خیال کشتن من داشت جانان
کدامین سنگدل کردش پشیمان
ندانست عید فایز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان
فائز دشتی
|
شعر عاشقانه ناگهان چقدر زود دیر می شود!
| ||
|
خیال کشتن من داشت جانان کدامین سنگدل کردش پشیمان
ندانست عید فایز آن زمانست که گردد در منای دوست قربان
فائز دشتی [ شنبه 22 مهر 1396 9:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم
آنکه در ناز فرو رفته و شاداب توئی آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم
آنکه هرگز نگشود دفتر احساس توئی آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم
آنکه کافر به دل مومن من بود توئی آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم
آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی او که قامت به قد تیر برافراشت منم
او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم
او که عاقل شد و راه خردش جست توئی آن که در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم ...
سرخوش پارسا [ شنبه 22 مهر 1396 9:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
هوا بدون شما حاصلش نفس دردست ببین که دوریتان بر سرم چه آوردست
چه فرق می کند اردیبهشت و آذر ماه ؟ ! که هر چه بی تو بروید به چشم من زرد ست
همیشه من و خیالت کنار هم زوجیم اگرچه هر که بگوید به من که" یک " فرد است
وفا به عشق کسی که کنون کنارت نیست رویه ایست که در منطق هوس طردست
ز دست بخل زمانه نمی چکد آبی بگو چگونه بگیرم تو را از این تردست؟!
بیا! برای تو شعرهای ساده می خوانم فقط نپرس که لیلی زن است یا مردست!
علی حیات بخش [ شنبه 22 مهر 1396 9:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
رودی که می خشکد در او ســـــودای طغیان نیست دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست
دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنــــــم کم کم هــر کـس به دردی خــو کند در فکر درمان نیست
وقتـــی عزیــــزی نـیـسـت تـــا بـــاشد خـــریـــدارت فرقی میان قصـــر مصــــر و چاه کنـعــــــان نیست
مانده ست بــــــر دیـــــوار قاب عکس تــــو هر چند تنـــــدیسی از آقامحـمـــدخــان بـــه کـــرمان نیست
خــــوارزم بـــعــــد از حمله ی چنـگیــــز خان حتی انــــدازه ی من بـعـــدِ دیــــــدار تــــو ویران نیست
هــمــــواره مـفهـــوم عـنــایت نـیـسـت لــبــخـنــدت گاهی به غیـر از سیــــل ، دستـــآورد باران نیست
در بستـــــر سیــــلاب وقتـــی خانــــــه می ســـازی روزی اگــــــر ویـــــران شود تقصیر طـوفان نیست
وقتــی کــــه نان کـــــدخدا در دست مــــــیراب است جایــی بـــرای رحــــم او بـــــر زیـردستـــــان نیست
راه خـــــودت را کـــج نـکـــن بـــا دیـــدنــــم از دور آهــــــوی وحشی از پلنـگ ایـنـسان گـریزان نیست
می گردی و چشمـم بـــه دنــبــــال تـــو مـی گــــردد خــورشــید از چشم زمیــــن یک لحظه پنهان نیست
چشمـم بــــه گیــلاس لبت وقتـــی کــــه می افـــــتــد دیگــر زبان را جــرأت "لعنت بــه شیـطان" نیست
تـــــو لطف شیطانــــی بـــه آدم ، سیب گـنــدمگون! شیــطان همیـشــه در پــی اغــــوای انـــسان نیست
گـیـــســـو بـیـفشـــان بـیــــد نـامجنــون من ! در باد بــی گــــرده افـشـانــــی گـلـی پابنـــد گلـــدان نیـست
شایـد جنـــون زیبـــاتــــرین عــــقـــل جهـــــان باشد هـــــر کـــس که دیـوانه ست، الزاما پریشان نیست
هــــــر چــــــند خامـــوشـم ولـی هــرگـــز مپنـــــداری آتـشـفشان خفـتــــــه دیـگــــر فکـــــر طــغیــان نیست
من عـاشـقـــــم حـتــی اگــــر شــاعــــر نـــمی بــــودم امــــا بـــدون عـشـق ، شـاعــــر بــــودن آسان نیست
اصغر عظیمی مهر [ شنبه 22 مهر 1396 9:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
در استکان من غزلی تازه دم بریز مشتی زغال بر سر قلیان غم بریز
هی پک بزن به سردی لبهای خسته ام از آتش دلت ســــــــــــــــر خاکسترم بریز
گیرایی نگاه تـــــــــو در حد الکل است در پیک چشمهای ترم عشوه کم بریز
وقتی غرور مرد غزل توی دست توست با این سلاح نظم جهان را به هم بریز
بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کـــــــــــــــن هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز
لطفا اگر کلافه شدی از حضــــــــور من بر استوای شرجی لبهات سم بریز...!
امید صباغ نو [ شنبه 22 مهر 1396 9:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت
از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت
رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!! پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت
مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت
مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت
ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت
ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت
دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... دلم رفت
کاظم بهمنی [ شنبه 22 مهر 1396 9:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟ آیا زنی غریبه در این کوچهها نبود؟؟
آن دختری که چند شب پیش دیدهاید؟ دمپاییاش -تو را به خدا- تا به تا نبود؟
یک چادر سیاه ِ کشی روی سر نداشت؟ سر به هوا و ساده و بیدست و پا نبود؟
یک هفته پیش گم شده آقا! و من چقدر، گشتم ولی نشانی از او هیچجا نبود ...
زنبیل داشت، در صف نان ایستاده بود یک مشت پول خُرد… نه آقا! گدا نبود!
یک خرده گیج بود ولی نه… فرار نه… اصلن به فکر حادثه و ماجرا نبود
عکسش؟ درست شکل خودم بود…مثل من هم اسم من و لحظهای از من جدا نبود
یک دختر دهاتی و تنها… که لهجهاش شیرین و ساده بود… ولی مثل ما نبود
آقا! مرا دقیق ببین! این نگاه خیس… یا این قیافه در نظرت آشنا نبود؟...
دیشب صدای گریهی یک زن شبیه من در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟...
پانته آ صفایی بروجنی [ شنبه 22 مهر 1396 9:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدم تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم
منظومه ای برابر چشمم گشوده شد آنشب که از کنار تو آرام رد شدم
گم بودم از نگاه تمام ستارگان تا اینکه با دو چشم سیاهت رسد شدم...
شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق در عمق چشمهای تو حبس ابد شدم...
محمد سلمانی [ شنبه 22 مهر 1396 9:37 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
دیریاست از خود، از خدا، از خلق دورم با اینهمه در عین بیتابی صبورم پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت نیلوفرانه پیچکی بیتاب نورم بادا بیفتد سایهی برگی به پایت باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم خط میخورد در دفتر ایام، نامم فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم چون سنگپشتی پیر در لاکم صبورم آخر دلم با سربلندی میگذارد سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
قیصر امین پور [ شنبه 22 مهر 1396 9:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
قدرنشناس ِ عزیزم، نیمه ی من نیستی قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی !
مادر این بوسه های چون مسیحایی ولی مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی
من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی
یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست بعد ِمن اندازه ی یک عشق، روشن نیستی!
لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل از گزندِ بادهای هرزه ایمن نیستی!
چون قیاسش می کنی با من، پس از من هرکسی هرچه گوید عاشقم،میگویی: اصلا نیستی!
دست وقتی که تکان دادی عجب حالی شدم اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی
کاظم بهمنی [ شنبه 22 مهر 1396 9:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
|
||