شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است

اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است

 

سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه

سوی خودش تمام زمين را کشيده است

 

بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست

آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است

 

بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!

اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است

 

اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ

دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است

 

اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال

از عرش تا به فرش خدا را دويده است

 

آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ

اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است.

 

 

جلیل صفربیگی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دیدار ما هرچند دورادور، زیباست !

دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست

 

هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز

از تو چه پنهان ! دردو دل با طور زیباست

 

دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده ؛

باور بکن بعضی گره ها کور زیباست

 

بس کن عزیزم طاقت باران ندارم

این چشم ها ... این چشم ها مغرور زیباست !

 

هرچند شب با نور سرد ماه?جور است

اما شب چشمان تو ناجور زیباست

 

وقتی که دریا تنگ ماهی های خسته ست

مُردن میان تارو پود تور زیباست

 

وقتی که غم هایم غم ِعشق تو باشد

از مهد چشمانم اگر تا گور ...زیباست !

 

 

رویا باقری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خانه‌ام ابري است

يکسره روي زمين ابري ست با آن.

 

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد مي‌پيچد.

يکسره دنيا خراب از اوست

و حواس من!

آي ني‌زن که ترا آواي ني برده‌ست دور از ره کجايي!

...

 

 

نیما یوشیج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

جز با زنی در عشق بی اندازه دیوانه

 

می بویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش

گل دارد و گل دارد و گل این گلستانه

 

دوشیزه ای که وصف او با آن همه خوبی

در روزگاری این چنین مانَد به افسانه

 

آبادی ام از اوست ور نه بی زلال او

ویرانه روحی زنده تر دارد از این خانه

 

در انتظار فصل خرمن ساز می مردم

بر آیش من گر نمی افشاند « او» دانه

 

با این همه ما را به کام خویش می خواهد

این روزگار این اشتهای مار بر شانه

 

یک روز از هم می دِرَم این پیله را آخر

با اشتیاق پر زدن با بالِ « پروانه »

 

 

محمدعلی بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

رفتی و از رفتنت خاطر پریشانم هنوز

شعله ای می سوزد از هجر تو برجانم هنوز

 

ای بهار آرزو از باغ رویت جلوه گر

بی تو در شب های تنهای زمستانم هنوز

 

گل دمید ازخاک و بلبل مطربی آغاز کرد

بی تو ای زیبا ترین، درکنجِ زندانم هنوز

 

کاش می دیدی که همچون لاله داغم بر دل است

تشنه لب با پایِ زخمی دربیابانم هنوز

 

تا تو بودی، بر دلم بارانِ مهری داشتی

اشک ریزان چون درختِ بعدِ بارانم هنوز

 

نسبتی دادم بهشت و باغ را با روی تو

ای نمی دانم چه ! زین معنی پشیمانم هنوز

 

شمعِ خاموشم، ز رویت برفروزانم شبی

شاخه ی خشکم، درآغوشت بسوزانم شبی

 

 

محمد غلامی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای

دست مرا چه خوب ، که محکم گرفته‌ای

 

به به چه گونه های تر ِ دلبرانه‌ای

گلبرگ های قرمز شبنم گرفته‌ای

 

در "های وهوی" مجلس شادانه دیدمت

کز کرده ای و نوحه ی نو دم گرفته‌ای

 

عید آمد و لباس سیاهت عوض نشد

نوروز هم عزای محرم گرفته‌ای

 

چرخی بزن زمین و زمان زیر و رو شود

شعری بخوان، دوباره که ماتم گرفته‌ای

 

از بس برای خاطر تو گل خریده ام

حساسیت به میخک و مریم گرفته‌ای

 

عشق تو هیچ وقت نرفته است از سرم

با اینکه سالهاست به هیچم گرفته‌ای

 

گاهی اگر که عشق ترا دست کم گرفت

تقصیر توست دست مرا کم گرفته‌ای

 

 

آرش شفاعی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بند آمده در حسرت وصف تو زبان ها

این آتش عشق است که افتاده به جان ها

 

در حیرت چشم تو و ابروی تو ماندند

انگشت به دندان همه ی تیر و کمان ها

 

زانو زده در پای بزرگی تو انگار

الوند و دماوند و سهند و سبلان ها

 

بی تابم و بی تابی من شهره ی شهر است

نگذار فروکش بکند این هیجان ها

 

آن قدر دل تنگ مرا ضرب خودت کن

تا گوش فلک کر شود از این ضربان ها

 

من با تو غزل می شوم و شعرترینم

ای علت بی چون و چرای فوران ها

 

تو کیستی ای عشق ! که بانام توسکه ست

بازار تمام شعرا ، مرثیه خوان ها

 

تا لحظه ی رویایی دیدار تو ای خوب

من خون به جوش آمده ام در شریان ها

 

ای کاش ببندی چمدان سفرت را

این جمعه بیفتد به تو چشم نگران ها

 

 

رضا نیکوکار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست

 

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

شهر را دارد به هم می ریزد امشب، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

 

 

رضا نیکوکار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

عشق تو را بر عاطفه ام قاب میکشم

دل را از عشق های دگر، آب میکشم

 

وقتی کنار یاد توام یار باصفا!

کی منّت از ستاره و مهتاب میکشم؟

 

تا که جمال خوب تو را بینم آشکار

منّت ز هوشیاری و از خواب میکشم

 

شایسته است اگر که نیابم به جستجو

چون انتظار آن گل نایاب میکشم

 

امکان عشق او شده تسبیح قلب من

یا عشق را به رشته ی ایجاب میکشم؟

 

رفتند دلبران و تو ماندیّ و تک شدی

درد خیالت از دل بی تاب میکشم

 

مهرت به نوکران، به دلم میشود یقین

وقتی سرک به صُحبت ارباب میکشم

 

اکنون سبب تویی، پل تا آسمان بلند

بیهوده زحمتی پی اسباب می-کشم

 

خورشید من تویی. گلِ گردانِ آفتاب

با مهرتو،به چهره ی جذّاب میکشم

 

دل میشود خجسته و، جان، شاد و پر سُرور

تا چشم را به چشمه ی شاداب میکشم

 

دریاترین! وجود مرا آبرو ببخش

رنج و عذابی از غم مرداب می-کشم

 

با این امید خوش که بیایی گل غزل!

خود را کنار از غزل ناب میکشم.

 

 

محمدعلی رضاپور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میان این همه بیگانه یار من باشی

 

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آن که شما غمگسار من باشی

 

تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

 

من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر

خطاست این که تو در اختیار من باشی

 

ولی، نه! من که در اینجا دچار پاییزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

 

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

 

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی

 

 

ناصر فیض


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 11:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476505

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396