شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است

من که هیچ... آینه ی خانه به رقص آمده است

 

من و میخانه ی متروک جوانسالی ها

ساقی بی می و پیمانه به رقص آمده است

 

مردم شهر نظرباز و تو در جلوه گری

یار می گرید و بیگانه به رقص آمده است

 

شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع

عشق در پیله ی پروانه به رقص آمده است

 

باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک

برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است

 

باز در سینه کسی سر به قفس می کوبد

به گمانم دل دیوانه به رقص آمده است

 

 

مهدی مظاهری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم

که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم

 

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد

و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم

 

 

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم

همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

 

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست

که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

 

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است

فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم

 

“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

 

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با تو می مانـَم که از نـام تو دل آذیــــن شود ...

تا که شرح عشقمان یک قصـــه ی دیرین شود

 

آنـقَـدَر شــور از دلـم صَــــــرفِ نگــاهــت میکنم

تا تمــام تلخـی چشمـــــــان تـو شیــرین شود

 

آنچنـــان پـــرشـــور میـرقصــم کــه از تـأثیــر آن

مـوجِ موهــــایِ تو هـــم یکـجــور آهنگــین شود

 

مطـمئنــم هـــــم زمــــان بـا دیــدنِ لبخـــندِ تو

چشمهــایم روبــروی هــر غمـــی رویـین شود

 

جالب است اینکه : فقـط کافیـست تا نام تو را

بر زبان آرم کـــه از آن خـــانه عطـــرآگیـن شود

 

« دوستَت دارم » اگر جــزوِ گنــاهان من است

دوست دارم تا گنـاهم باز هـــم سنگین شود !

 

 

جواد مزنگی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی

دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی

 

از دل من تا لب تو راه چندانی نبود

من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی

 

قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود

آنچه در پیراهن من بود، باور داشتی

 

شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام

قصد خون خلق را از شیر مادر داشتی

 

دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده

جنگلی از ببر در آن چشم دیگر داشتی

 

پشت پلکم زنده رودی از نفس افتاده بود

روی لب هایت گلاب ناب قمصر داشتی

 

خاطراتم را چه خواهی کرد؟ گیرم باد برد

بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی

 

دختری که ازین شعر بیرون زده

در را پشت سرش نبسته است...

 

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

شب در سکوتِ آینه آشوب می کنی

حالم بد است، حالِ مرا خوب می کنی

 

بیدار می کنی تو گلوی پرنده را

هاشور می زنی به لبم طرحِ خنده را

 

من بُهتِ سرد و ابریِ یک آه ممتدم

در درّه ی عمیقِ نگاهت مردّدم!

 

لبخند را به روی لبم قاب می کنی

رسمِ قدیمِ آینه را باب می کنی

 

ماه از لبانِ شیری تو آب می‌خورَد

صدها ستاره بر تنِ تو تاب می خورَد!

 

عالَم برای خواندنِ تو گوش می شود

شب پیشِ چشم های تو خاموش می شود….!

 

 

یدالله گودرزی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خلق شد در وسوسه ابلیس را یاری کند

کاش چشمان تو کمتر مردم ازاری کند

 

سخت می گیری ولی چون شاپرک ها بُرده است

هر که وقت پیله کردن خویشتن داری کند

 

در کنار تو بدم با خلق،یادم داده اند

خار در حق گلشن باید فداکاری کند

 

تو حبابی و من آبم،کیست جز من در زمین؟

از تو با دل نازکی هایت نگهداری کند

 

تو اگر دردی به درمان احتیاجی نیست نه

کاش آدم تا ابد احساس بیماری کند

 

زیر باران با نوای رعد با من رقص کن

که خدا می خواهد از ما عکسبرداری کند

 

 

جواد منفرد


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ

تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

 

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

 

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!

من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

 

من همانم مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد

کسی که راه بیندازمش سوار نشد!

 

چ­قدر گل که به گلدان خالی ­ام نشکفت

چقدر بی ­تو زمستان شد و بهار نشد

 

من و تو پای درختان چه قدر ننشستیم!

چه قلب­ها که نکندیم و یادگار نشد

 

چه روزها که بدون تو سال­ها شد و رفت

چه لحظه ­ها که نماندیم و ماندگار نشد

 

همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هربار

کنار آمدم و آمدم کنار، نشد!

 

قرار شد که بیایی قرار من باشی

دوباره زیر قرارت زدی!؟ قرار نشد...

 

 

مهدی فرجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

در من نویدِ جنگِ غــم انگیزِ دیگریست

در چشم هام جراتِ چنگیز دیگریست

 

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد

وقتی کـه دستهات گلاویز دیگریست

 

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست

اهواز بـــی حضـور ِ تــــو، تبریزِ دیگریست

 

با نخلهای شهر شما شرط بسته ام

پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

 

در دادگاه...کافـــه...تفــاوت نمی کند

وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست

 

 

امید صباغ نو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟

نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست؟

 

برایت اتفــاق افتاده در یک کافـــه‌ی ابری

ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟

 

خوش و بش کــرده‌ای با سایه‌ی دیوار وقتی که

دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست؟

 

چه خواهی کرد اگـر هر بار گوشی را که برداری

نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست؟

 

حواس آسمانت پرت روی شیشه‌های مه

سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست

 

شب سرد زمستانی تو هــم لرزیده‌ای هر چند

به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست؟

 

تصـــور کن برای عیدهـــای رفتــــه دلتنگـــی

به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست

 

شبیــه ماهــی قرمـــز به روی آب می‌مانی

که سین‌ات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست

 

شود هر خوشه‌اش روزی شرابی هفتصدساله

اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست

 

چه مشکل می‌شود عشقی که حافظ در هوای آن

الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست

 

رسیدن سهـــم سیب آرزوهایت نخواهد شد

اگر خوشبختی‌ات کال کسی باشد که دیگر نیست

 

 

شهراد میدرى


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 9:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476517

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396