شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

سرخط نوشتم همین ابتدا

یه واژه که معنیش میشه انتها

یه تخته شکسته که غرقم کنه

چقدشوق مردن ،چقداشتها

 

من ازلابه لای خودم میگذرم

باهرخاطره ازیه موج میپرم

سرنقطه چین نگاهت ولی

اسیر یه دریای آبیترم

 

ببین واژه هاروچقدآبین

چقداین خطوط غرق بیتابین

نه این لغزش دستمه موج نیست

آخه واژه هام گیج بیخوابین

 

آره این که نزدیک صخره س منم

ببین خونی چهره ى پیرهنم

توی خواب خط خورده ى جمله ها

واسه دیدنت دست وپامیزنم

 

 

ابوالفضل یحیایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش تر

ساقی اگر تو باشی ، حالم خراب خوش تر

 

بی تو چه زندگانی ؟ گر خود همه جوانی

ای با تو پیر گشتن ، از هر شباب خوش تر

 

جز طرح چشم مستت ، بر صفحه ی امیدم

خطی اگر کشیدم ، نقش بر آب خوش تر

 

خورشید گو نخندد ، صبحی تتق نبندد

ای برق خنده هایت ، از آفتاب خوش تر

 

هر فصل از آن جهانی است ، هر برگ داستانی

ای دفتر تن تو ، از هر کتاب خوش تر

 

چون پرسم از پناهی ، پشتی و تکیه گاهی

آغوش مهربانت ، از هر جواب خوش تر

 

خامش نشسته شعرم ، در پیش دیدگانت

ای شیوه ی نگاهت ، از شعر ناب خوش تر

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:52 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است  

دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است !

 

نعره از عمق دل و جان بزند آهویی

که شود یک شبه در دام گرفتار کم است

 

کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه

جان به جان دادن ما پیش تو یکبار کم است

 

تیغ بر دست ودل ما زدنت نیست ، غمی

که در این دوره زمانه گل بی خار کم است .

 

از دل چاه مکش یوسف ما را بیرون

گرگ در شهر زیاد است و خریدار کم است

 

فکر کن پنجره ای رو به هوایی تازه

دردل تیره وبی رونق انبار کم است

 


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا :"باز بوی سپند می‌آید؟ "

چه کنم؟ با وجود اینهمه چشم ،به وجودت گزند می‌آید

 

به جنون می‌کشد سر و کارم؛ کوچه از جیک جیک لبریز است

می‌رسی و زبان گنجشکان با ورود تو بند می‌آید

 

می‌رسی مثل سرو در رفتار ،چشم‌ها خیره می‌شوند؛ انگار

که به جنگ قبیله‌ی قاجار لطفعلیخان زند می‌آید

 

می رسی و هوای فروردین ،جای باران گلاب می‌بارد

از هوای گرفته‌ی اسفند ، برف نه؛ حبّه قند می‌آید

 

باز زیبایی جهان کم شد،باز تقصیر توست می‌بخشی

بارها گفته‌اند اهل نظر به تو موی بلند می آید

 

دست‌های تو را که می‌گیرم ، دست وقتی که می‌کشی از من

بر لب پاسبان و دستفروش بازهم نیشخند می‌آید

 

احتمالاً دوباره شاعرکی آمده شهرمان غزل خوانده

که به چشمت یکی دوماهی هست شعر من ناپسند می‌آید

 

 

آرش شفاعی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم

با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم

 

شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم

روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم

 

افسانه محبت ، هر چند كس نخواند

من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم

 

بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم

بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم

 

تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم

جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم

 

مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم

مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم

 

 

رحیم معینی کرمانشاهی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ 

کز زخمه‌ی آن نه فلک اندر تک و تاز است 

 

آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص 

خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است 

 

عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند

کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟ 

 

رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی 

دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟ 

 

معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود 

پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟ 

 

... محتاج نیاز دل عشاق چرا شد 

حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟ 

 

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید

ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است 

 

در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست 

در کسوت معشوق چو آید همه ساز است 

 

زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت

قسم دل عشاق همه سوز و گداز است 

 

راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک 

هر ره که جزین است همه دور و دراز است 

 

مستی، که خراب ره عشق است، در این ره

خواب خوش مستیش همه عین نماز است 

 

در صومعه چون راه ندادند مرا دوش 

رفتم به در میکده، دیدم که فراز است 

 

از میکده آواز برآمد که: عراقی 

در باز تو خود را، که در میکده باز است

 

 

فخرالدین عراقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه

ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه

 

ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را

با عذر بی قراری ، ايــــن بهترين بهانه

 

ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز

اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه

 

چون شب شوداز اين دست، انديشه‌ای مدام است

در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه

 

اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم

برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه

 

ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من

رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه

 

ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان

ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه

 

جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود

ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

زنده ام ،هرچه زدی تیغه به شریان نرسید

خیز بردار ببینم خطری هم داری؟

 

زخم از این تیغ و تبر تا که بخواهی خوردم

عشق من ، ارّه ی تن تیز تری هم داری؟

 

 

علیرضا آذر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تو ریختی عسل ناب را به کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

 

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

 

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

 

و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

و پیش هم که نشستند آلبالوها_

 

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخالها، النگوها

 

و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،

رها شدند در آرامش تنت قوها

***

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطره دارند از تو جاشوها

 

تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

مکیده اند مرا قطره قطره زالوها

 

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»

 

شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

 

 

پانته آ صفایی بروجنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمی‌شود

یک عمر صبر کردم و دیگر نمی‌شود

 

حسّی که سالها به تو ابراز کرده ام

زیر سوال رفته و باور نمی‌شود

 

هرشب اگر چه دسته گلی آب می‌دهی !

بی فایده ست؛ عشق تناور نمی‌شود

 

ای سوژهء تمام غزل های قبل ازین!

بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی‌شود

 

افتاده ام درست تهِ چال گونه ات

پای دلم شکسته و بهتر نمی‌شود

 

نابرده رنج گنج میّسر اگر شود

با تار مویی از تو برابر نمی‌شود

 

مصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده

بی تو ولی به شعر قسم، سر نمی‌شود

 

 

امید صباغ نو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476565

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396