شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

جانی به تلخی می کَنم ، جسمی به سختی می کشم

روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم

 

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش، توامان

یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم

 

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می برم

یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می کنم

 

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست

یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می کنم

 

از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو

انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می کنم

 

یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان نیستم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

 

عبدالجبار کاکایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:33 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

 

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

 

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

 

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

 

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی

 

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

 

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:33 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت

این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت

 

مانند آشنای غریبه در این جهان

جز مرز های بسته ی خود کشوری نداشت

 

گفتم بمان که دولت عشق است بودنت

اما توجهی به چنین دلبری نداشت

 

وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید

آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت

 

من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه...

بال و پر رها شده ی دیگری نداشت

 

یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت

وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت

 

آتش گرفت هیزم چشم ترم ولی

انگار- هیچ- نیت ِ افسونگری نداشت

 

شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد

آدم ولی دوباره دل ِ کافری نداشت

 

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:31 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم

فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم

 

فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر

روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!

 

حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است

قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم!

 

من پر از زخم جگرسوزم و باید بروم

که تو را اینهمه درگیر حواشی نکنم

 

امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم

نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم

 

گر تفنگی برسانند به من، نامردم

تا سحر مغز خودم را متلاشی نکنم!

 

 

زهرا شعبانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

یک نامه ام، بدون شروع و بدون نام

امروز هم مطابق معمول ناتمام

 

خوش کرده ام کنارتو دل وا کنم کمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

 

ازحال و روز خودکه بگویم،حکایتی است

یک صفحه زندگانی بی روح و کم دوام

 

جویای حال از قلم افتاده ها مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به کام!

 

دردی دوا نمی کند از متن تشنه ام

چیزی شبیه یک دل در حال انهدام

 

در پیشگاه روشن آیینه می زنم

جامی به افتخار تو با باد روی بام

 

باشد برای بعد اگر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!

 

 

ناصر حامدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا

 

اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشو

زاریم بین و ازین بیش میازار مرا

 

چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش

دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا

 

بی گل روی تو بس خار که در پای منست

کیست کز پای برون آورد این خار مرا

 

برو ای بلبل شوریده که بی گلروئی

نکشد گوشهٔ خاطر سوی گلزار مرا

 

هر که خواهد که بیک جرعه مرا دریابد

گو طلب کن بدر خانهٔ خمار مرا

 

تا شوم فاش بدیوانگی و سرمستی

مست وآشفته برآرید ببازار مرا

 

چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گوئی

دلق و تسبیح ترا خرقه و زنار مرا

 

ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو

خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا

 

 

خواجوی کرمانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد

 

 

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

عشق یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

 

آه، یک روزهمین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بااینکه از سرتاسر این شهر بیزارم

شادم که در ویرانه قلبم تو را دارم

 

ای سنگ سخت سینه ات یادآور کعبه !

می خواهم از سیمای قلبت پرده بردارم

 

وقتی زمین از زیر بارم شانه خالی کرد

وقتی خبر آورد: "من محکوم آوارم"

 

یک زن به نام تو نگاهش را ستونم کرد

انگار دنیا را کسی برداشت از بارم

 

بر شانه هایم تکیه کن تا باورم باشد

یک خشت هم از من بماند باز "دیوارم"

 

هرچند که زخمی ترین تندیس این وادی

از حمله خونبار و ناهنگام تاتارم

 

امشب هوای سینه ام "تا قسمتی خاکی"ست

فردا به سوی آسمانها سنگ می بارم...

 

 

حامد بهاروند


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم  

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

 

ای سهمت از بار امانت هرجه سنگین تر

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

 

تاب آوری تا اسمان روی دوشت را

من هم ستونی در کنار قامتت باشم

 

از گوشه یی راهی نشان من بده بگذار

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

 

سنگی شوم در برکه ی ارام اندوهت

یا شعله واری در خمود خلوتت باشم

 

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

 

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار هم چون ایینه در خدمتت باشم

 

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من بگذار زنگ ساعتت باشم

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گل مـی کنـد به باغ نگاهت جـوانی ام 

وقــتی بروی دامـن خـود می نشانی ام

 

داغ جنون قــطره ی اشکم به چشم تـو

هرچند ازدوچشم خودت می چکانی ام

 

مـن عــابــرشــکســته دل خـلـوت تو ام

تا بیـکران چشـم خودت می کشانی ام

 

یک مشـت بغض یـخ زده تفسیرمی کند

انـــدوه و درد غــربـت بــی همــزبانی ام

 

وقــتی پــــریـد رنگ تــواز پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـگــین کـمانی ام

 

تو،آن گلی که می شکفی در خیـال من

پُرمی شود زعطـــر خوشـت زنــدگانی ام

 

در کهکشان چـشم تـو گـم می شود دلم

سرگـشتـــه درنـهایــتی از بی نشـانی ام

 

زیــبــاترین ردیـف غـــزلــهـــای مــن توئی 

ای یـــــار ســــرو قـــامـــت ابـرو کمانی ام

 

حــالا بیـــا و غـــربـت مــــا را مــرور کـــن

ای یــــادگــــار وســعت سـبـز جـوانی ام

 

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:25 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476507

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396