پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شده ست
زدن تیشه بــر ایــن کوه مرا پیشه شده ست
دم بـــه دم در دلـــم از غصه نـــهــــالـی کارم
از درخت غــم تـو باغ دلــم بیشه شده ست
فیض کاشانی
|
شعر عاشقانه ناگهان چقدر زود دیر می شود!
| ||
|
پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شده ست زدن تیشه بــر ایــن کوه مرا پیشه شده ست
دم بـــه دم در دلـــم از غصه نـــهــــالـی کارم از درخت غــم تـو باغ دلــم بیشه شده ست
فیض کاشانی [ جمعه 21 مهر 1396 11:24 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نم باران نشسته روی شعرم دفترم یعنی ... نمیبینم تو را ابری ست در چشم ترم یعنی
سرم داغ است یک کوره تبم انگار فقط یکریز میگردد جهان دور سرم یعنی ...
تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم تمام هستی ام نابود شد بال و پرم یعنی ...
نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم اذان گفتند و من کاری نکردم کافرم یعنی ؟!...
تن تو موطن من بوده پس در سینه پنهان کن پس از من آنچه میماند بجا خاکسترم یعنی ...
نشستم چای خوردم شعر گفتم شاملو خواندم اگر منظورت این ها بود ... خوبم ... بهترم یعنی !!...
مهدی فرجی [ جمعه 21 مهر 1396 11:23 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو عشق تو نیستم
فروغ فرخزاد [ جمعه 21 مهر 1396 11:22 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب میشود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای همه زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک میبینم. بی تو جز گستره بی کرانه نمیبینم میان گذشته و امروز. از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست تو را برای خاطر سلامت به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم تو میپنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
اثر پل الوار و ترجمه احمد شاملو [ جمعه 21 مهر 1396 11:21 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
واعظ وموعظه وپند دگر سود نداشت عاشقی در ره ما جز رخ معبود نداشت
رهروان در طلبش بر در مسجد رفتند راه ما جز به در میکده مقصود نداشت
حسن محمدنیا [ جمعه 21 مهر 1396 11:20 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
خفته در چشم تو نازیست که من می دانم نگهت دفتر رازیست که من می دانم
قصه ایی را که به من طره کوتاه تو گفت رشته عمر درازیست که من می دانم
بی نیازانه به ما می گذرد دوست ، ولی سینه اش بحر نیازیست که من می دانم
گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع سایه را سوز و گدازیست که من می دانم
یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند آن هم ای دوست مجازیست که من می دانم
غلامرضا طریقی [ جمعه 21 مهر 1396 11:20 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن
زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب! شده ای عضوِ «تیمِ تک نفره»، پس خودت از خودت حمایت کن
بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن!
گرچه خو کرده ای به تنهایی،گرچه این اختیار را داری گاه و بی گاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن
شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن!
امید صباغ نو [ جمعه 21 مهر 1396 11:19 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست !
آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست
با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت بعد ازتو غم های فراوانی مهم نیست
یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه! دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست
دار و ندارم سوخت در این آتش اما هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست
هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد، دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست ... حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد! این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست
رویا باقری [ جمعه 21 مهر 1396 11:19 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
دیدار ما هرچند دورادور، زیباست ! دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست
هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز از تو چه پنهان ! دردو دل با طور زیباست
دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده ؛ باور بکن بعضی گره ها کور زیباست
بس کن عزیزم طاقت باران ندارم این چشم ها ... این چشم ها مغرور زیباست !
هرچند شب با نور سرد ماه?جور است اما شب چشمان تو ناجور زیباست
وقتی که دریا تنگ ماهی های خسته ست مُردن میان تارو پود تور زیباست
وقتی که غم هایم غم ِعشق تو باشد از مهد چشمانم اگر تا گور ...زیباست !
رویا باقری [ جمعه 21 مهر 1396 11:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
دیدار ما هرچند دورادور، زیباست ! دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست
هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز از تو چه پنهان ! دردو دل با طور زیباست
دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده ؛ باور بکن بعضی گره ها کور زیباست
بس کن عزیزم طاقت باران ندارم این چشم ها ... این چشم ها مغرور زیباست !
هرچند شب با نور سرد ماه?جور است اما شب چشمان تو ناجور زیباست
وقتی که دریا تنگ ماهی های خسته ست مُردن میان تارو پود تور زیباست
وقتی که غم هایم غم ِعشق تو باشد از مهد چشمانم اگر تا گور ...زیباست !
رویا باقری [ جمعه 21 مهر 1396 11:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
|
||