برای صبح شدن
نه به خورشید نیاز است
نه خنده های باد ؛
چشم هایت را که باز کنی،
موهایت که پریشان بشود،
زندگی
عاشقانه طلوع خواهد کرد...!
مینا آقازاده
|
شعر عاشقانه ناگهان چقدر زود دیر می شود!
| ||
|
برای صبح شدن نه به خورشید نیاز است نه خنده های باد ؛ چشم هایت را که باز کنی، موهایت که پریشان بشود، زندگی عاشقانه طلوع خواهد کرد...!
مینا آقازاده [ شنبه 22 مهر 1396 9:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نـوشتم نـامه ای بهر تـو ای عطرِ پریشانی خطوطِ مبهمی از لای به لایِ دسـتِ لرزانی
که ای آرامشِ پنهـانِ پشـتِ پلـکهای من معمـایِ دلِ ایـن شـاعرِ در حـال ویـرانی
صدایت را ، نگاهت را ، به این اشعار برگردان جوابم ده، نگاهی کن، بکش آهی، بده جانی
تو هستی در دلم اما ! کنارم نیستی جانا تو مثل رازِ شعری ، این میانه سخت پنهانی
پریشانی ، پریشان تر ز ابیاتِ پریشانم نمی دانم که می مانی کنارم یا نمی مانی!
دلم آهی کشد گاهی تو میدانی و می فهمی به ظاهر نیستی ! اما میان ، سینه مهمانی
تو نوری ، در دلم شوری ، گلستانی و بارانی و چشمانِ تو می بارند ، شعرم را که می خوانی
همین که مومنت هستم ، برایت شعر می گویم گواهی می دهد قلبم که عشقی ! عینِ ایمانی
امیر طاهری [ شنبه 22 مهر 1396 9:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
بگذار بگذرد همه چیز آن چنان که هست دنیا همین که بوده و دنیا همان که هست
پای سفر که پیش بیاید مسافریم آدم هراس جاده ندارد جوان که هست
تا هرچه دور پشت مرا گرم می کند مثل تو دست همسفری مهربان که هست
اصلا بدون مشکل شیرین نمی شود در راه دست کم دو سه تا امتحان که هست
گاهی برای ما خود این راه مقصد است یک جاده با فراز و نشیب آن چنان که هست
حالا اگر چراغ نداریم بی خیال فانوس شعرهای تو در دستمان که هست
خواب دو جفت بال و پر سبز دیده ام پاهای مان شکسته، ولی آسمان که هست
مهدی فرجی [ شنبه 22 مهر 1396 9:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
برگرد! تا وقتی نمیآیی نمیچسبد بانوی من! پاییز، تنهایی نمیچسبد
وقتی نباشی پیش من، پاییز، جای خود... هر چیز زیبا و تماشایی نمیچسبد
بر سرزمین غصبی دل، بعد تو، شاهم! بر مُلک خالی، حکمفرمایی نمیچسبد
دار و ندارم بودهای، هستی و خواهی بود داروندارم! بی تو دارایی نمیچسبد
کم "هیت لک" نشنیدهام امّا "معاذالله" * وقتی زلیخا نیست، رسوایی نمیچسبد
هر چند تلخی میکنی شیرین من! با من بی قند لبخندت ولی چایی نمیچسبد
از تو فقط یک عکس پیشم مانده بانو جان! میبوسمت امّا مقوایی نمیچسبد!
رضا احسانپور [ شنبه 22 مهر 1396 9:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست
بهروز یاسمی [ شنبه 22 مهر 1396 9:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
با آنکه دلم از غم عشقت خون است شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم : یا رب هجرانش چونین است ، وصالش چون است ؟
رودکی [ شنبه 22 مهر 1396 9:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
عـــــــزیزان از غــــــم و درد جدایی بــــه چشمونم نمــــونده روشنائی
بــــه درد غـــربت و هجــــرم گرفتار نـــــه یار و همـــــدمی نـه آشنائی
بابا طاهر همدانی [ شنبه 22 مهر 1396 9:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردان مرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردان
مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان
دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟ خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان
من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان
به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان
من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان
در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان
فاضل نظری [ شنبه 22 مهر 1396 9:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
انگار غزل آب نباتی شده باشد وقتی که دو تا لب قر و قاطی شده باشد
لب های تو با طعم انار است و دو چشمت شیری ست ...که کم کم شکلاتی شده باشد
این طور نگاهم نکن ، انگار ندیدی ! شهری پی عشق تو دهاتی شده باشد
من با تو خوشم با نمد بر سر دوشم بگذار که عالم کرواتی شده باشد
یک بار به من حق بده ، لب های کبودم در لیقه ی موهات دواتی شده باشد
باید که غزل های مرا هم نشناسی !! وقتی که غزل هم صلواتی شده باشد
حسین زحمتکش [ شنبه 22 مهر 1396 9:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من شبها منم و عشق تو و چشم تر من
وین اشک دمادم که بود پرده در من در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم هر منظره را منظری از روی تو دیدم
مهدی سهیلی [ شنبه 22 مهر 1396 9:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
|
||