متعددی مواجه بود و سازمانها و موسسات دولتی تعطیلشده بودند، به دستور حاج احمد متوسلیان، او و تعدادی از همرزمانش در مراکز و ادارات مختلف ازجمله شهرداری، رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. رضا نیز مأموریت یافت تا کالاهای ضروری مردم را تهیهکرده و در اختیار شهروندان «کُرد» قرار دهد. او به نحو احسن این مأموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر رزمندگان، سلاح به دست در قلههای مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید. رضا مدتی نیز فرماندهی «پاسگاه شهدا»، در محور مریوان را به عهده داشت.
هنگامیکه حاج احمد متوسلیان مأموریت یافت تیپ محمد رسولالله (ص) را تشکیل دهد، او همراه سایر پاسداران به سمت جبهههای جنوب سفر کرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو، «مأمور تشکیل واحد کارکنانی تیپ» شد.
در عملیات خیبر بعد از شهادت «حاج محمدابراهیم همت» فرمانده دلاور لشکر محمد رسولالله (ص) و واگذاری فرماندهی به «شهید حاج عباس کریمی» سید بهعنوان «قائممقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)» منصوب شد. پس از شهادت حاج کریمی در عملیات «بدر»، بهعنوان «سرپرست لشکر» در خدمت رزمندگان اسلام علیه کفار جنگید و درنهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشکر، سید رضا دستواره همچنان بهعنوان قائممقام لشکر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجاموظیفه میکرد.
همسایه برادرم میشوم
مناطق اشغالی کردستان و صحنههای مختلف جبهههای جنوب کشور بهویژه عملیات «والفجر ۸» و جاده «امالقصر» در فاو شاهد دلاوریهای عاشقانه و جانفشانیهای حماسی رضا است. او در بیشتر نبردها بهجز مواقعی که مجروح شده بود، حضور داشت و در شبهای عملیات تا صبح در خط اول درگیری با دشمن و در کنار رزمندگان از نزدیک به هدایت عملیات میپرداخت. در عملیات «کربلای 1» که برادرش «حسین» در خط پدافندی شهید شد برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته میشود که «خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت میماندی و بعد برمیگشتی»، در جواب میگوید: «به آنها گفتهام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید.»

شهادت
بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که روز 13 تیرماه سال 1365 در عملیات «کربلای ۱»، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی به شهادت رسید.
شهید حاج رضا دستواره تا زمان شهادت ۱۱ بار مجروح شدن را به جان خریده بود ولی هرگز لحظهای از پای ننشست که دشمن بخواهد دین و ناموس کشورش را به خطر بی اندازد.
بیرون سنگر میخوابید
رضایی یکی از همرزمان حاج رضا در خاطرهای روایت میکند: «هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره میرفتیم، از چهرهاش میفهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است. همیشه بیرون از سنگر میخوابید. در عملیات والفجر ۸ در فاو، دیدهبان ما خبر داد که دشمن طی تغییر و تحولاتی قصد حمله دارد. وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوییم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به یکی از همرزمانم گفتم که چرا حاجی بیرون از سنگر خوابیده، ممکن است براثر اصابت خمپارههای دشمن آسیبی به او برسد. بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اینجا خوابیدهای؟ وقتی بیدار شد، سوالم را با این قطعه شعر جواب داد: گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.»
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
بهپاس همت هنرمندان
دفاع مقدس همزمان با شهادت امام علی (ع) تشییع و مردم ولایتمدار این خطه با آنان وداع
خواهند کرد.

انتظار سرآمد
فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در این زمینه اعلام کرده است: در پی تشییع باشکوه و حماسی ۲۷۰ تن از شهدا و ازجمله ۱۷۵ شهید خطشکن و غواص دوران دفاع مقدس در روز ۲۶ خردادماه، با توجه به اینکه از سوی هنرمندان عرصههای مختلف بهویژه در عرصه گرافیک، عکاسی، نقاشی و همچنین در حوزه ادبیات، شاهد خلق آثار بسیار زیبا و برجستهای بودیم، احساس شد لازم است از این عزیزان به نحو شایستهای تقدیر شود.
وی ادامه داد: ازاینرو کمیته جستجوی مفقودین درصدد برآمده است تا بهپاس همت هنرمندان عزیزی که در خلق حماسه ۲۶ خرداد نقش مهمی ایفا کردهاند در آیندهای نزدیک، پیکر مطهر یکی از غواصان گمنام شهید را در مجموعه حوزه هنری انقلاب اسلامی وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی خاکسپاری کند.
میزبانی از سه شهید در شامگاه شهادت
همچنین آزمان کادری در جمع خبرنگاران با اشاره به میزبانی شهرستان قرچک از سه غواص تازه تفحص شده دفاع مقدس اظهار داشت: شهرستان قرچک همزمان با ماه مبارک رمضان و لیالی پرفیض قدر، میزبان سه غواص شهید تازه تفحص شده است.
رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان قرچک افزود: بر اساس هماهنگیهای بهعملآمده و رایزنیهای صورت گرفته، همزمان با شب شهادت امام علی (ع)، شهرستان قرچک از سه شهید تازه تفحص شده پذیرایی خواهد کرد.
وی ادامه داد: در این مراسم که در گلزار شهدای گمنام شهرستان قرچک برگزار میشود، مردم متدین و انقلابی این شهرستان با پیکر پاک و مطهر سه شهید غواص وداع کرده و بار دیگر با آرمانهای بلند شهدای انقلاب اسلامی تجدید میثاق میکنند.
کادری اضافه کرد: عزت و اقتدار امروز ایران اسلامی مرهون رشادتها و سلحشوریهای شهدای انقلاب اسلامی است به همین خاطر امروز وظیفه همه ما پاسداشت یاد و خاطره این شهدا است.
این مسئول عنوان کرد: مردم شهرستان قرچک در مراسم وداع با شهدای غواص تازه تفحص شده، بار دیگر عشق و ارادت خود را به آرمانهای شهدای انقلاب اسلامی نشان میدهند.
فرآوری: سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
از هیچ جنایتی فروگذار نیستیم!

آخرین سفر 655
ساعت هرچه قدر به ۱۰ نزدیک میشد مسافران خود را برای سوارشدن به هواپیما آماده میکردند و کودکان به همراه والدین خود پای به هواپیمایی میگذاشتند که سفری کوتاهمدت را در پیش داشت.
هواپیمای ایرباس شرکت هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران که قرار بود ساعت ۱۰ صبح حرکت خود به سمت دبی را طبق معمول دیگر پروازها آغاز کند، حدود ساعت ۱۰: ۱۵ صبح شروع به اوجگیری کرد و آخرین سفر این هواپیما آغاز شد.
درحالیکه هنوز ۱۰ دقیقه از حرکت این هواپیما نمیگذشت، هواپیما در ارتفاع ۱۲ هزارپا و در مکانی نزدیک تنگه هرمز بر روی آبهای نیلگون خلیجفارس قرار داشت، اما در این لحظه دیگر صدایی از مسافران این هواپیما شنیده نشد و ناگهان خون مسافران پرواز شماره ۶۵۵ خلیجفارس را رنگین کرد.
و این همان زمانی بود که هواپیمای مسافری جمهوری اسلامی ایران درحالیکه در کریدور هوایی بینالمللی و در مسیری مشخص در حال حرکت بود بهوسیله دو موشک ناو آمریکایی وینسنس، تکهتکه شد و این آغازی بود بر سفر ابدی ۲۹۰ مسافر بیگناه این هواپیما.
۲۹۰ مسافر این هواپیما شامل ۶۶ کودک زیر ۱۲ سال، ۱۷۲ مرد و ۵۲ زن بودند که ۳۶ نفر از آنها از اتباع کشورهای هندوستان، پاکستان، ایتالیا، امارات و یوگسلاوی محسوب میشدند که تمامی آنها در یکلحظه با دستور ویلیام راجرز فرمانده ناو وینسنس نیروی دریایی ایالاتمتحده آمریکا تکهتکه شدند و بر روی آبهای خلیجفارس قرار گرفتند.
سه دهه پس از پرواز
روایت عباس سلیمی نمین که در آن دوره مسئول کیهان هوایی بوده پیش روی شما است:
نزدیک به سه دهه از واقعه جنایتبار آمریکا و زدن هواپیمای مسافربری ایرانی میگذرد؛ اما همچنان عدهای حتی در داخل کشور خودمان معتقدند این اتفاق سهوی بوده و آمریکا اشتباهی بهطرف هواپیما شلیک کرده است. آیا میتوان گفت اینچنین بوده است؟
پاسخ این سوال بسیار روشن است. به لحاظ فنی و ظاهری و سرعت هواپیمای مسافربری با هواپیمای جنگنده کاملاً مشخص است و تشخیص این موضوع در رادارهای حساس نظامی نیز خیلی ساده است.
افرادی که در این زمینه کارشناس هستند، مثل خلبانها و همهکسانی که در این رشته دستی دارند بر این قضیه اذعان دارند که تشخیص این دو از هم امری ساده و پیش افتاده است.
لذا در این مسئله نمیتوان تردید کرد که آمریکاییها نهتنها اشتباه نکردهاند بلکه میخواستند با این کار نشانهای را به تهران ارسال کرده و درواقع پیامی را برای ما کاملاً روشن کنند.
چه نیازی به دادن یک پیام جنایتبار بود؟
آن زمان یعنی اواخر جنگ تحمیلی شرایطی بود که آمریکاییها عراق را ناتوانتر از ایران ارزیابی میکردند و خودشان وارد صحنه چالش ما با عراق شده بودند و اصلاً خود آمریکا با انجام یک سری کارهای نظامی کنار عراق بود.
بنابراین با توجه به فضای آن دوره آمریکا حجاب را کنار گذاشت. تا قبل از آن در جنگ کمکهای اطلاعاتی به عراق میکرد و غیرمستقیم از طریق شیوخ منطقه کمکهای مالی و تسلیحاتی بهصورت مخفیانه صورت میگرفت اما از یک مقطعی ایالاتمتحده نقاب را برداشت.
در برخی صحبتها بیانشده که ناو وینسنس فکر میکرده آن هواپیما جنگنده اف ۱۴ بوده است.
این حرف بسیار محملی است و توجیه منطقی ندارد و قابلپذیرش نیست. البته از یکجهت ما باید توجه کنیم که حتی اگر آمریکاییها اشتباه کرده باشند خب جبران اشتباه یک امر مشخصی است که آنها در این مسیر قرار نگرفتند.
آیا میتوان گفت با توجه به شرایط آن زمان این جنایت اهرم فشاری بود برای پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران؟
قطعاً این موضوع میتواند ازجمله عوامل فشار برای قبول قطعنامه بهحساب بیاید اما تنها عامل نمیتواند باشد. پیام آمریکا با زدن هواپیمای مسافربری این بود که واضح بگوید: «بدانید ما از هیچ جنایتی فروگذار نمیکنیم.» کما اینکه قبلاً آمریکا جنایات فراوانی را مرتکب شده بود و سالها از صدام بهعنوان یک موجود جنایتپیشه علیه ایران حمایت میکرد، همان موجودی که چند سال بعد وقتی خواستند او را از بین ببرند با بهانه جنایتکار بودنش جلو رفتند.
بنابراین میخواستند بگویند ما از این مقطع مستقیم وارد تقابل با ایران خواهیم شد و از هیچ جنایتی فروگذار نخواهیم کرد؛ و با توجه به کارهای قبل امریکا برای پذیرش آتشبس نمیتوان این موضوع را بهعنوان تنها عامل شناخت. پذیرش قطعنامه موضوع مفصلی است که عوامل داخلی و خارجی زیادی دارد که باعث شد تا ما در مقام پذیرش آن قرار گیریم.
فکر نمیکنید بعد از حادثه لاکربی و آنگونه فرق گذاشتن بین کشتهشدگان ایرباس و کشتهشدگان لاکربی ملت ایران بیشتر تحقیر شد؟
فقط بحث لاکربی نیست. همه پروندههایی که علیه ایران صادرشده را ببینید. مثلاً یک خانم یهودی در اسرائیل فرزندش در انفجار کشتهشده آمده ایران را بهعنوان حامی مبارزان فلسطین به دادگاه برده و شما احکامی که صادرشده بینید چگونه است. به خاطر یک شهروند یهودی آمریکایی که رفته در اسرائیل کشتهشده و اصلاً ربطی به ایران ندارد و چون ایران از آرمان و مظلومیت و مقاومت فلسطین دفاع میکند ما را بهعنوان عامل این قضیه مشخص کردند و بینید چه غرامتی تعیین کردند.
اما من در این قضیه فراتر از بحث مادی میروم. بحث مادی جبرانپذیر است اما در موردبحث معنوی اگر نایستیم منجر به تکرار این قضیه میشود که اصلاً ازنظر مادی قابل ارزیابی نیست.
حفظ چهره آمریکا منجر به این خواهد شد که در دشمنشناسی ما خلل ایجاد شود. نشناختن دشمن یعنی ضربه خوردن از دشمن و دشمنی که میتواند به ما ضربه بزند. اگر شما دشمن را بشناسید در مقاطع حساس نمیتواند به شما ضربه بزند. آنها پیادهنظامهایی هم دارند که به دلیل حسن نیتی که به غرب دارند سعی در تطهیر آن تفکر دارند.

آمریکا ادعای حقوق بشری خود را چگونه توجیه کند؟
آمریکا هیچوقت درصدد توجیه نیست در مورد هیچ جنایتی. شما بینید در طول عمر کوتاهش جنایات فراوانی انجام داده اما آیا یکبار درصدد توجیه برآمده است؟
شما وقتی پای کسی را لگد میکنید باید عذر بخواهید اما وقتی مورچهها را لگد کنید آیا از همه مورچهها عذرخواهی میکنید؟ نه. آمریکا شمارا مثل مورچه میداند و شمارا موجود پستی میداند. این تفکر در صهیونیستها هم وجود دارد. رشد سرمایهداری جز نابرابری ممکن نیست. تا فرهنگ ملتها را تحقیر نکنند سرمایهداری رشد نخواهد کرد. چون فرهنگ ملتها اگر تخریب نشود مقاومت میکنند؛ بنابراین نژادپرستی با سرمایهداری عجین و لازم و ملزوم است. اینکه دانشمندان سرمایهداری سالها تحقیق میکردند که ثابت کنند مغز یک آفریقایی کوچکتر از یک آمریکایی یا اروپایی است. این به لحاظ جسمی بود؛ و فرهنگ آنها را میگفتند فرهنگ سیاه.
برخی معتقدند حادثه لاکربی بهنوعی انتقامگیری ایران بود در ماجرای ایرباس و قذافی برای بزرگ کردن خود مسئولیت آن را بر عهده گرفت.
ما در مقابل آمریکاییها مقاومت کردیم اما نه بافرهنگ آنها بلکه بافرهنگ خودمان. ما همیشه در مقام دفاع بودیم حتی با صهیونیستها. وقتی صهیونیستها یک موشک زدند یک موشک شلیک شد. بر اساس فرهنگ اسلامی ما هیچوقت در این کارها پیشقدم نمیشویم. ما هرگز بهعنوان تجاوزکار در نزد ملتها شناختهشده نیستیم. در لاکربی ما اقدامی نکردیم. اگر آمریکا سندی دال بر این موضوع داشت در بوق کرنا میکردند.
اما ما در مقابل جنایت نخواهیم نشست. اسلام مانند مسیحیت تحریفشده نیست که اگر یک سیلی به شما زدند طرف دیگر صورتتان را هم ببرید جلو. اسلام این نیست. اسلام میگوید: «ظلم نکنید و ظلم هم نپذیرید و کسی که ظلم میپذیرد با ظالم برابر است.» تفکراتی مانند انجمن حجتیه که میگفتند در مقابل ظالم سکوت کنید، اسلام این تفکر را قبول ندارد.
ولو با فریاد حساب خود را از ظالم جدا میکنیم. با گفتن مرگ بر آمریکا. وقتی هواپیمای ما را زدند خود را موظف دانستیم در هرجایی مرگ بر آمریکا بگوییم و این یعنی سکوت نکردن در برابر ظالم. ما میتوانیم مثل آنها عمل کنیم اما اعتقاد به چنین روشی نداریم اما با فریاد مرگ بر آمریکا حسابمان را جدا میکنیم؛ و نهتنها مهر تأیید نمیزنیم بلکه مهر تنفر و برائت از ظالم بر عمل او میزنیم.
این مهم است و برخی میگویند: این شعار یعنی چه؟ میگویید و هزینههایی میتراشید. نه خیر اینجوری نیست. این یعنی عدمتأیید ظالم و حفظ کرامت خود. انسانی که در برابر ظلم سر خم کرد کرامت خود را زیر سوال میبرد. اسلام میگوید شما حتی با یک شعار در برابر ظالم بایستید، کرامتتان در هم نمیشکند؛ یعنی ایستادن ولو بافرهنگ خودتان که نفرین کردن است. قرآن هم به ما میگوید حداقل کاری که در برابر ظالم میکنید او را نفرین کنید. چرا؟ چون اسلام نمیخواهدشان انسانها لگدمال شود.
میگویید امروز فقط نفرین میکنم اما فردا اقدام عملیتری خواهم کرد؛ بنابراین ما مقابله کردیم بافرهنگ و اعتقاد خودمان و اسلام به ما اجازه نمیدهد هواپیمایی که مردم و بچهها هستند را بزنیم؛ و از راه دیگر باید عمل کنیم.
فرآوری : سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
شکست صدام از نوجوانان ایرانی
عمده این گروه 23 نفره را نوجوانان کرمانی تشکیل میدادند و این برای عراقیها در اوایل جنگ بسیار غریب بود که افرادی با این سن و سال در جنگ شرکت کنند.
نمایش انسان دوستانه یک جانی
دستگاه تبلیغاتی صدام حسین سعی میکند از حضور این 23 نوجوان استفاده کند و علاوه بر نمایش یک چهره بهظاهر انسان دوستانه از خود، جمهوری اسلامی ایران را متهم کند به استفاده از کودکان در جنگ تحمیلی. برای جامه عمل پوشاندن به این نقشه است که این 23 نفر را در ظاهر مینوازند و حتی به حضور صدام حسین میبرند و دیکتاتور عراق از دخترش میخواهد که به هر یک گلی بدهد به نشانه دوستی و محبت و بعد هم وعده میدهد آزادشان خواهد کرد که بروند درسشان را بخوانند و برای او نامه بنویسند. وعدهای که هیچگاه محقق نشد البته.
ماهعسلی 23 نفره
یوسفزاده (نویسنده کتاب و یکی از 23 نفر) رنج سنی دوستان خود را بین 13 تا 17 سال عنوان میکند و میگوید: فقط آقای پورخرداد که 19 ساله بود.
جوانترین عضو 23 نفر میگوید: دقیقاً 13 سالم بود. کلاس سوم راهنمایی بودم. بار دومم بود که جبهه میرفتم، قبل از آن در سال 1360 جبهه بودم. اجازه گرفتن خیلی سخت بود. رئیس بسیج ناحیه هم اجازه نمیداد. شنیدهام عدهای شناسنامههایشان را دستکاری کردند امام من نتوانستم این کار هم بکنم. فقط با گریه و اصرار فراوان من فرمانده بسیج یک شرط گذاشت و گفت: «اگر دست خط پدرت را بیاوری که رضایت دارد میفرستم بری.»
رزمنده 16 سالهای که از مازندران اعزامشده است، نحوه کسب رضایت خود را اینگونه روایت میکند: هفت برادر بودیم. در 16 سالگی برای بار اول به جبهه رفتم و در 17 سالگی اسیر شدم، در چند عملیات هم حضور داشتم. پدرم میگفت: «تو نرو، برادرهای بزرگترت هستند. یا بهنوبت بروید.» من گفتم اگر اجازه ندهید خودم را دار میزنم.
این آزاده ادامه میدهد: واقعاً هم این کار را در انباری کردم، اما زنداداشم نجاتم داد. بعد برادرم آمد و به پدرم گفت بگذار برود. پدرم گفت من نمیگویم نرود اما میگویم بهنوبت. سه برادرم در جبهه بودند و پدرم نمیخواست پسر چهارمش هم برود.
وی همچنین از وصیت برادرش اینگونه یاد میکند: برادرم فرمانده مخابرات لشکر 25 کربلا بود که شهید شد. در وصیتنامهاش نوشته: «فکر نکنید آنهایی که به جبهه نرفتند زرنگی کردهاند بلکه سعادتی بود که نصیب هر کس نشد.» من افتخار میکنم که باوجود صغر سنیای که داشتیم روحیهمان جهادی بود. هیچوقت هم پشیمان نیستیم. گاهی از ما میپرسند در اسارت آزارتان میدادند؟ در پاسخشان میگویم این اسارت مثل مشق بود که باید برایش چوب هم میخوردیم.
اسارت 23 نفر شروع شد
یوسفزاده از نحوه اسارت روایت میکند: اسارت 23 نفر زمانی شروع شد که صدامحسین فیلم اسرا را در بصره دیده و متوجه شده بود که در بین آنها اسیر کم سن و سال هم وجود دارد، بعد هم دستور داده بود اینها را از بقیه اسرا جدا کنید. این اتفاق در زندان بغداد افتاد. از حدود 200 اسیر حاضر در زندان بغداد 23 نفر را جدا کردند و آغاز داستان از این لحظه بود، از 13 اردیبهشت.
نمایش کلید خورد
او روایت می کند:اسرای بزرگسال را که از ما جدا کردند، نگاهی به هم کردیم و دیدیم که فصل مشترکمان سن و سال کم است. هیچکدام هنوز ریش بر صورت نداشتیم. متوجه شدیم که دشمن دارد نقشهای میریزد. چند روز بعد لباسهای جبهه را که تنمان بود، درآوردند و لباسهای اسپورت و شیک به ما پوشاندند. تبلیغات وسیع شروع شد. هرروز ما را از زندان نمور بغداد که وحشتناک است، بیرون میآوردند و میبردند شهربازی بغداد. برای ما خیلی سخت بود.
تصور کنید ما یک سری نوجوان روستایی یا اهل شهر کوچک که اصلاً شهربازی ندیده بودیم، در یک شهربازی حضور داشتیم با بهروزترین دستگاهها.
مجبور بودیم که سوار شویم، هیچ راهی نبود. داشتیم دق میکردیم، میمردیم از غصه.
اطراف ما پر بود از فیلمبردار. از همان شب اول که اولین سیب سرخ درشت را به دست ما دادند و دوباره پس گرفتند فهمیدیم که ماجرا تبلیغات است. عراق در وضعی قرار داشت که هرروز بخشی از سرزمین ایران را از دست میداد. صدام گفته بود اگر ایرانیها بتواند خرمشهر را پس بگیرند من کلید بصره را هم به آنها میدهم. این یک کار تبلیغاتی بود برای احیا و بازسازی روحیه تخریبشده عراقیها.
یک کاخ با همه تعاریفش
راوی کتاب «آن 23 نفر» میگوید: ما خودمان هم نمیدانستیم این اتفاق میافتد یا نه. وقتی گفتند قرار است پرونده برایمان تشکیل دهند، احساس کردیم ما را بهجایی آوردهاند که غیرمعمول است. پس از عبور از گیتهای ورودی وارد یک ساختمان شدیم که درواقع کاخ بود. یک کاخ با فرشهای گرانقیمت و دیواری نقش و نگاردار و چلچراغهای پرنور. وارد یک درگاهی شدیم.
آن نامرد آمد
اصلاً، نمیدانستیم کجا میرویم. وارد یک سالن شدیم که میزی وسط آن قرار داشت و یک صندلی بزرگ و شاهانه در صدر میز بود که البته خالی بود. فکر میکردیم قرار است از ما عکس بگیرند و بفرستند ایران. در یکلحظه همهکسانی که در اتاق بودند به یک سمت متوجه شدند و شروع کردند به کف زدن. دیدیم یک مرد بلندقامت با یک لباس نظامی زیبا و شیک بهطرف ما میآید. دست یک دختربچه هم در دستش بود. من چون عکس صدام را دیده بودم در اتاق برادرم قبل از جنگ زیر عکس نوشته بود «این مرد (نامرد) قاتل هزاران مجاهد عراقی است.» من شناختمش اما خیلی از دوستان اصلاً نمیدانستند کیست. با بچهها شروع کرد.
وعده صدام!
از بین حاضران یکی میداندار معرکه میشود و میگوید: صدام به ما وعده داد که آزادتان کند. بعد که بیرون آمدیم اما ما مخالفت کردیم؛ کتک خوردیم که به ایران بازنگردیم، نفر اول عراق گفته بود که من شمارا بازمیگردانم اما ما میخواستیم آبروی خودمان و کشورمان را حفظ کنیم. این تصمیم خیلی پرهزینه بود، چراکه خیلی از خشونتها را از آنها دیده بودیم. بدتر از استخبارات و اتاقهای سهگوشش جایی در اسارت نبود.
فشار روانی شدیدی روی ما بود. بخصوص در آن سن و سال هیچ کاری از دستمان برنمیآمد. تصویر ما را در روبهروی صدام ببینید. انگار در شرف مرگ هستیم. با یک دستگاه قدرتمند طرف بودیم. تبلیغات فقط در سطح عراق نبود، بلکه نمایندگان همه رسانههای گروهی آمده بودند، در این شرایط وقتی یکدیگر را شناختیم، آماده شدیم برای یک حرکت بزرگ. وقتی به ساختمان استخبارات بازگشتیم بچهها تا صبح گریه کردند.
آزادشده صدام ننگ است
در یک نگاه سطحی قرار بود آزاد شوند اما نوجوانان ما مرد ظاهر نبودند دست دشمن را خوانده بودند و قیمت این آزادی را میدانستند. یوسفزاده از قیمت این آزادی میگوید: قیمتش این بود که ما میپذیرفتیم، رژیم ایران به تعبیر عراقیها ما را بهزور به جبهه فرستاده و یک کار ضد انسانی انجام داده است. درواقع میپذیرفتیم بچه هستیم و بهزور تفنگ دستمان دادهاند. درحالیکه اینچنین نبود، خیلی از ما برای بار چندم بود که به جبهه میرفتیم. ما نمیتوانستیم این ننگ را تحملکنیم که آزادشده صدام باشیم و بعد برگردیم کشورمان. از همه مهمتر، روزی که میخواستیم اعزام شویم حاج قاسم سلیمانی فرمانده تیپ ثارالله به ما گفت که ممکن است شما اسیر شوید و در زیر شکنجه بگویید که ما را بهزور فرستادهاند. این موضوع هم در ذهنمان بود. اصلاً امکان نداشت که بپذیریم.
اعتصاب غذا!
یوسفزاده ادامه سخن را به دست میگیرد و میگوید: وقتی از قصر صدام به زندان بازگشتیم، واقعاً نگران و افسرده بودیم. احساس گناه بزرگی میکردیم که چرا ما؟ بههرحال این قرعه به نام ما افتاده بود. نشستیم و صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم، البته در پوشش گلیاپوچ بازی کردن. تصمیمات متعدد گرفته شد تا یک نفر پیشنهاد کرد اعتصاب غذا کنیم. همه پذیرفتند و تصمیم گرفتیم دست به اعتصاب غذا بزنیم.
اعتصاب غذا دلایل متعددی داشت اما سه خواسته مشخص داشتیم؛ اول، تبلیغات متوقف شود و در روزنامهها بنویسند که ما بچه نیستیم، دوم نماینده صلیب سرخ را ببینیم و سوم ما را به اردوگاه بازگردانند.
به این شکل آغاز کردیم صبح که غذا را آوردند، سینی را بیرون گذاشتیم. لحظههای دلهرهآوری آغاز شد. وقتی رئیس زندان آمد و متوجه شد اعتصاب غذا کردهایم، گفت جزای این کار مرگ است. تهدید کرد میروم و نیم ساعت دیگر بازمیگردم و اگر کسی غذایش را نخورده باشد میبرمش زیرآب جوش. شنیده بودیم در استخبارات عراق اتاقی است که بهصورت متناوب آب جوش و سرد را بر بدن زندانی میریزند تا مقاومت او را بشکنند. حتم داشتیم که نیم ساعت بعد این اتفاق بد میافتد. وحشتناک ترسیده بودیم اما جا نزدیم. رئیس زندان که بازگشت و دید غذاها همچنان دستنخورده است، کوچکترها را برد بیرون. بهمحض اینکه آنها را بیرون بردند، صدای باران آمد اما خیلی زود متوجه شدیم که صدای ضربات کابل است. فریاد بچهها بلند شد و پیچید در فضای بسته زندان. بچههای داخل اعتراض کردند که ما را هم بیرون ببرید و بزنید. اینگونه بود که وعده صدام محقق نشد و ما 9 سال در اسارت ماندیم.
آن 23 نفر
«آن بیستوسه نفر» خاطرات خودنوشت آقای احمد یوسفزاده از دوران اسارت 19 نوجوان کرمانی و 4 نوجوان دیگر است که در عملیات آزادسازی خرمشهر توسط ارتش بعث به اسارت درمیآیند. یوسف زاده میگوید: «زمانی که کتاب 23 نفر را مینوشتم خودم هم باورم نمیشد یک سری بچههای 13 تا 17 ساله پنج روز غذا نخورند.» توصیه تبیان به خوانندگان این است که برای درک حداقلی رشادتهای این عزیزان به این نوشتار اکتفا نکنند و خود کتاب را بخوانند.
سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
دیروز خردل امروز خرچنگ

در طول جنگ تحمیلی و در اثر بیش از 350 حمله شیمیایی، درمجموع بیش از یکمیلیون نفر از رزمندگان و افراد غیرنظامی ایران در معرض آلودگی با این عوامل شیمیایی قرار گرفتند که از این تعداد حدود 100 هزار نفر دچار مصدومیت شدیدتر شده و تحت مداوا قرار گرفتند.
60 هزار جانباز شیمیایی
بیش از 60 هزار نفر تحت عنوان جانباز شیمیایی با عوارض مشخص ناشی از مصدومیت شیمیایی تحت پوشش بنیاد شهید و مور ایثارگران قرار دارند و خدمات پزشکی دریافت میکنند. مجموعاً 548 هزار و 499 جانباز در سراسر کشور هستند که از این تعداد 517 نفر جانباز شیمیایی شدید، 16 هزار و 486 نفر شیمیایی متوسط و 42 هزار و 935 نفر شیمیایی خفیف هستند.
مرحوم حسین الیاسی، پزشک معالج جانبازان شیمیایی با اشاره به درمان اولین جانبازهای شیمیایی در ایران در زمان جنگ تحمیلی روایت میکرد: «درزمانی که در بیمارستان لقمان کار میکردیم (دوران جنگ تحمیلی) خیلی از بیمارانی که به علت عوارض شیمیایی مراجعه میکردند بعد از چند روز گله داشتند که چرا بیمارستان به ما رسیدگی نمیکند. چون علائم گاز خردل بعد از گذشت 4 یا 5 روز بسیار شدیدتر میشد و آنها فکر میکردند به علت عدم رسیدگی در بیمارستان عوارضشان شدیدتر شده است. برخی ناراحتیهای شیمیایی بهصورت حاد از همان ابتدا آغازشده و بعد از چند روز خوب میشد اما بعد از گذشت مدتی دوباره علائم بهصورت مزمن آغاز و ادامه پیدا میکرد. دستهای از جانبازان شیمیایی هم در همان زمان جنگ هیچ علائمی نداشتند، اما بعد از مدتی علائم خود را بهصورت سرطانهای مختلف نشان میدهد.»
گاز خردل از پوست به چشم رسید
اوایل میگفتند گاز خردل تاولزا است و فقط روی پوست تأثیر میگذارد، اما بعدها معلوم شد روی ریه و چشم هم تأثیر میگذارد. بیمارستان متمرکز مجروحین شیمیایی کل کشور است و کادر آنهم مختص این موضوع جمعآوریشده است.
گازهای شیمیایی چند مدل بود. خردل، سیانور، اعصاب و عامل خون بود که به سرطان خون تبدیل میشد. اکثر کسانی که به این عوامل دچار شدند شهید شدند؛ اما کسانی که از گاز خردل استفاده کردند همچنان درگیر آن هستند. عوارض شیمیایی گاز خردل درمان ندارد، فقط قابلکنترل است و درواقع درمان قطعی برای هیچ عارضه شیمیایی وجود ندارد. نحوه بروز عوارض آنهم در شرایط جوی مختلف متفاوت است. هوای سرد، هوای گرم، غبارآلود، عوارض جانبی مخصوص خود را دارد و ما در هر شرایط جوی یک مشکلی داریم.
گاهی هم عوارضی در یک دوره همه جانبازان شیمیایی را دچار مشکل میکند. مثلاً در یک دوره زمانی کلیههای همه جانبازان شیمیایی دچار مشکل میشود و در دوره دیگر کبدهایشان بیمار میشود. بههرحال اینها همیشه با این عوارض دستوپنجه نرم میکنند. آن چیزی که مهم است اعتقاد جانبازان شیمیایی است که میگویند: «ما منتدار مردم هستیم و به خاطر دفاع از انقلاب اسلامی و مردم به جبهه رفتیم.»
صدام میخواست شهرها خالی از جمعیت شود اما مردم زیر بمباران و شیمیایی مقاومت کردند
«در بیمارستان بچههای زیادی در بمباران سردشت و شهرهای مرزی خوزستان شیمیایی شدهاند و الآن هم با مشکلات آن دستوپنجه نرم میکنند. دو قشر از آدمها جزء بهترینهای جنگ هستند. یکی کسانی که سالهای دفاع مقدس متأهل بوده و خانواده را در عین وابستگی رها کرده و برای دفاع آمدند؛ و دوم کسانی که زیر بمباران موشک و شیمیایی مقاومت کردند و خانه و کاشانهشان را رها نکردند.» این مطالب را مجید مرادی متولد 1346 همدان که اکنون جانباز شیمیایی است میگوید.
آن شهیدانی که در بمباران شهید و یا مجروح شدهاند کم از رزمندگانی که در مهلکه و مناطق عملیاتی بودند ندارند. شاید خیلی هم از آنها بهتر باشند. آنها میتوانستند بروند و خانههایشان را رها کنند صدام تحلیلش این بود که شهرها از جمعیت خالی شود ولی همین مردم ما بودند که مقاومت کرده و شهرشان را رها نکرده بودند. اینها ولایتمدارهای همان سالها بودند که از ما رزمندهها هم رزمندهتر بودند.»
کفنم آماده است
آمینه وهابزاده یکی دیگر از جانبازان 70 درصد شیمیایی است. او چند سال بهعنوان امدادگر در جبههها حضورداشته و در خط مقدم به مجروحین رسیدگی میکرد. خودش میگوید که هم امدادگر بوده و هم تکتیرانداز، همه کار بلد بوده است. سال 1361 در عملیات والفجر یک و در منطقه فکه شیمیایی شده است. در آن زمان 17 ساله بوده و یک پسر کوچک داشته است. وهابزاده از روایت ایثارگرانه و متفاوت شیمیایی شدنش در جبهه روایت میکند و در گفتگو با تسنیم میگوید: «در عملیات والفجر 1 در فکه چادر زده بودند برای رسیدگی به زخمیها، من داشتم پای یکی از این مجروحین را بخیه میزدم که دیدم بیرون همهمه و سروصدا شده است. رفتم بیرون چادر دیدم فریاد میزنند: شیمیایی... شیمیایی... . در آن زمان ما ازلحاظ امکانات در مضیقه بودیم. بخصوص بچههای سپاه که امکانات چندانی نداشتند. ماسک مخصوص شیمیایی هم کم بود.

چند وقت قبل از این قضیه یکی از ارتشیها یک ماسک به من داده بود و گفته بود شما که همیشه توی خطی این ماسک نیازت میشود. ماسک را زدم. بعد دیدم یک جوانی را آوردند برای رسیدگی امدادی که حالش بد بود و وضعیت خوبی نداشت. ماسک هم نداشت، ماسکم را باز کردم و برای او گذاشتم. بعداً ظاهراً با او همانجا یک مصاحبه کرده بودند و گفته بود یک خانم امدادگر اینجا جان مرا نجات داد. حالا سالها از موضوع گذشته و آن آقا شهید شده است و نامههایی را برای دخترش گذاشته است. دخترش که جریان ماسک را فهمیده بود توسط آن نامهها و نشانههایی که پدرش گفته بود آمد و من را پیدا کرد.»
وهابزاده یک فرزند بیشتر ندارد. او میگوید: «قبل از اینکه در جنگ شیمیایی بشوم یک بچه داشتم. بعدازآن دو بار دوقلو باردار شدم که هر دو بار بچهها سقط شده و از بین رفتند. وقتی به دکتر مراجعه کردم گفت به خاطر وضعیت شیمیایی نباید بچهدار بشوی. چون احتمال ناقص شدن بچه زیاد است. جانبازان شیمیایی زیادی هم داشتیم که همان موقع بچهدار شده بودند و بچههایشان مشکل خونی یا تنفسی پیداکرده بودند.»
جانباز وهابزاده گرچه با دردهای بیشمارش از جراحتهای جنگی دستوپنجه نرم میکند، اما با آرامش خاصی میگوید: «من کفنم را آماده کردهام و برای مرگ آمادهام. خیلی از کسانی که با من شیمیایی شدند الآن شهید شدهاند. مثل شهید مدنی و شهید تفتی و بقیه، من هم کاملاً آمادهام. شهید مدنی که یکی از شهدای شیمیایی بود، قبل از شهادت میگفت ما باید پارچه سبز روی کفنمان بیندازیم تا همه مردم موقع دفن بدانند که با مسمومیت گاز شیمیایی از بین رفتهایم. همان مردمی که خواب ماندهاند و سرگرم دنیا، فیلمها و بازیگران آن شدهاند و نمیدانند که بازیگران اصلی، آنکسانی بودند که در جبههها نقش مهمی ایفا کردند. برای همین خواسته بود که وقتی مدنی شهید شد روی کفنش پارچه سبز کشیدند. من بخشی از آن پارچه سبز کفن شهید مدنی را گرفتم تا برای کفن خودم نگهدارم؛ و الآن آماده آن را نگهداشتهام.»
آنچه در میان همه این جانبازان مشترک است. جنش مشکلاتشان، مجروحیتها و بیماریها و جنس مقاومتی است که بعد از سه دهه جانبازی هنوز در گفتارهایشان حرف اول را میزند.
ادامه مطلب
حلاوت آزادی تا فراق

در چهاردهم تیرماه سال 1361، اتومبیل هیئت نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور بهرغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدمربایان دستنشانده رژیم تروریستی تلآویو گروگان گرفتهشده و پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل داده شدند که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست. درحالیکه همرزمان آن مهاجر الیالله، مشتاقانه چشمبهراه هستند تا خبری از او و همرزمانش برسد.
یک ماه پس از آزادی
پس از آزادسازی خرمشهر، حاج احمد در معیت سایر سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی (ره) مشرف شدند. در آن دیدار، حضرت امام خمینی (ره) این سرداران دلاور، بهویژه حاج احمد را به گرمی مورد تفقد خاص خویش قراردادند.
هنوز طعم شیرین فتح خرمشهر را در ذائقهاش احساس میکرد که خبر تلخ تهاجم ارتش صهیونیستی به خاک لبنان را شنید.
او در اواخر خرداد سال 1361 طی مأموریتی به همراه یک هیئت عالیرتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی – نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راههای مساعدت به مردم مظلوم و بیدفاع لبنان را بررسی کند.
آگاهی و شناخت بالای حاج احمد در مسائل سیاسی – اجتماعی ازجمله خصوصیات بارز این سردار بزرگوار بود. در تدبیر و تصمیمگیریهایش دقتنظر داشت. ضمن قاطعیت در کار، بر دلها فرماندهی میکرد و همواره در بطن مشکلات حضور داشت. به همین دلیل، در سختترین شرایط، کسی او را تنها نمیگذاشت. امکاناتی را بیشتر از نیروهای تحت امر خود، به خدمت نمیگرفت. بهرغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهی، از عاطفه بالایی برخوردار بود. علاوه بر فرماندهی، در کارهای جمعی مانند ساختن سنگر، نظافت محیط، شستن ظروف و ... با کارکنان تحت امر همراهی میکرد. علاقه به مطالعه و بحث پیرامون اخبار و رویدادها، از خصوصیات دیگر او بود. در مواقع مقتضی در جمع صمیمی همرزمانش پیرامون مسائل اعتقادی بحث میکرد.
حاج احمد نسبت به شهدا و خانوادههای محترمشان احترام خاصی قائل بود و در هر فرصتی به مزار شهدا میرفت و برای رسیدگی به معضلات و حوائج خانوادههای این عزیزان تلاش میکرد و در غم فراق همرزمانش میسوخت.
خبر وصال
نقل میکنند: شبی در جوار مرقد مطهر حضرت زینب (س) تا صبح به گریه و نماز مشغول بود. حوالی سحر با سیمایی بشاش و لبی خندان بهسوی همسفرانش آمد و در پاسخ به سوال دوستانش که خوشحالی او را جویا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم، مخصوصاً شهید محمد توسلی اشک میریختم. به عمه سادات متوسل شدم تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی با محاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن، کنارم آمد و ایستاد و گفت: پسرم بیتابی نکن، لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.
سخنرانی برای قوای محمد (ص)
یکی از تصاویری که از حضور این نیروها در لبنان و سوریه بسیار در فضای مجازی قابلمشاهده است به سخنرانی جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان اختصاص دارد. تصویر پیش رو مربوط به سخنرانی این فرمانده در اردوگاه «زَبدانی» سوریه است و به ترتیب اسامی افراد حاضر در آن از سمت راست عبارتاند از:
1-ناشناخته
2-شهید علیاکبر حاجیپورامیر
3-شهید کاظم نجفی رستگار
4-ناشناخته
5-شهید مرتضی سلمانطرقی
6-شهید ناصر شیری
7-منصور کوچک محسنی
8-شهید علی میر رییساسکویی
9- حسن شاهحسینی
10-جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان
11-جعفر جهروتیزاده
12-ناشناخته.
فرآوری: سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
خاطرات شب «احیا»ی اسرا

حسین امینی یکی از آزادگان دوران هشت سال دفاع مقدس است که اسفندماه سال 1362 به اسارت دشمن درآمده بود. او در خاطرهای از شب قدر 19 رمضان سال 1364 روایت میکند: شب 19 نوزدهم ماه رمضان سال 64 بود. دعا خواندن کلاً ممنوع بود. سرگرد اردوگاه اخطار کرده بود کسی دعا نخواند. ولی آن شب بچهها احیا گرفته بودند و دعای جوشن کبیر را زمزمه میکردند.
ساعت 12 شب بود که یکباره متوجه شدیم سرگرد همراه عده زیادی سرباز عراقی رسیدند پشت پنجرهها. در را باز کردند وارد آسایشگاه شدند. همه سربازان داخل آسایشگاه پخش شدند تا این که سرگرد پنج نفر را از بین همه افراد دعاخوان جدا کرد که برای شکنجه ببرد. بالاخره آن شب پنج نفر را بردند و بقیه را تهدید کردند که دعا نخوانند و بخوابند.
حدود یک ساعت طول کشید. بعد از یک ساعت پنج نفر را آوردند پشت در و هر کدام را چند سیلی زدند و داخل آسایشگاه انداختند. پرسیدیم چه کارتان کردند؟ لبخند زدند و گفتند: هیچکاری نکردند. عجیب بود هر کس که کتک یا شکنجه میشد گریه نمیکرد که روحیه دیگران را ضعیف کند. بالاخره با یکی از آنها که صحبت کردم گفت: پاهای ما را با کابل بستند و برعکس به پنکه سقف آویزان کردند یک سرباز ما را میچرخاند و بقیه با کابل کتک میزدند.
او باز هم میخندید در حالی که آثار کابل روی پاهای آنها مانده بود و توصیه میکرد که به بچهها نگویم که آنها را شکنجه کردند. در همان شب به پنج آسایشگاه شبیخون زده بودند و همین بلا را بر سر دیگران درآورده بودند.
ماه رمضان و تهدید بیاثر عراقیها
عبدالمجید سراوانی روز 31 تیرماه سال 1367 به دست دشمن بعثی اسیر شده بود و از آزادگان اردوگاه بعقوبه عراق بوده است در خاطرهای از ماه رمضان در اسارت میگوید:با فرا رسیدن ماه مبارم رمضان حس و حال خاصی بین بچههای اردوگاه حاکم شد. در یکی از همین روزها، وقت افطار، یکی از برادران با لحن خوشی شروع کرد به اذان گفتن.
سرباز عراقی بلافاصله با شنیدن صدای اذان وارد اردوگاه شد و او را به قصد شکنجه بیرون برد. بقیه را هم تهدید کرد و گفت: از این تاریخ به بعد کسی حق اذان گفتن ندارد. از آنجایی که برادران طاقت تحمل این صحنه را نداشتند، متحدانه به مدت 48 ساعت شروع به تظاهرات و شکستن شیشهها کردند و خواستار برگرداندن برادر موذن به جمع خودشان بودند. در نتیجه عراقیها مجبور شدن خواسته آنان را اجابت کنند.
شب قدر و تمرین کاراته ؟!
یکی از آزادگان دفاع مقدس نقل میکند در یکی از شبهای قدر اسارت تصمیم گرفتیم 100 رکعت نماز را به صورت جماعت بخوانیم و از نماز صبح هم شروع کنیم. یکی از بچههای دزفول به نام آقای عبدالرضا کجباف به عنوان امام جماعت انتخاب و قرار شد خیلی سریع نماز خوانده شود و چون اتاق ما طبقه دوم بود نگهبان فقط از کمر به بالای بچهها را میدید و چون بچهها خیلی سریع مینشستند و بلند میشدند و ساعت هم حدود 2 بعد از نصف شب بود نگهبان به فرماندهی اردوگاه گزارش میدهد اسرا در حال تمرین کاراته، جودو ... هستند و حتماً قصد فرار دارند.
بلافاصله فرمانده با چند سرباز چوب به دست سراسیمه وارد اردوگاه شدند و پشت پنجره اتاق ما ارشد اتاق ما را خواستند و گفتند(شینو هذا تمرینات ریاضیه) این تمرینات ورزشی چه هست که انجام میدهید؟ارشد در جوابش گفت چون شب قدر است بچهها دارند نماز میخوانند و در نهایت هم چون فرمانده را با عجله از خواب بیدار کرده بودند چند ناسزا که سزاوار خودش بود داد و رفت.
ادامه مطلب
حضرت خضر علیه السلام؛ راهی برای تقرب به امام زمان علیه السلام
خواندن ادعیه مربوط به امام زمان
دورهی مخفی شدنِ امام زمان علیهالسلام
پنج گناه بزرگ شیخ نمر!
عمود چهلم !!
من، با خودِ امام رضا کار دارم!
بهار نیکان! فدای صداقتتان
سوال تأمّل برانگیز تاریخ از دوستداران پیامبری محبوب
نقشه ی گنج گمشده در دستان پیشوای صادق
شاه کلید امام صادق علیه السلام برای استفاده بهتر از دنیا 








