شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

 

برآن سریم کزین قصه دست برداریم

مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است ؟

 

کسی به جز خودم ای خوب من ، چه میداند

که از تو ، از تو بریدن چقدر دشوار است

 

مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم

نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است

 

تو از سلاله ی سوداگران کشمیری

که شال ناز تورا شاعری خریدار است

 

در آستانه رفتن در امتداد غروب

دعای من به تو تنها خدا نگهدار است

 

کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد

که در گزینش این انتخاب ناچار است

 

همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد

برای خاطره هایی که زیرآوار است

 

 

محمد سلمانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را

برای بردن دریا بیاور تنگ ماهی را

 

جدا کردی مسیر خویش را از من ولی دستی

به هم پیوند داده انتهای این دوراهی را

 

مرا می خواهی اما در مقابل شرط هم داری

دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را

 

برای دیدنت فرقی ندارد راه و بی راهه

به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را

 

به عشقت هرکسی شاعر شد از میدان به در کردم

زمانی مولوی و این اواخر هم پناهی را !

 

 

سورنا جوکار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها

- که سر به صخره گذارد٬

 

                    غریبی و پاکی

 

ترا ٬ ز وحشت توفان ٬ به سینه می فشرم

 

عجب سعادت غمناکی!

 

 

منوچهرآتشی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

 

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

 

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

 

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

 

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

 

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

 

 

محمدعلی بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار

دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

 

نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو

نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار

 

اگر به شهر روی طعنه های رهگذران

اگر به خانه بمانی غم در و دیوار

 

نمانده است تورا در کنار همراهی

که دوستان تو را می خرند بادینار

 

نه دوستان صفحاتی زهم پراکنده

که جمع کردنشان درکنار هم دشوار

 

به صبرشان که بخوانی به جنگ مشتاق اند

به جنگشان که بخوانی نشسته اند کنار

 

تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا

رعیت است که تشویش دارد از دربار

 

کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند

دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

 

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

از کنارم رد شدی بی‌اعتنا، نشناختی

چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی

 

در تمام خاله‌بازی‌های عهد کودکی

همسرت بودم همیشه بی‌وفا نشناختی؟

 

لی‌له‌باز کوچه‌ی مجنون صفت‌ها فکر کن

جنب مسجد، خانه‌ی آجرنما، نشناختی؟

 

دختر همسایه! یاد جرزنی هایت به خیر

این منم تک‌تاز گرگم‌ برهوا، نشناختی؟

 

اسم من آقاست اما سال‌ها پیش این نبود

ماه بانو یادت آمد؟ مشتبا! نشناختی؟

 

کیست این مرد نگهبانت که چشمش بر من است

آه! آری تازه فهمیدم چرا نشناختی

 

 

مجتبی سپید


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای خفته در نگاه تو جادو ! چه می کنی ؟

آشفته دل ! گره زده گیسو ! چه می کنی ؟

 

امسال هم گذشت و بهار تو بر نگشت

تنها و دل شکسته لب جو چه می کنی ؟

 

شب های دل گرفته که خوابت نمی برد

بی بوسه ، بی نفس نفس او چه می کنی ؟

 

هی مانده در نگاه تو حسرت ! چه می کشی ؟

هی رفته از دل تو هیاهو ! چه می کنی ؟

 

بیهوده دشت های خدا را قرق نکن

حالا که رفته از دلت آهو ، چه می کنی ... ؟

 

 

ناصر حامدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

 

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره کبود اگر عشق نبود

 

 

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

 

در سینه ی هر سنگ، دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

 

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دیدی که بهار بی تو سرد است

پاییز تر از خزان زرد است

 

آن شب دل من شکسته تر شد

دیگر همه چیز رنگ درد است

 

 

دیگر همه جا سکوت دلگیر

دست و دل من اسیر زنجیر

 

ای روح پر از ترانه من

خاموش ترین بهانه را گیر

 

دیگر نروم به سوی مستی

حظی نبرم ز می پرستی

 

ای آن که نداری خبر از من

سرچشمه ی هر غمم تو هستی

 

دیگر به بهار خنده ام نیست

باران صفا دهنده ام نیست

 

ای آن که دلم اسیر عشقت

بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟

 

شعرم همگی سرود درد است

گفتم که بهار بی تو سرد است

 

گفتم که بهار بی تو دیگر

پاییز تر از خزان زرد است

 

 

فریبا شش بلوکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!

 

بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما

تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند

 

برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست

برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند

 

همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری

برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند

 

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!

برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…

 

اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت

به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند

 

بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …

که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند

 

 

حسین زحمتکش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476515

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396