شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر

 

از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست

كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

 

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است

درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

 

تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد

هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر

 

وي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد

بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر

 

انديشه از محيط فنا نيست هر كه را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

 

در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست

زانرو عنان گسسته دواند سوار عمر

 

بي عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار

روز فراق را كه نهد در شمار عمر

 

حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان

اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

 

 

حافظ


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

 

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که

نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

 

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

 

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر

که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

 

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم

از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

 

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد

بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

 

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

 

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

 

 

علی سلیمانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم  

یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم

 

چون شانه دست در سر زلف تو می زنم

کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم

 

من خواب دیده ام که تو از راه می رسی

چیزی نمانده است که پر در بیاورم

 

من چارده شب است به این برکه خیره ام

شاید از آب قرص قمر در بیاورم

 

در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب

خود را مگر به شکل سحر در بیاورم

 

من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام

از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم

 

ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو

از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم

در میان این شب تاریک، خاموشت کنم

 

دست بردار از سر عریانی بغضم، بس است

نه نمیخاهم که هق هق، آسمان پوشت کنم

 

جرعه جرعه زهر مارم شد تمام زندگی

شوکران هستی چه اصراری که هی نوشت کنم

 

پانته آ ! من آبراداتاسی که گفتی نیستم

پس چرا یاد از تو و ویرانه ی شوشت کنم

 

بعد از این بیجا کنم در شعر، شب را موی تو

یا که صبحم را شبیه آن بناگوشت کنم

 

تا ابد دلتنگ می گیرم خودم را در بغل

نیستم گستاخ دیگر فکر آغوشت کنم

 

میروم از آتشت سودابه، بیرون روسپید

بهتر از آن است که خود را سیاووشت کنم

 

گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی

در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم

 

 

شهراد میدرى


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

 

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

 

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

 

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست... پری روست... پری شان ...

 

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد

در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد

 

گر مجاور نتوان بود به ميخانه، ‹‹ نشاط ››

سجده از دور به هر صبحگهي بايد كرد

 

 

نشاط اصفهانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟

دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالـــــی را

 

نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر

تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را

 

مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهــــــا کـــــردی

چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را

 

دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت واکن

رها کن از غم سنــــجاق، موهـــــای شلالی را

 

اناری از لبِ دیوار باغت ســــــرخ می خنــدد

بگیر از من بگیر این دستـــــهای لاابـــالی را

 

شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار

بکش بر سینه این دیوانــه ی حــالی به حــالی را

 

نسیمی هست... ابری هست... اما نیستی در شهر

دلــــــم بیهوده مـــــی گردد خیابان های خالـــی را...!

 

 

اصغر معاذی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را

 میان این همه دیوار ، رنج در به دری را

 

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش

پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

 

برای دیدن تو سالهاست روزه گرفتم

چگونه باز کنم روزه های بی سحری را

 

به باد سرزنش خلق پشت سرو خمیده

وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

 

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافی ست

اگر رها کند این روزگار فتنه گری را...

 

 

ناصر حامدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دلی دیرم خریدار محبت

کز او گرم است بازار محبت

 

لباسی دوختم بر قامت دل

زپود محنت و تار محبت

 

 

بابا طاهر همدانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

حالا که رفته ای ، بیا

 

بیا برویم

 

بعد ِ مرگت قدمی بزنیم

 

ماه را بیاوریم

 

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

 

بعد

 

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

 

بعد

 

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

 

بعد

 

موهایت را از روی لب هایت ....

 

 

 

لعنتی

 

دستم از خواب بیرون مانده است

 

 

گروس عبدالمالکیان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 21 مهر 1396 5:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476529

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396