شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

خدا به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان

 

به کد خدایی آبادی به دور از عشق

نه این رعیّت خانه خراب و سرگردان

 

یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است

ولی امان که اگر در گلو بماند نان

 

جناب عشق عجب باغبان بی رحمی است

دو لاله چیدن از آن باغ و این همه تاوان!

 

به قدر قدرت هر کس ستم سزاوار است

مگر که بید چه دارد برابر طوفان

 

خدا بریده ام از عشق و زندگی دیگر

به آیه آیه توبه به جان الرحمان

 

 

علی حیات بخش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 7:08 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم

 

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟

 

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم

 

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم

 

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم

 

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

 

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم

 

 

امید صباغ نو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 7:07 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی

با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی

 

دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی

اما تو مدتی ست اجابت نمی کنی

 

دلی که داده ای به من از یاد برده ای

گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی

 

بیمار عشق توست پرستوی روح من

از این مریض خسته عیادت نمی کنی

 

باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست

گرچه تو هیچ خرج صداقت نمی کنی

 

یکبار از مسیر نگاهم عبور کن

آنقدر دور گشته که فرصت نمی کنی

 

گل های باغ خاطره در حال مردنند

به یاس های تشنه محبت نمی کنی

 

رفتی بدون آن که خداحافظی کنی

دیگر به قاب پنجره دقت نمی کنی

 

امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت

این سیب را برای چه قسمت نمی کنی

 

یعنی من از مقابل چشم تو رفته ام

این کلبه را دوباره مرمت نمی کنی

 

زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد

گرچه تو هیچ وقت رعایت نمی کنی

 

 

مریم حیدر زاده


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 7:07 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

 

قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

 

 

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

 

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

 

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق

 

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 7:06 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"

تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش

 

تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی-

-درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!

 

به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد...

بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!

 

به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری

نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش

 

گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند

همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

 

به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست

چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش

 

چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می گویم

شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش...

 

 

حسین زحمتکش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 7:06 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

 

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست؟

 

 

رودکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 7:05 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند 

آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

 

از سرخی لبان تو ای خون آتشین 

نار آفریده اند انار آفریده اند

 

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند 

در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

 

زندانی است روی تو در بند موی تو

ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

 

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی

مانند ما هزار هزار آفریده اند

 

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست 

از بس حصار پشت حصار آفریده اند

 

این است نسبت تو و این روزگار یأس :

آیینه ای میان غبار آفریده اند

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 12:03 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

 

رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

 

ماه شب چهاردهی که تصاحبت

چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود

 

خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید

خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

 

تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی

من : کشوری که با همه در حال جنگ بود

 

با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود

از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود

 

پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی

این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...

 

 

رضا نیکوکار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 12:02 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کدوم خواستن کدوم جنون کدوم عشق 

شاید خیلی از این حرفا دروغه 

 

تا وقتی باهمیم از عشق میگیم

نباشیم قولمون حتا دروغه 

 

از این عشقایی که زنجیر میشه 

هوس‌هایی که دامن‌گیر میشه 

 

می‌ترسم چون دلم بی‌اعتماده

به احساسی که بی‌تأثیر میشه 

 

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست

نه اینکه زندگی بی‌عشق میشه

 

فقط کاش بین این حسای مبهم

بفهمم آخرش چی عشق میشه 

 

مث حرفی که نگاهی

نمی‌گفته و می‌گفته

 

اتفاقیه که گاهی

نمی‌افته و می‌افته 

 

حس یخ زدن تو آتیش

حال سوختن تو سرما

 

تو بیداری یه خیاله

یه حقیقته تو رویا 

 

تو فکرش نیستیم‌ و پیداش میشه

ولی وقتی که باید باشه میره 

 

به حال و روز ما کاری نداره

همیشه یا براش زوده یا دیره 

 

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست

نه اینکه زندگی بی‌عشق میشه 

 

فقط کاش بین این حسای مبهم

بفهمم آخرش چی عشق میشه

 

 

افشین یداللهی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 12:02 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تادلبر من پا بزمین بگذارد       

از هیکل او ناز و ادا میبارد

 

 دل دادن او بهر من آسان بود      

پوشیدن چشم از او مصیبت دارد

 

 

مهدی سهیلی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 12:01 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476503

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396