شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت

بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

 

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

 

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!

پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

 

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

 

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس

یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

 

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

 

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

 

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی دلم رفت

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

وقتی به چشم قهوه ای ات فكر ميكنم

از لابلای هر نفسم؛دردسر بكش

چشمان تو مزارع كوباست،…

بعد از اين،

فنجان فال قهوه ی من را تو سر بكش

 

كوبا،

هميشه سرخوش سيگار يا شكر

با مردمان قهوه ای اش مثل شعر نو

چشمان تلخ قهوه ای ات را به من بده

اين شعر های دم نكشيده برای تو!

 

سرسبزی شمال اروپا مزخرف است

يا سردی هميشه ی زنهای استونی

اصلن به من چه آبی دريای بالتيک

با چشمهای قهوه ای خود ،

چه می كنی؟!

 

من خاوری/ميانه ای/ ام،منفجر شده

دستی اگر به لمس سقوطم رسيده است

يک شب دفاع نحس مقدس شروع شد

جنگی كه خون شهر مرا سركشيده است

 

اصلن به من چه قهوه ای چشمهای تو

وقتی به جنگ،شهر مرا سر بريده اند

آنقدر زخمی ام كه فقط فكر می كنم

پای مرا به جنگ جهانی كشيده اند

 

 

ناصر ندیمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

این،یک جنون منطقیست که می خواهمت هنوز

حسی به غیرِعاشقیست که می خواهمت هنوز

 

شاید فریب آینه ست که تکرارمی شود

این هم دروغ صادقیست که می خواهمت هنوز

 

تا مرز لمس جسم توست حضور کویریت

حتما دلت شقایقیست که می خواهمت هنوز

 

وقت گرفتن دلیست که از من ربوده ای

شوق قصاص سارقیست،که می خواهمت هنوز

 

هنگام انتخاب توست،اگرخواستی بمان

این آخرین دقایقیست که می خواهمت هنوز -

 

 

افشین یداللهی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی 

هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی 

 

 ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو 

 اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی 

 

 سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد 

 به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی

 

خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او 

 که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی

 

 یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند 

دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی

 

 اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا 

 از آستین عشق او چون خنجری در آمدی

 

 فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش 

اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی

 

 شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست

چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی

 

 سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته 

 اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اگرچه از تو هزاران سخن بجا مانده

سکوت بوده هر آنچه زمن بجا مانده

 

عبور کرده ای و از تنت در این کوچه

هنوز عطر گل یاسمن بجا مانده

 

چگونه اشک نریزم که بین اینهمه گرگ

فقط ز یوسف من پیرهن بجا مانده

 

تنم به سردیِ خاکستر و دلم انگار

گدازه ای است که از سوختن بجا مانده

 

هرآنکه داد شکستم شکستمش ، جز تو

تو آن بتی که خود از بت شکن بجا مانده

 

اگرچه رفته ای اما تو آن سرافرازی

کزاین مبارزه ی تن به تن بجا مانده

 

 

علی ارجمند


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:37 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دیدی ای غمگین تر از من بعد از آن دیر آشنایی

آمدی خواندی برایم قصه ی تلخ جدایی

 

مانده ام سر در گریبان بی تو در شب های غمگین

بی تو باشد همدم من یاد پیمان های دیرین

 

 

آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد

 

کنون نشسته در نگاهم تصویر پر غرور چشمت

یک دم نمی رود از یادم چشمه های پر نور چشمت

 

 

ایرج جنتی عطایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد

از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد

 

گوشه‌گيري كردم از آوازهاي رنگرنگ

زخمه‌ها بر ساز دل از دست بي‌دادم رسيد

 

قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي

كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد

 

مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم

تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد

 

شب خرابم كرد اما چشم‌هاي روشنت

بارديگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسيد

 

سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون

نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم

 

هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد

عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

 

 

سید حسن حسینی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد بسر آید غم هجران تو یا نه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

 

 

شیخ بهایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خنده یِ هیچ مرد و گریهء زنی باور نمیکنم

دیگر برای جنبنده ای چشم خودم را تَـر نمیکنم

 

از هرچه دلبستگی و عاشقی ها فراریم

حتی دگر دست در آغـوش سماور نمیکنم

 

عقل خودم را منزه زِ حرف دل کردم

دیگر دقیقه ای تفکر به ساغر نمیکنم

 

محدوده ی شعر من نقص دل دادن است

حد و حصار شعر خود زین فراتر نمیکنم

 

بغضان داغ دیده ی خودم را قورت میدهم

یک قطره ای دریغ از چشمان خود دَر نمیکنم

 

تقصیر هر کسی که بوده است ، بوده است

دیگر کسی را در این محکمه داور نمیکنم

 

دینار یک روز تنهایی خودم را هیچ موقِعی

با صدهزار رنج فرهاد برابر نمیکنم

 

درچنگ بودن دل به دور از آزادگیست

این است که هرساله بجز کشت سنوبر نمیکنم

 

حالم به این بیت ها دگر خوش نمیشود

گفتم که دست بردارم از شعر ولی آخر نمیکنم

 

 

محمد حسین ایزدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

افتاده دو چشمان تو در مردمک من

انگار اثر کرده دوباره کَلَک من

 

تو ؛ کودک گستاخ و منم ظرف سفالی

هِی لج نکن و سنگ نزن بر تَرَک من

 

صد مرتبه در آبی چشمت شده ام غرق

افسوس که یک بار نکردی کمک من

 

رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگَت

در ساده ترین مرحله های محک من

 

گفتی که به جز شمع تَنَت شعله ندارم

با شعله ی کی سوخته ای؟ شاپرک من

 

طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده

یک خاطره در زندگی مشترک من

 

رفتیّ و من بی خاطره در خویش شکستم

در نامه نوشتم : نگَزیده ست کَک من

 

باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته

آهنگ جدایی نزنی نی لبک من !!

 

 

صادق فغانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 مهر 1396 7:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476547

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396