شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه !

 

چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت

درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!

 

از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است

من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه

 

من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما

با هم موازی است ولیکن مماس نه

 

پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح است

از عشق خسته می شوی اما خلاص نه!

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1396 12:01 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با تيشه ی خيـــــــال تراشيده ام تو را 

در هر بتی كه ساخته ام ديده ام تو را

 

از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟ 

يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ 

من از تمــــام گلهـــــــا بوييده ام تـــــــــــو را

 

رويای آشنای شب و روز عمــــر من! 

در خوابهای كودكی ام ديده ام تو را

 

از هــــر نظر تــــــــو عين پسند دل منی 

هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را

 

زيباپرستیِ دل من بی دليل نيست 

زيـــرا به اين دليل پرستيده ام تو را

 

با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی 

در هر سؤال از همه پرسيده ام تو را

 

از شعر و استعـــاره و تشبيه برتــــری 

با هيچكس بجز تو نسنجيده ام تو را

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

 

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

 

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

 

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

 

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

 

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

 

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

 

 

اصغر معاذی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

فروزان کن ز رخ کاشانه ای چند

بسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چند

 

فغانم گوش کن امشب،که فردا

زمن خواهی شنید افسانه ای چند

 

خماری نیست خونِ عاشقان را

سرت گَردم،بکَش پیمانه ای چند

 

به هر دفتر زکِلکِ آتش آلود

زما ماندست آتشخانه ای چند

 

حزین!از فوت فرصت با صد افسوس

کشیدم آه بی تابانه ای چند

 

 

حزین لاهیجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

همین که بغض می شود سکوت های من

دوباره خواب می شود پناه گریه های من

 

دوباره شانه های شب به من پناه می دهد

سلام میدهم به او که گشته هم صدای من

 

سکوت و انزوای شب به جای خواب های خوش

وقلب تب که میتپد برای انزوای من

 

میان دست های ما اگر نبود فاصله

نگاه مهربان شب نمی شد آشنای ما

 

من و شب و ستاره ها و ماه و نبض ساعتم

نشسته ایم منتظر به یاری خدای من

 

من و شب و ستاره ها و چشم های منتظر

که رد شود ستاره ای و بشنود دعای من

 

نگاه ماه در پی ات به هر کجا قدم زنان

که بی تو پادشاه غم دوباره شد گدای من

 

قدم بنه به خلوتم شبی و با خودت بیار

سبد سبد ز خنده های غم شکن برای من

 

شروع دلنشین من طلوع کن که بشکند

بلور اشک ها و خاطرات بی بهای من

 

بیا به وقت صبحدم طلوع با تو دیدنی ست

بیا به کوچه های شب دوباره پا به پای من

 

 

ایلناز حقوقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

 

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره کبود اگر عشق نبود

 

 

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

 

در سینه ی هر سنگ، دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

 

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

یک دقیقه زل زدن در چشم زیبایِ تو چند ؟

افتخارِ دیدن روی فریبایِ تو چند ؟

 

حال چون آرامشت سهم کسی غیرِ من است

هم نشینی با فراق وحشت افزای تو چند ؟

 

در شمال شهر عشقت زندگی رویایی است

گوشه یِ پرتِ جنوبِ شهرِ دنیای تو چند ؟

 

بهره برداری ز مهرت حق از ما بهتران

حسرتِ آغوش گرم و ماهِ سیمای تو چند؟

 

ذوق شعر آنچنانی نیست در فهرست من

عشق بازی در خیالت با تمنای تو چند؟

 

مِهر در کانون گرم خانواده سهم تو

شب نشینی در تگرگِ سختِ سرمای تو چند ؟

 

خنده در مهتاب و نور ماه ارزانی تو

گریه در یک گوشه با حس تماشای تو چند؟

 

زیرکی در عاشقی را من نخواهم خواستن

کند ذهنی در جواب یک معمای تو چند ؟

 

نازنین ، خوش قد و بالا ، مهربانی مال تو

یک نگاهِ مهربان بر قد و بالای تو چند ؟

 

قدرت من در خرید "دوستت دارم " کم است

طعنه های سرد و نفرین های دعوای تو چند؟

 

جشن در ویلایِ ساحل آنقدر جذاب نیست

مرگ در دلتنگیِ غمگین دریایِ تو چند ؟

 

 

جواد مزنگی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی

چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟

 

ببین! سراغ مرا هیچ کس نمی‌گیرد

مگر که نیمه شبی، غصه ای، غمی، چیزی

 

تو هم که می‌رسی و با نگاه پُر شورت

نمک به تازه ‌ترین زخم‌ هام می ‌ریزی

 

خلاصه حسرت این ماند بردلم که شما

بیایی و بروی ، فتنه برنیانگیزی

 

بخند ! باز شبیه همیشه با طعنه

بگو که: آه! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

 

بگو که قصد نداری که اذیتم بکنی

بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

 

ولی.. . ببین خودمانیم مثل هر دفعه

چرا به قهر، تو از جات برنمی‌خیزی؟

 

نشسته‌ای که چه؟ یعنی دلت شکست؟هم‌این؟

ببینمت... ولی انگار که اشک می‌ریزی

 

عزیز گریه نکن ، من که اولش گفتم

تو از نجابت صدها بهار لبریزی

 

 

مهرداد نصرتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:52 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای چشم تو دشتی پر آهوی رميده

انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزيده

 

درياچه ی موسيقی امواج رهايـی

با قافيه ی دسته ی قوهای پريده

 

اينقدر که شيرينی و آنقدر که زيبا

ده قرن دری گفتن ،انگشت گزيده

 

هــم خواجـــه کنار آمده با زهد پس از تو

هم شيخ اجل دست از معشوق کشيده

 

صندوقچــــه ی مبهــــم اسرار عروضـی

«المعجم»ازاين دست که داری نشنيده

 

انگار«خراسانی»و«هندی»و«عراقی»

رودند و تو دريـــای بـه وصلش نرسيده

 

با مثنــوی آرام مگر شعر بگيرد

تا فقرقوافی نفسش را نبريده...

 

مفعــول ومفاعيل و دل بـــی سروسامان

مستفعل و مستفعل و اين شعر پريشان

 

بانــــوی مرا از غـزل آکنده که هستی؟

در جان فضا عطر ِ پراکنده که هستی؟

 

از«رابعـــــه»آيـــا متولد شده ای يا

با چنگ تورا«رودکی»آورده به دنيا؟

 

درباری «محمود»ی يا ساکن«يمگان»

در باده ی مستانی يا جامه ی عرفان

 

اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور

«هفتاد من ِ مثنوی»از وصف تو معذور

 

ای شعر تـر ازشعـر تراز شعـرتراز شعر

من باخبرازعشق شدم بی خبراز شعر

 

دست تو در اين شهر براين خاک نشاندم

تا قونيــــه تا بلـــــــخ چــرا ريشه دواندم؟

 

آرام ِ غـــــزل مثنـــــوی ِ شــور و جنـــــون شد

اين شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد

 

برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل

لاحــــول ولا قــــــوة الا بتغـــــزّل

 

 

مهدی فرجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:52 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

 

هر کس آزار من زار پسندید ولی

نپسندید دل زار من آزار کسی

 

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

 

سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من

هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

 

سود بازار محبت همه آه سرد است

تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

 

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی

 

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

 

تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید

بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

 

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

 

لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما

نشود یار کسی تا نشود بار کسی

 

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

 

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم

به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

 

 

شهریار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476702

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396